قضاوت های امام علی (2)
1- توطئه اى كه فاش گرديد.
در زمام خلافت عمر دو نفر امانتى را نزد زنى به وديعت گذاشتند و به وى سفارش نمودند كه تنها با حضور هر دوى آنان وديعه را تحويل دهد.
پس از مدتى يكى از آن دو به نزد زن رفته مدعى شد كه دوستش مرده است و وديعه را مطالبه نمود. زن در ابتداء از دادن سپرده امتناع ورزيد ولى چون آن مرد زياد رفت و آمد مى نمود و مطالبه مى كرد، وديعه را به وى رد كرد. پس از گذشت زمانى مرد ديگر به نزد زن آمده خواستار وديعه گرديد، زن داستان را برايش بازگو نمود كه نزاعشان در گرفت ، خصومت به نزد عمر بردند، عمر به زن گفت : تو ضامن وديعه هستى . اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام در آن مجلس حضور داشت ، زن از عمر خواست تا على عليه السلام بين آنان داورى كند، عمر گفت : يا على ! ميان آنان قضاوت كن . اميرالمومنين عليه السلام به آن مرد رو كرد و فرمود: مگر تو و دوستت به اين زن سفارش نكرده ايد كه سپرده را به هر كدامتان به تنهايى ندهد، اكنون وديعه نزد من است ، برو ديگرى را به همراه خود بياور و آنرا تحويل بگير، و زن را ضامن وديعه نكرد و از اين راه توطئه آنان را آشكار نمود؛ زيرا آن حضرت عليه السلام مى دانست كه آن دو با هم تبانى كرده و خواسته اند هر دو نفرشان از زن مطالبه كنند تا او به هر دو غرامت بپردازد (13).
2- نيرنگ زنى حيله گر
زنى فتنه گر شيفته و دلباخته نوجوانى از انصار گرديد، ولى هر چه كوشيد جوان پرهيزكار را جلب توجه و عطف نظر كند نتوانست ، از اين رو در صدد انتقامجويى بر آمده و تخم مرغى را شكسته با سفيده آن جامه خود را از بين دو ران آلوده ساخت و بدين وسيله جوان پاكدامن را متهم كرده او را نزد عمر برد و گفت : اى خليفه ! اين مرد مرا رسوا نموده است .
عمر تصميم گرفت جوان انصارى را عقوبت دهد، مرد پيوسته سوگند ياد مى كرد كه هرگز مرتكب فحشايى نشده است و از عمر مى خواست تا در كار او دقت و تحقيق نمايد، اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام در آنجا نشسته بود، عمر به آن حضرت عليه السلام رو كرده و گفت : يا على ! نظر شما در اين قضيه چيست ؟
آن حضرت به سفيدى جامه زن به دقت نظر افكنده وى را متهم نموده و فرمود: آبى بسيار داغ روى آن بريزند و چون ريختند سفيدى جامه بسته شد، پس امام عليه السلام براى فهماندن حاضران اندكى از آن را در دهان گذاشت و چون طعمش را چشيد آن را به دور افكند و سپس به زن رو كرده ، او را سرزنش نمود تا اين كه زن به گناه خود اعتراف نمود و از اين راه مكر و خدعه زن را آشكار كرد و به بركت آن حضرت ، مرد انصارى از عقوبت عمر رها گرديد.
و نيز زنى با سفيده تخم مرغ رختخواب هووى خود را آلوده ساخت و به شوهرش گفت : اجنبى با او همبستر شده است ، ماجرا نزد عمر مطرح گرديد، عمر خواست زن را كيفر دهد، اميرالمومنين عليه السلام فرمود: آبى بسيار داغ بياورند و چون آوردند دستور داد مقدارى روى آن سفيدى بريزند چون ريختند فورا جوش آمده و بسته شد، آن حضرت جامه را به نزد زن انداخت و به او فرمود:
اين از نيرنگ شما زنان است و مكرتان بسيار است .
آنگاه به مرد رو كرده و فرمود: زنت را نگهدار كه اين از تهمتهاى آن زنت مى باشد، و فرمود: تا بر زن تهمت زننده حد افتراء جارى كنند (14).
فصل سوم : قضايايى كه با به كار بردن نقشه هايى ابتكارى و دقيق از نگاشتن اقارير و تفرقه بين گواهان ، صحنه مرموز و حيله شيطانى مجرمين را كشف نموده ، ودستگاههاى قضائى جهان متمدن ، بويژه اروپائيها اين روش بى سابقه را ازحضرتش اخذ كرده اند.
1- تفرقه بين گواهان و كشف جرم
دخترى بى گناه به نزد عمر آورده به زناى او گواهى دادند، و اينكه سرگذشت وى :
در كودكى پدر و مادر را از دست داده مردى از او سرپرستى مى كرد، آن مرد مكرر به سفر مى رفت ، دختر بزرگ شده و به مرتبه زناشوئى رسيد، همسر آن مرد مى ترسيد شوهرش دختر را به عقد خود درآورد، از اين رو حيله اى كرد و عده اى از زنان همسايه را به منزل خود فراخواند تا او را بگيرند و خود با انگشت ، بكارتش را برداشت .
شوهرش از سفر بازگشت ، زن به او گفت : دخترك مرتكب فحشاء شده ، و زنان همسايه را كه در ماجرايش شركت داشتند جهت گواهى حاضر ساخت . مرد قصه را نزد عمر برد و مطرح نمود، عمر حكم نكرد و گفت : برخيزيد نزد على بن ابيطالب برويم . آنان برخاسته و همه با هم به محضر اميرالمومنين عليه السلام شرفياب شدند و داستان را براى آن حضرت بيان داشتند.
اميرالمومنين عليه السلام به آن زن رو كرد و فرمود: آيا بر ادعايت گواه دارى ؟
گفت : آرى ، بعضى از زنان همسايه شاهد من هستند، و آنان را حاضر ساخت . آنگاه حضرت شمشير را از غلاف بيرون كشيد و در جلو خود قرار داد و فرمود: تمام زنها را در حجره هايى جداگانه داخل كنند، و آنگاه زن آن مرد را فراخوانده بازجوئى كاملى از او به عمل آورد ولى او همچنان بر ادعاى خود ثابت بود، پس او را به اتاق سابقش برگرداند و يكى از گواهان را احضار كرد و خود، روى دو زانو نشست و به وى فرمود: مرا مى شناسى ؟ من على بن ابيطالب هستم و اين شمشير را مى بينى شمشير من است و زن آن مرد، بازگشت به حق نمود (15) و او را امان دادم ، اكنون اگر راستش را نگويى تو را خواهم كشت .
زن بر خود لرزيد و به عمر گفت : اى خليفه ! مرا امان ده ، الان حقيقت حال را مى گويم .
اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: پس بگو.
زن گفت : به خدا سوگند حقيقت ماجرا از اين قرار است : چون زن آن مرد، زيبايى و جمال دختر را ديد، ترسيد شوهرش با او ازدواج نمايد از اين جهت ما را به منزل خود فراخواند و مقدارى شراب به او خورانيد و ما او را گرفتيم و خود با انگشت بكارتش را برداشت . در اين موقع اميرالمومنين عليه السلام فرمود: الله اكبر! من اولين كسى بودم پس از حضرت دانيال كه بين شهود تفرقه انداخته از اين راه حقيقت را كشف كردم ، و سپس بر تمام زنانى كه تهمت به ناحق زده بودند حد افتراء جارى كرد، و زن را وادار نمود تا ديه بكارت دختر چهارصد درهم را به او بپردازد و دستور داد آن مرد، زن جنايتكار خود را طلاق گفته همان دختر را به همسرى بگيرد و آن حضرت عليه السلام مهرش را از مال خود مرحمت فرمود.
پس از اتمام و فيصله قضيه ، عمر گفت : يا اباالحسن ! قصه حضرت دانيال را براى ما بيان فرماييد.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: دانيال كودكى يتيم بود كه پيرزنى از بنى اسرائيل عهده دار مخارج و احتياجات او شده بود، و پادشاه آن وقت دو قاضى مخصوص داشت كه آنها دوستى داشتند كه او نيز نزد پادشاه مراوده مى نمود وى زنى داشت زيبا و خوش اندام ، روزى پادشاه براى انجام ماموريتى به مردى امين و درستكار محتاج گرديد، قضيه را با آن دو قاضى در ميان گذاشت و به آنان گفت : مردى را كه شايسته انجام اين كار باشد پيدا كنيد، آن دو قاضى همان دوست خود را به شاه معرفى نموده او را به حضورش آوردند، پادشاه آن مرد را براى انجام آن ماموريت موظف ساخت . آن شخص آماده سفر شد ولى پيوسته سفارش همسر خود را به آن قاضى نموده تا به او رسيدگى كنند. مرد به سفر رفت و آن دو قاضى به خانه دوست خود رفت و آمد مى كردند، و از برخورد زياد با زن به او دلبسته شده تقاضاى خود را با وى در ميان گذاشتند ولى با امتناع شديد آن زن مواجه شدند تا اينكه عاقبت به او گفتند: اگر تسليم نشوى تو را نزد پادشاه رسوا مى كنيم تا تو را سنگسار كند.
زن گفت : هر چه مى خواهيد بكنيد.
آن دو قاضى تصميم خود را عملى نموده نزد پادشاه بر زناى او گواهى دادند، پادشاه از شنيدن اين خبر بسى اندوهگين گرديد و از آن زن در شگفت شد و به آن دو قاضى گفت : گواهى شما پذيرفته است ولى در اين كار شتاب نكنيد و پس از سه روز وى را سنگسار نماييد!
در اين سه روز منادى به دستور شاه در شهر ندا داد كه : اى مردم ! براى كشتن آن زن عابده كه زنا داده حاضر شويد و آن دو قاضى هم بر آن گواهى داده اند.
مردم از شنيدن اين خبر حرفها مى زدند، پادشاه به وزير خود گفت : آيا نمى توانى در اين باره چاره بينديشى ؟ گفت : نه تا اين كه روز سوم ، وزير براى تفريح از خانه بيرون شد، اتفاقا در بين راهش به كودكانى برهنه كه سرگرم بازى بودند برخورد نموده به تماشاى آنان پرداخت ، و دانيال كه كودكى خردسال ميان آنان با ايشان بازى مى كرد، وزير او را نمى شناخت . دانيال در صورت ظاهر به عنوان بازى ، ولى در حقيقت براى نماياندن به وزير، كودكان را در اطراف خود گرد آورد و به آنان گفت : من پادشاه و ديگرى زن عابده ، و آن دو كودك نيز دو قاضى گواه باشند. و آنگاه مقدارى خاك جمع نمود و شمشيرى از نى به دست گرفت و به ساير كودكان گفت : دست هر يك از اين دو شاهد را بگيريد و در فلان مكان ببريد، و سپس يكى از آن دو را فراخوانده ، به او گفت : حقيقت مطلب را بگو وگرنه تو را خواهم كشت . (وزير اين جريانات را مرتب مى ديد و مى شنيد). آن شاهد گفت : گواهى مى دهم كه آن زن زنا داده است .
دانيال گفت : در چه وقت ؟
گفت : در فلان روز.
دانيال گفت : اين يكى را دور كنيد. و ديگرى را بياوريد، پس او را به جاى اولش برگردانده و ديگرى را آوردند.
دانيال به او گفت : گواهى تو چيست ؟
گفت : گواهى مى دهم كه آن زن زنا داده است .
- در چه وقت ؟
- در فلان روز.
با چه كسى ؟
با فلان ، پسر فلان .
در كجا؟
در فلان جا.
و او برخلاف اولى گواهى داد. در اين وقت دانيال فرمود: الله اكبر! گواهى دروغ دادند. و آنگاه به يكى از كودكان دستور داد ميان مردم ندا دهد كه آن دو قاضى به زن پاكدامن تهمت زده اند و اينك براى اعدامشان حاضر شويد.
وزير، تمام اين ماجرا را شاهد و ناظر بود، پس بلادرنگ به نزد پادشاه آمد وآنچه را كه ديده بود گفت .
پادشاه آن دو قاضى را احضار نموده به همان ترتيب از آنان بازجويى به عمل آورده و گواهيشان مختلف بود، پادشاه فرمان داد بين مردم ندا دهند كه آن زن برى و پاكدامن است و آن دو قاضى به وى تهمت زده اند و سپس دستور داد آنان را دار زدند. (16)
و نظير همين خبر را كلينى (ره ) در كافى چنين نقل كرده : در زمان خلافت اميرالمومنين عليه السلام دو نفر با هم عقد برادرى بستند؛ يكى از آنان قبل از ديگرى از دنيا رحلت كرد و به دوست خود وصيت كرد كه از يگانه دخترش نگهدارى كند، آن مرد دختر دوست خود را به خانه برد و از او مراقبت كامل مى نمود و مانند يكى از فرزندان خودش او را گرامى مى داشت ، اتفاقا براى آن مرد مسافرتى پيش آمده و به سفر رفت . و سفارش دختر را به همسر خود نمود. مرد ساليان درازى سفر ماند و در اين مدت دختر بزرگ شده و بسيار زيبا بود، و آن مرد هم پيوسته در نامه هايش سفارش دختر را مى نمود، همسر مرد چون جمال و زيبايى دختر را ديد ترسيد كه شوهرش از سفر برگشته با او ازدواج نمايد از اين جهت نيرنگى كرد و زنانى چند را به خانه خود فراخواند و آنان دختر را گرفته و خود با انگشت ، بكارتش را برداشت .
مرد از سفر برگشت و به منزل رسيد، سپس دختر را به نزد خود فراخواند، ولى دختر در اثر جنايتى كه آن زن بر او وارد ساخته بود از حضور به نزد مرد شرم مى كرد و چون مرد زياد اصرار نمود زنش به او گفت : او را به حال خود بگذار كه مرتكب گناهى بزرگ شده و بدين سبب خجالت مى كشد نزد تو بيايد؛ و به دخترك نسبت زنا داد.
مرد از شنيدن اين خبر سخت ناراحت شده و با قيافه اى خشمناك به نزد دختر آمده به شدت او را سرزنش نمود و به وى گفت : واى بر تو! آيا فراموش كردى آن محبتها و مهربانيهاى مرا؟! به خدا سوگند من تو را مانند خواهر و فرزند خود مى دانستم و تو نيز اگر خود را دختر من مى دانستى ، پس چرا مرتكب چنين كار خلافى شدى ؟
دختر گفت : به خدا سوگند من هرگز زنايى نداده ام و همسرت به من تهمت مى زند و ماجراى زن را براى مرد بازگو كرد. مرد دست دختر و زن خود را گرفته به طرف خانه اميرالمومنين عليه السلام روانه گرديد و ماجرا را براى آن حضرت عليه السلام بيان داشت و زن نيز به جنايتى كه مرتكب شده بود اعتراف كرد. اتفاقا امام حسن عليه السلام در محضر پدر بزرگوار خود نشسته بود، اميرالمومنين به او فرمود: بين آنان داورى كن !
آن حضرت عليه السلام گفت : سزاى زن دوتاست ؛ يكى حد افتراء براى تهمتش و ديگرى ديه بكارت دختر.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: درست گفتى (17)...
2
- سفرى كه بازگشت نداشتاميرالمومنين عليه السلام وارد مسجد گرديد، ناگهان جوانى گريه كنان در حالى كه گروهى او را تسلى مى دادند، جلوى آن حضرت آمد.
امام عليه السلام به جوان فرمود: چرا گريه مى كنى ؟
جوان : يا اميرالمومنين ! سبب گريه ام حكمى است كه شريح قاضى درباره ام نموده ، كه نمى دانم بر چه مبنايى استوار است ؛ و داستان خود را چنين شرح داد: پدرم با اين جماعت به سفر رفته و اموال زيادى به همراه داشته و اينها از سفر بازگشته و پدرم با ايشان نيامده است ، حال او را از آنان مى پرسم ، مى گويند: مرده است . از اموال و دارايى او مى پرسم ، مى گويند: مالى از خود برجاى نگذاشته است . ايشان را به نزد شريح برده ام و او با سوگندى آنان را آزاد كرده ، با اين كه مى دانم پدرم اموال و كالاى زيادى به همراه داشته است .
اميرالمومنين عليه السلام به آنان فرمود: زود به نزد شريح برگرديد تا خودم در كار اين جوان تحقيق كنم ، آنان برگشتند و آن حضرت نيز نزد شريح آمده به وى فرمود: چگونه بين ايشان حكم كرده اى ؟
شريح : يا اميرالمومنين ! اين جوان مدعى بود كه پدرش با اين گروه به سفر رفته و اموال زيادى با او بوده و پدرش با ايشان از سفر بازنگشته است . و چون از حالش جويا شده ، به وى گفته اند: پدرش مرده است . و من به جوان گفتم : آيا بر ادعاى خود گواه دارى ؟ گفت نه ، پس اين گروه منكر را قسم دادم و آزاد شدند.
اميرالمومنين عليه السلام به شريح فرمود: بسيار متاسفم كه در مثل چنين قضيه اى اين گونه حكم مى كنى ؟!
شريح : پس حكم آن چيست ؟
امام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند اكنون چنان بين آنان داورى كنم كه پيش از من جز داود پيغمبر كسى به آن حكم نكرده باشد.
اى قنبر! ماموران انتظامى را حاضر كن ! قنبر آنان را آورد. آن حضرت هر مامورى را بر يك نفر از آنان موكل ساخت و آنگاه به صورتهايشان خيره شد و فرمود: چه مى گوييد آيا خيال مى كنيد كه من از جنايتى كه بر پدر اين جوان آگاه نيستم ؟! و اگر اطلاع نداشته باشم نادانم . سپس به ماموران فرمود: صورتهايشان را بپوشانيد و آنان را از يكديگر جدا سازيد پس هر يك را در كنار ستونى از مسجد نشاندند در حالى كه سر و صورتشان با جامه هايشان پوشيده شده بود، آنگاه امام عليه السلام منشى خود، عبدالله بن ابى رافع را به حضور طلبيده به او فرمود: قلم و كاغذ بياور! و خود در مجلس قضاوت نشست و مردم نيز مقابلش نشستند. و آن حضرت عليه السلام به مردم فرمود: هر وقت من تكبير گفتن شما نيز تكبير بگوييد و سپس مردم را از مجلس قضاوت بيرون نمو و يكى از آن گروه را طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز كرد و به عبدالله بن ابى رافع فرمود: اقرار اين مرد را بنويس و به باز پرسى او پرداخت و پرسيد: در چه روزى شما و پدر اين جوان از خانه هايتان خارج شديد؟
در فلان روز.
در چه ماهى ؟
در فلان ماه .
در چه سالى ؟
در فلان سال .
در كجا بوديد كه پدر اين جوان مرد؟
در فلان محل .
در خانه چه كسى ؟
در خانه فلان .
به چه بيمارى ؟
با فلان بيمارى .
مرضش چند روزى طول كشيد؟
فلان مدت .
در چه روزى مرد؛ چه كسى او را غسل داده كفن نمود و پارچه كفنش چه بود و چه كسى بر او نماز گزارد و چه كسى با او وارد قبر گرديد؟
و چون بازجوئى كاملى از او به عمل آورد صدايش به تكبير بلند شد، و مردم همگى تكبير گفتند، سايرين كه صداى تكبيرها را شنيدند يقين كردند كه آن يكى سر خود و ديگران را فاش ساخته است ، آن حضرت عليه السلام دستور داد مجددا سر و صورت او را پوشانده وى را به زندان ببرند.
سپس ديگرى را به حضور طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز كرده به وى فرمود: آيا تصور مى كنى كه من از جنايت و خيانت شما اطلاعى ندارم ؟
در اين هنگام كه مرد شك نداشت كه نفر اول نزد آن حضرت به ماجرا اعتراف كرده چاره اى جز اقرار به گناه خويش و تقرير داستان نديد و عرضه داشت : يا اميرالمومنين ! من هم يك نفر از آن جماعت بوده و به كشتن پدر جوان ، تمايلى نداشتم ؛ و اين گونه به تقصير خود اعتراف نمود.
پس امام عليه السلام تمام شهود را پيش خوانده يكى پس از ديگرى به كشتن پدر جوان و تصرف اموال او اقرار كردند، و آنگاه مرد اول هم كه اقرار نكرده بود اعتراف نمود، و آن حضرت عليه السلام آنان را عهده دار خونبها و اموال پدر جوان گردانيد. در اين موقع كه خواستند مال مقتول را بپردازند باز هم اختلافى شديد بين جوان و آنان در گرفت و هر كدام مبلغى را ادعا مى كرد، پس اميرالمومنين انگشتر خود و انگشترهاى آنان را گرفت و فرمود: آنها را مخلوط كنيد و هر كدامتان كه انگشتر مرا بيرون آورد در ادعايش راست گفته است ؛ زيرا انگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقع اصابت مى كند.
پس از فيصله و اتمام قضيه شريح گفت : يا اميرالمومنين ! حكم داوود پيغمبر چه بوده است ؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: داوود از كوچه اى مى گذشت ، اتفاقا به چند كودك برخورد نمود كه سرگرم بازى بودند، و شنيد كودكى را به نام مات الدين ؛ مرد دين صدا مى زنند، داوود كودكان را به نزد خود فراخواند و به آن پسر گفت : نام تو چيست ؟
گفت : مات الدين .
داوود گفت : چه كسى اين نام را براى تو معين كرده ؟
گفت : پدرم .
داوود پسر را به نزد مادرش برده پرسيد اى زن ! اسم فرزندت چيست ؟
گفت : مات الدين .
داوود: چه كسى اين نام را بر او نهاده است ؟
زن : پدرش .
داوود: به چه مناسبت ؟
زن : زمانى كه اين فرزند را در شكم داشتم ، پدرش با گروهى به سفر رفت ، ولى با آنان بازنگشت ، احوالش را از ايشان جويا شدم گفتند: مرده . گفتم : اموالش چطور شده ؟ گفتند: چيزى از خود برجاى ننهاده ! گفتم : پس هيچ وصيت و سفارشى براى ما به شما نكرد؟ گفتند: چرا تنها يك وصيت نمود، وى مى دانست كه تو باردارى ، سفارش نمود به تو بگوييم فرزندت پسر باشد يا دختر، نامش را مات الدين بگذارى .
داوود گفت : آيا همسفرهاى شوهرت مرده اند يا زنده ؟
گفت : زنده .
گفت : مرا به خانه هايشان راهنمايى كن .
زن ، داوود را به خانه هاى آنان برد، داوود همه آنان را گردآورده به همان ترتيب از ايشان بازجويى نمود و چون جنايت ايشان برملا گرديد خونبها و مال مقتول را بر عهده آنان گذاشت و به زن گفت : حالا نام پسرت را عاش الدين ؛ زنده است دين بگذار (18).
و همين خبر را كلينى (ره ) نيز به اسنادى ديگر از اصبغ بن نباته نقل كرده كه مى گويد: اميرالمومنين عليه السلام در قضيه چنان قضاوت شگفت انگيزى نمود كه هرگز مانند آن را نشنيده ام و سپس همين داستان را نقل نموده تا آنجا كه مى گويد: امام عليه السلام با آن گروه به نزد شريح برگشتند و آن حضرت اين مثل معروف را براى شريح مى خواند:
|
اوردها سعد و سعد مشتمل |
|
يا سعد ما تروى على هذا الابل |
مردى به نام سعد، شتران خود را براى آب دادن وارد رودخانه كرده در حالى كه خود را در ميان لباسش پيچانده بود؛ اى سعد! با اين وضع نخواهى توانست شترانت را آب دهى
.كنايه از اين كه لازم بود شريح در اطراف قضيه ، تحقيق زيادترى نموده و به قضاوتى ظاهرى و پوشالى اكتفا نكند (19).
و مضمون اين خبر را عامه نيز نقل كرده اند، چنانچه صاحب مناقب (20) از زمخشرى در مستقصى و ابن مهدى در نزهه از ابن سيرين آن را نقل كرده اند.
آرى ، از اخبارى كه تا اينجا نقل گرديد معلوم شد كه آن حضرت عليه السلام هم مانند سليمان پيغمبر داورى نموده (كه در آخر داستان سوم از فصل اول ذكر شد) و هم مثل دانيال پيغمبر و در اين خبر نيز همچون داوود پيغمبر.
و به همين جهت بوده كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله در اخبار زيادى آن حضرت عليه السلام را به پيامبران تشبيه كرده است ، و چه زيبا سروده شاعر پارسى زبان : آنچه خوبان همه دارند تو تنها دارى .
3- حيله گرى با اميرالمومنين !
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از مكه به مدينه هجرت نمود، اميرالمومنين عليه السلام را در مكه وكيل و نايب خود گرداند، تا آن حضرت امانتها و سپرده هايى را كه مردم نزد پيامبر داشتند به صاحبانشان رد نموده ، آنگاه به مدينه رود.
در آن روزهايى كه على عليه السلام امانتها را به مردم تحويل مى داد، حنظله بن ابى سفيان ، عمير بن وائل ثقفى را تطميع نمود تا نزد آن حضرت رفته و هشتاد مثقال طلا از او مطالبه كند، و به وى گفت : اگر على از تو گواه بخواهد ما گروه قريش براى تو شهادت خواهيم داد، و صد مثقال طلا به عنوان پاداش به وى داد كه از جمله آنها گردن بندى بود كه به تنهايى سيزده مثقال طلا وزن داشت .
عمير نزد اميرالمومنين عليه السلام رفت و از آن حضرت مطالبه سپرده نمود. على عليه السلام هر چند ودايع و امانات را ملاحظه كرد، سپرده اى به نام عمير نديد و دانست كه او دروغ مى گويد، پس او را موعظه نمود تا از ادعايش دست بردارد ولى اندرزها سودى نبخشيد و عمير همچنان برگفته خود ثابت بود و مى گفت : من بر ادعاى خود گواهانى از قريش دارم كه آنان برايم گواهى مى دهند؛ مانند ابوجهل ، عكرمه ، عقبه بن ابى معيط، ابوسفيان و حنظله .
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اين نيرنگى است كه به تدبير كننده اش بر مى گردد. و آنگاه دستور داد همه شهود حاضر شده در خانه كعبه بنشينند و به عمير رو كرده و فرمود: اكنون بگو بدانم امانت را چه وقت تسليم پيامبر صلى الله عليه و آله نمودى ؟
عمير: نزديك ظهر بود كه سپرده را به او تحويل دادم و او آن را از دستم گرفته به غلام خود داد.
و آنگاه ابوجهل را طلبيده همان سوال را از او پرسيد، ولى ابوجهل گفت : مرا حاجتى به پاسخ گفتن نيست ، و بدين وسيله خود را رها كرد.
پس از آن ابوسفيان را به نزد خود فراخواند و همان سوالها را از او پرسيد ابوسفيان گفت : نزديك غروب آفتاب بود كه عمير امانتش را تسليم پيامبر صلى الله عليه و آله نمود و آن حضرت مال از او گرفت و در آستين خود قرار داد.
نوبت به حنظله رسيد او گفت : بخاطر دارم كه آفتاب در وسط آسمان بود كه عمير وديعه را به پيامبر داد و آن حضرت امانت را در پيش رو گذاشت تا وقتى كه خواست برخيزد، آن را به همراه خود برد.
و سپس عقبه را احضار كرد و كيفيت را از او جويا شد، وى گفت : به هنگام عصر بود كه عمير امانتش را تحويل پيامبر صلى الله عليه و آله داد و آن حضرت امانت را فورا به منزل فرستاد و پس از او عكرمه را خواست و چگونگى را از او پرسش نمود، عكرمه گفت : اول روز بود كه عمير امانت را به پيامبر تحويل داده پيامبر آن را تحويل گرفت و فورا به خانه فاطمه فرستاد.
و عمير آنجا نشسته بود و تمام جريانات و تناقض گوييهاى آنان را مى شنيد. آنگاه اميرالمومنين عليه السلام به عمير رو كرده فرمود: مى بينم رنگ صورتت زرد شده و حالت دگرگون گشته است !
عمير گفت : الان حقيقت حال را به شما خواهم گفت : زيرا شخص حيله گر، رستگار نخواهد شد. به خدا سوگند من هرگز امانتى را نزد محمد نداشته ام و تنها عامل محرك من حنظله و ابوسفيان بوده اند و اينكه دينارهايى كه مهر هند، زن ابوسفيان بر آنها نقشين است نزد من موجود مى باشند كه آنها را به عنوان پاداش به من داده اند. و آنگاه اميرالمومنين عليه السلام فرمود: بياوريد شمشيرى را كه در گوشه خانه پنهان است ، شمشير را آوردند.
على عليه السلام شمشير را به دست گرفت و به حاضران نشان داد و فرمود: آيا اين شمشير را مى شناسيد؟ گفتند: آرى ، اين شمشير حنظله مى باشد، از آن ميان ابوسفيان گفت : اين شمشير از حنظله سرقت شده است .
اميرالمومنين به وى فرمود: اگر راست مى گويى پس غلام تو مهلع ؛ سياه چكار كرد؟
ابوسفيان گفت : او فعلا براى انجام ماموريتى به طائف رفته است .
آن حضرت فرمود: اى كاش ! مى آمد و تو يك بار ديگر او را مى ديدى و اگر راست مى گويى او را احضار كن بيايد.
ابوسفيان خاموش شده سخنى نگفت سپس آن حضرت به ده نفر از غلامان اشراف قريش فرمود تا محل معينى را حفر كنند، چون حفر كردند ناگهان به جسد كشته مهلع برخوردند، آن حضرت فرمود: آن را بيرون بياوريد، جسد را بيرون آورده و به طرف خانه كعبه حمل كردند، مردم از مشاهده پيكر بيجان مهلع در شگفت شده سبب قتلش را از آن حضرت پرسيدند.
امام عليه السلام فرمود: ابوسفيان و پسرش اين غلام را تطميع كرده وبه پاداش آزاديش او را وادار نمودند تا مرا به قتل برساند تا اين كه در راهى برايم كمين كرد و بناگاه به من حمله نمود و من هم مهلتش نداده گردنش را زدم و شمشيرش را گرفتم . و چون مكر و نيرنگ آنان در اين دفعه بجايى نرسيد خواستند بار ديگر حيله اى به كار برند ولى آن هم نقش بر آب گرديد (21)!
فصل چهارم : قضايايى كه مدعى را در حدود شرعى از اقرار منع و به انكار ترغيب نموده است !
1- مردى كه به زناى خود اقرار كرد!
مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك كن .
امام عليه السلام از او روى گردانده و به وى فرمود: بنشين ! و آنگاه به حاضران رو كرده و فرمود: آيا نمى تواند كسى از شما كه مرتكب گناهى شده ، گناهش را پنهان بدارد چنانچه خداوند آن را پنهان داشته است . (كنايه از اين كه بايد پنهان كند و اظهار ننمايد. و مقصود اصلى آن حضرت تعريض به اقرار كننده بود تا از اقرار خوددارى كند).
بار ديگر مرد برخاسته گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك گردان .
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: چه چيز سبب شد كه چنين اقرارى بر خود بكنى ؟!
گفت : براى اين كه پاك شوم .
امام عليه السلام به وى فرمود: چه پاكى برتر از توبه ؟ و به اصحاب خود رو كرده با آنان به گفتگو مشغول گرديد.
مرد بازخاسته گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك كن .
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: قرآن مى خوانى ؟
گفت : آرى .
فرمود: بخوان ! مرد چند آيه از قرآن را صحيح تلاوت كرد. باز اميرالمومنين ، از او پرسيد؛ آيا مسائل لازم خود را از حقوق خداوند در نماز و زكات مى دانى ؟
گفت : آرى .
آن حضرت عليه السلام مسائلى از او پرسيد و آن مرد درست پاسخ گفت . باز به او فرمود: آيا بيمار نيستى ؟ و درد سر يا گرفتگى سينه اى در خود احساس نمى كنى ؟
گفت : نه .
اميرالمومنين عليه السلام به او فرمود: واى بر تو! برو تا همان طورى كه آشكارا از حالت پرسيده ايم در غيابت نيز از حالت جويا شويم ، و اگر بازنگردى تو را احضار نخواهيم كرد، و چون مرد دور شد آن حضرت از وضع جسمى و روانى او از اصحاب خود پرسش نمود، گفتند: كاملا سالم و حالش طبيعى است .
پس از چندى مرد باز آمده گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك گردان .
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: اگر باز نمى آمدى تو را طلب نمى كرديم اكنون كه دفعه چهارم اقرار توست و حكم خدا بر تو لازم شده ، تو را آزاد نخواهيم كرد.
سپس آن حضرت به افرادى كه آنجا حضور داشتند فرمود: شما براى اجراى حد كافى هستيد و نيازى به اعلام ديگران نيست . شما را به خدا سوگند مى دهم بامدادان كه مى آييد بايد به صورتهايتان نقاب بسته باشيد به طورى كه هيچ كدامتان ديگرى را نشناسد و فردا صبح در وقت تاريكى هوا حاضر شويد؛ زيرا ما به صورت كسى كه او را سنگسار مى كنيم نگاه نمى نماييم .
فردا صبح طبق فرموده آن حضرت به هنگام تاريكى هوا در محل مقرر حاضر شدند. اميرالمومنين عليه السلام نيز به آنجا تشريف برد و فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم حد نزند كسى از شما كه خودش مستحق چنين حدى مى باشد؛ زيرا آن كس كه خداوند بر او چنين حقى دارد نمى تواند مثل آن حق را از ديگران مطالبه نمايد.
در اين هنگام عده زيادى از حاضران برگشتند، كه راوى مى گويد: به خدا قسم تا اين ساعت نفهميدم آنها چه كسانى بودند، سپس آن حضرت چهار سنگ به طرف او انداخت و سايرين نيز به او سنگ زدند (22).
2- زنى كه از عذاب آخرت مى ترسيد
زنى آبستن نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده گفت : زنا كرده ام مرا پاك كن ، خداوند تو را پاك كند؛ زيرا شكنجه و عذاب دنيا از عقوبت آخرت كه پايانى ندارد آسان ترست .
على عليه السلام فرمود: تو را از چه پاك كنم ؟
گفت : از زنا.
اميرالمومنين عليه السلام : آيا شوهر دارى ؟
زن : آرى .
اميرالمومنين عليه السلام : آيا موقعى كه مرتكب اين عمل شدى شوهرت در سفر بود يا در حضر؟
زن : شوهرم در حضر بود.
على عليه السلام فعلا برگرد و پس از آن كه فرزندت را زاييدى بيا تا تو را پاك گردانم . و چون زن مقدارى از آن حضرت دور شد به طورى كه گفتار آن حضرت را نمى شنيد فرمود: خدايا! اين يك شهادت .
پس از چندى آن زن نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و گفت : فرزندم را زاييدم مرا پاك كن .
در اين هنگام امام عليه السلام كه گويى اصلا سابقه او را نداشته فرمود: تو را از چه پاك كنم ؟
زن : زنا داده ام مرا پاك كن .
اميرالمومنين عليه السلام : آيا در موقع ارتكاب اين عمل شوهر داشتى يا نه ؟
زن : شوهر داشتم .
آيا در آن هنگام شوهرت در سفر بود يا در حضر؟
در حضر بود.
برو فرزندت را طبق دستور خداوند دو سال تمام شير بده . زن برگشت و چون مقدارى از آن حضرت دور شد به قدرى كه صدايش را نمى شنيد، فرمود: خداوندا! اين دو شهادت .
و پس از آن كه دو سال سپرى شد زن باز آمده و گفت : يا اميرالمومنين : فرزندم را دو سال تمام شير دادم اكنون مرا پاك كن .
امام عليه السلام مانند شخص بى خبرى پرسشهاى سابق را از او جويا شد. و آنگاه به او فرمود: حالا برو و از فرزندت نگهدارى كن تا موقعى كه بتواند خودش غذا بخورد و از بامى پرت نشود و در چاهى نيفتد. زن گريان از نزد آن حضرت عليه السلام بازگشت ، و چون مقدارى دور گرديد، به اندازه اى كه آواز آن حضرت عليه السلام را نمى شنيد فرمود: خداوندا! اين سه شهادت .
عمر و بن حريث مخزومى زن را در بين راه ديد و به او گفت : اى بنده خدا! چرا گريه مى كنى ؟ من تو را ديده ام نزد على عليه السلام مى آيى و از او تقاضا مى كنى تو را پاك گرداند.
زن گفت : آرى ، نزد اميرالمومنين عليه السلام آمدم و از او خواستم مرا پاك كند و آن حضرت فرمود: برو و فرزندت را نگهدارى كن تا موقعى كه بتواند بخورد و بياشامد و... و مى ترسم در اين مدت بميرم و مرا پاك نگرداند.
عمرو به او گفت : نزد اميرالمومنين عليه السلام برگرد و من از فرزندت كفالت مى كنم .
زن نزد آن حضرت برگشت و تعهد عمرو را عرضه داشت اميرالمومنين عليه السلام مانند شخص بى سابقه اى به وى فرمود: چرا عمرو از فرزندت كفالت كند؟
گفت : يا اميرالمومنين ! زنا كرده ام مرا پاك گردان .
آن حضرت فرمود: در آن هنگام شوهر داشتى يا نه ؟
زن : آرى شوهر داشتم .
آيا در آن وقت شوهرت در وطن بود يا در سفر؟
در وطن بود.
پس آن حضرت سر به سوى آسمان بلند كرده ، به درگاه الهى عرضه داشت :
خداوندا! با چهار دفعه اقرار، حد بر او ثابت گرديد و تو به پيامبرت خبر داده اى كسى كه حدى از حدودم را تعطيل كند با من دشمنى نموده است ، پروردگارا! من هرگز حدودت را تعطيل نمى كنم و در پى دشمنى تو نيستم و احكام تو را ضايع نمى گردانم ، بلكه فرمانبردار تو و پيرو سنت پيامبرت مى باشم .
در اين وقت ، عمرو بن حريث نگاهش به صورت آن حضرت افتاد ديد رنگ رخسار مباركش از شدت غضب چنان قرمز شده كه گويى انار در صورتش پاشيده شده ، پس به آن حضرت عرضه داشت : يا اميرالمومنين ! من خيال مى كردم از اين عمل من خوشحال مى شويد ولى حال كه مى بينيم ناراحتيد هرگز فرزندش را بر نمى دارم .
امام (ع ) فرمود: آيا پس از آن كه آن زن چهار دفعه بر خود اقرار نموده فرزندش را كفالت مى كنى ؟ و تو كوچك هستى .
پس آن حضرت به منبر رفت و به قنبر فرمود: ميان مردم بانگ برآور تا همه براى نماز جماعت حاضر شوند. قنبر دستور را اجرا كرد و مردم به طرف مسجد هجوم آوردند بطوريكه مسجد پر شد.
در اين موقع امام عليه السلام بپاخاست و ثناى الهى بجاى آورد سپس فرمود: اى مردم ! پيشواى شما مى خواهد براى اقامه حد بر اين زن به خارج كوفه رود و شما را به همراه خود ببرد و زمانى كه بيرون مى آييد بايد سنگهاى خود را همراه داشته و يكديگر را نشناسيد تا به خانه هايتان برگرديد و سپس از منبر فرود آمد و بامدادان خود آن حضرت به اتفاق زن بيرون شدند و مردم نيز در حالى كه يكديگر را نمى شناختند و به صورتهاى خود نقاب بسته و سنگ در آستين داشتند از خانه ها بيرون شدند تا اينكه آن حضرت با زن و تمام مردم به پشت شهر كوفه رسيدند. آنگاه به حاضران خطاب كرده و فرمود: اى مردم ! خداوند با پيامبر، پيمانى بسته و پيامبر نيز با من همان پيمان را بسته است كه هر كس مستحق حدى باشد نبايد به ديگرى حد زند، اكنون هر كس از شما كه مستحق همين حد است حد نزند، پس تمام مردم برگشتند و تنها خود آن حضرت با حسن و حسين عليه السلام زن را سنگسار نمودند (23).
3- حد لواط
روزى اميرالمومنين عليه السلام در ميان گروهى از اصحاب خود نشسته و به گفتگو مشغول بود، در اين هنگام مردى نزد آن حضرت آمده گفت : يا اميرالمومنين ! لواط كرده ام مرا پاك گردان .
آن حضرت عليه السلام به او فرمود: اى مرد! چنين سخنى مگو شايد اختلال به تو دست داده باشد.
فردا صبح نيز نزد آن حضرت آمده و گفت : يا اميرالمومنين ! لواط كرده ام مرا پاك كن .
باز امام عليه السلام به وى فرمود: اى مرد! به خانه ات برگرد، شايد حواس پرتى عارضت شده و تا سه بار بعد از دفعه اول نزد آن حضرت آمده و سخن خود را تكرار كرد، تا دفعه چهارم كه طبق قانون اسلام حد بر او ثابت شده بود، على عليه السلام به وى فرمود: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درباره مثل تو سه كيفر بيان فرموده و تو هر كدام را بخواهى اختيار كن . مرد گفت : آنها چيست ؟
فرمود: 1- يك ضربه شمشير هر جا برسد.
2 بستن دست و پا و پرتاب از فراز كوه .
3 سوزاندن با آتش .
مرد گفت : يا اميرالمومنين ! كداميك از اينها سخت تر است ؟
فرمود: سوزاندن با آتش .
مرد گفت : يا اميرالمومنين ! من همين را اختيار مى كنم . آن حضرت به او فرمود: پس خودت را براى آتش آماده كن .
مرد برخاست و دو ركعت نماز به جاى آورد و در تشهد نماز به درگاه خدا عرضه داشت : خداوندا! من از گناه خود به سوى تو بازگشت نموده و از كيفر اخروى آن ترسيده به نزد جانشين پيامبرت و پسر عمش آمدم و از او تقاضاى پاك كردن نمودم و او مرا بين سه عقوبت مخير ساخت ، خدايا! من سخت ترينش را برگزيده از تو مى خواهم اين عقوبت را كفاره گناهانم قرار دهى و مرا به آتش دوزخ نسوزانى و آنگاه برخاسته با چشم گريان به طرف گودالى كه برايش حفر كرده بودند رهسپار گرديده و شعله هاى فروزان آتش را نظاره مى كرد. در اين هنگام اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: اى مرد برخيز! كه فرشتگان آسمان و زمين را به گريه آوردى و خداوند توبه ات را قبول كرد، برخيز و پس از اين به چنين گناهى بازگشت مكن (24).
مؤ لّف : در روايت هفتم از فصل هفتم خواهد آمده كه اگر مثبت حد، اقرار خود جانى باشد امام مى تواند آن را ببخشد، و اگر بينه باشد نمى تواند و البته اين هم اختصاص به امام معصوم عليه السلام دارد چنانچه امام باقر عليه السلام مى فرمايد: غير از امام كسى نمى تواند حدودى را كه براى خداست عفو نمايد.
فصل پنجم : قضاوتهاى آن حضرت عليه السلام در مواردى كه واقع كاملا مشتبه بوده است .
1- زد و خورد در حال مستى
در زمان خلافت اميرالمومنين عليه السلام به آن حضرت گزارش رسيد كه چهار نفر در حال مستى يكديگر را با كارد مجروح نموده اند. امام عليه السلام دستور داد آنان را توقيف نموده تا پس از هشيارى به وضعشان رسيدگى كند، دو نفر از آنان در بازداشتگاه جان سپردند. اولياى مقتولين نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و خواستار قصاص از زندگان شدند، آن حضرت عليه السلام به آنان فرمود: شما از كجا مى دانيد كه اين دو نفر زنده ايشان را كشته اند و شايد خودشان يكديگر را مجروح نموده و مرده اند؟
گفتند: نمى دانيم ، پس شما خودتان با استفاده از دانش خدادادى تان بين آنان حكم كنيد.
امام عليه السلام فرمود: ديه آن دو مقتول به عهده هر چهار قبيله است و بعد از اخراج خونبهاى زخمهاى دو نفر زخمى ، باقيمانده به اولياى آن دو مقتول رد مى گردد (25).
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 4:18 توسط طارق محمدی
مراقب افکارت باش که گفتارت میشود