2- يك نفر در آب غرق شد
شش نفر در آب فرات سرگرم بازى بودند، يكى از آنان غرق شد، نزاع را نزد اميرالمومنين عليه السلام بردند، دو نفر از آنان گواهى دادند كه آن سه نفر ديگر او را غرق كرده اند، و آن سه نفر گواهى دادند كه آن دو نفر ديگر او را غرق كرده اند، اميرالمومنين عليه السلام ديه او را به پنج قسمت مساوى تقسيم نمود، دو قسمت به عهده آن سه نفرى كه دو نفر بر عليه ايشان گواهى داده اند، و سه قسمت به عهده آن دو نفرى كه سه نفر بر عليه ايشان گواهى داده اند (26).
شيخ مفيد در ارشاد پس از نقل اين خبر مى گويد: در اين قضيه هيچ قضاوتى تصور نمى شود كه از قضاوت آن حضرت به صواب نزديكتر باشد.
3-
طعمه شير
شيرى را در گودالى دستگير كرده بودند، مردم براى تماشاى شير ازدحام نمودند، يك نفر در نزديكى گودال ايستاده بود، ناگهان قدمش لغزيد و دست به ديگرى زد و دومى به سومى و سومى به چهارمى و همه در گودال افتاده طعمه شير شدند. اين ماجرا در يمن اتفاق افتاد، اميرالمومنين عليه السلام نيز آنجا تشريف داشت ، خبر به آن حضرت رسيد، پس درباره آنان چنين قضاوت نمود، كه اولى طعمه شير بوده و به علاوه بايد يك سوم ديه به دومى بپردازد، و دومى نيز دو سوم ديه به سومى و سومى ديه كاملى به چهارمى بايد بپردازد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين قضاوت خبردار گرديده فرمود: اباالحسن به حكم خدا داورى نموده است (27).
مؤ لّف : علت اين تفصيل اين است كه نفر اول خودش افتاده ، به علاوه افراد ديگرى را با خود انداخته ، از اين جهت ديه اى طلب ندارد؛ زيرا مرگش مستند به خودش بوده است . و سبب مرگ نفر دوم ممكن است يكى از سه چيز باشد، كشيدن نفر اول و يا افتادن نفر سوم و يا چهارم بر روى او كه خودش عامل آن بوده است بنابراين ، احتمال استناد قتلش به نفر اول 33/0 است و امام عليه السلام هم 33/0 ديه اش را به عهده نفر اول قرار داده است ، و اما نفر سوم ممكن است علت مرگش ‍ كشيدن و افتادن نفر چهارم بر روى او باشد كه خودش عامل آن بوده و يا افتادن نفر اول و يا دوم بر روى او كه عاملش نفر دوم بوده است و امام عليه السلام نيز دو سوم ديه او را بر عهده نفر دوم گذاشته است . و اما نفر چهارم تمام علت مرگش ‍ مستند به نفر سوم بوده ، بنابراين ، تمام ديه اش بر عهده نفر سوم مى باشد چنانچه امام عليه السلام حكم نموده است .
4-
نشگون
و نيز در همان زمانى كه اميرالمومنين عليه السلام در يمن تشريف داشت به آن حضرت خبر رسيد كه دخترى از روى بازيچه دختر ديگرى را بر دوش گرفته و دختر سومى از پايينى نشگون گرفته و او بناگاه پريده و دخترى را كه بر دوش داشته انداخته و منجر به مرگ او شده است .
امام عليه السلام فرمود: يك سوم ديه مقتول به عهده آن دخترى است كه او را بر روى شانه برداشته و يك سوم ديگر به عهده دخترى كه از او نشگون گرفته ، و يك سوم هم بر عهده خودش كه بطور بازيچه و عبث سوار شده است . اين خبر به سمع مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيده آن را تائيد نموده بر صحتش گواهى داد (28).
5-
وديعه
مردى دو دينار و ديگرى يك دينار نزد شخصى به وديعت نهادند، يك دينار آنها تلف شد. اميرالمومنين عليه السلام درباره آنان فرمود: يك دينار از دو دينار موجود به صاحب دو دينار اختصاص دارد و دينار ديگر نيز بالمناصفه بين آن دو تقسيم مى شود (29).
و نظير اين خبر است روايتى كه شيخ صدوق و شيخ طوسى به امام صادق عليه السلام نسبت داده اند كه دو نفر بر سر دو درهم با يكديگر نزاع مى كردند، يكى از آنان هر دو درهم را از خود مى دانست و ديگرى يكى از آنها را.
آن حضرت عليه السلام فرمود: كسى كه مدعى يك درهم است اعتراف دارد كه از درهم ديگر حقى ندارد، و درهم ديگر كه مورد نزاع است بين آنان بالمناصفه تقسيم مى شود (30).
و همچنين نظير آن را شيخ كلينى و صدوق و طوسى به امام محمد باقر عليه السلام نسبت داده اند كه از آن حضرت پرسيدند، مردى غلامى از ديگرى خريده و فروشنده دو غلام به خريدار تسليم نموده تا يكى از آنها را انتخاب كرده براى خود نگهدارد و ديگرى را به صاحبش رد نمايد و فروشنده قيمت غلام را نيز از مشترى تحويل گرفته است .
خريدار هر دو غلام را به طرف منزل مى برده ، اتفاقا يكى از آن دو در بين راه گريخته است . آن حضرت فرمود: مشترى غلام موجود را به صاحبش رد مى كند و نصف قيمتى را كه به فروشنده داده پس مى گيرد و براى يافتن غلام جستجو مى كند، اگر آن را يافت باز اختيار دارد هر كدام از آن دو را كه مى خواهد نگهدارد و آن نصف قيمت را كه از فروشنده گرفته باز به وى رد نمايد، و اگر غلام را پيدا نكرد از مال هر دو رفته ، نصفش از فروشنده و نصفش از خريدار (31).
6-
اقرار
شخصى اقرار كرد هزار درهم به يكى از دو نفر بدهكار است ولى طلبكار را مشخص نكرد و به همان حال از دنيا درگذشت ، اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اگر يكى از آن دو بخصوص گواه آورد كه وى طلبكار است درهمها به او داده مى شود وگرنه درهمها بالمناصفه بين آنان تقسيم مى شوند (32).
7-
تقسيم به نسبت شهود
دو مرد هر كدام مدعى مالكيت اسبى بود، يكى از آنان دو شاهد داشت و ديگرى پنج شاهد. اميرالمومنين عليه السلام دو قسمت آن را براى نفر اول و پنج قسمت آن را براى نفر دوم قرار داد (33).
فصل ششم : قضايايى كه ظاهر قضيه با واقع مختلف بوده است
1
-
زنى حيله گر
زنى شب هنگام ، خويشتن را شبيه كنيز مردى ساخت ، مرد به خيال اين كه كنيز اوست با وى همبستر شد، ماجرا نزد عمر طرح گرديد، عمر قضيه را بر حضرت اميرالمومنين عليه السلام عرضه داشت . آن حضرت فرمود: مرد را در پنهانى حد بزن و زن را آشكارا (34). مؤ لّف : اين خبر حمل شده به اين كه آن حضرت مى دانسته كه مرد از واقع قضيه آگاه بوده و بطور دروغ پنهان كرده است .
2-
مردم آزارى
مردى به ديگر گفت : در خواب با مادرت محتلم شده ام ، مرد بر آشفته او را نزد اميرالمومنين عليه السلام برده و گفت : اين مرد به من ناروا مى گويد.
آن حضرت فرمود: چه گفته است ؟
گفت : مى گويد: با مادرم محتلم شده است .
حضرت على عليه السلام به وى فرمود: تو اگر مى خواهى او را عادلانه جزا دهى وى را برايت در آفتاب نگه مى دارم سايه اش را تازيانه بزن ؛ زيرا خواب مانند سايه است . ولى او را تازيانه مى زنيم تا دگربار، مسلمانى را آزار ندهد (35).
فصل هفتم : قضايايى كه داراى احكام متعدد بوده و در ظاهر يك حكم توهم شده است
1
-
حكمهاى گوناگون
پنج نفر را در حال زنا گرفته نزد عمر آوردند، عمر دستور داد بر همه آنها حد جارى كنند، اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام در آنجا حاضر و به قضيه ناظر بود، پس به عمر رو كرده ، فرمود: اين حكم كه درباره آنان گفتى صحيح نبود.
عمر گفت : پس خودتان بر آنان اقامه حد كنيد.
امام عليه السلام يكى را پيش كشيده گردنش را زد و دومى را سنگسار نمود و به سومى صد تازيانه زد و به چهارمى پنجاه تازيانه ، و پنجمى را فقط چند تازيانه . عمر در حيرت شده و مردم نيز در شگفت .
عمر گفت : يا اباالحسن ! بر پنج نفر كه همگى مرتكب يك جرم شده بودند هيچ حد مختلف جارى كردى ؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: اما نفر اول كه گردنش را زدم كافر ذمى بود كه از شرايط ذمه خارج شده و حكمش كشتن است ؛ و نفر دوم كه او را سنگسار كردم خودش زن داشت و زنايش محصنه بود و حكمش سنگسار است ؛ و نفر سوم كه به او صد تازيانه زدم زن نداشت و نفر چهارم كه به او نصف حد زدم غلام بود و حكمش نصف حد است ؛ و نفر پنجم كه او را تعزير نمودم ديوانه بود و حدى نداشت وليكن لازم بود به چند تازيانه تنبيه شود (36).
بالمناسبه نقل مى شود كه : عبدالرحمن بن حسان بن ثابت و عبدالرحمن بن حكم بن ابى العاص يكديگر را به زنا متهم كردند، ماجرايشان به معاويه رسيد. معاويه به فرمانبردار خود، مروان دستور داد تا آنان را تنبيه كند. مروان ، عبدالرحمن بن حسان را هشتاد تازيانه زد، و عبدالرحمن بن حكم را بيست تازيانه ، بعضى به عبدالرحمن گفتند: اين تبعيضى كه مروان بين تو و بردارش روا داشته فرصتى است كه مراتب را به معاويه گزارش كرده تا مروان را مجازات كند. عبدالرحمن بن حسان در پاسخ آنان گفت : به خدا سوگند چنين نخواهم كرد؛ زيرا مروان به من حد مردان آزاد زده و برادرش را نصف حد برده ، و با اشاعه اين سخن ، دل مروان را به درد آورد! (37)
2- زناى نابالغ
پسرى نابالغ با زنى شوهر دار زنا كرد، عمر دستور داد زن را سنگسار كنند. اميرالمومنين به وى فرمود: سنگسارى بر او روا نيست تنها او را تازيانه مى زنند؛ زيرا زنا كننده نابالغ بوده است (38).
3-
اشتباه عمر!
مردى يمنى ، كه زنش در يمن بود، در مدينه زنا كرد، عمر دستور داد او را سنگسار كنند، اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: سنگسارى بر او روا نيست ؛ زيرا از زنش غايب بوده و بايد بر او حد جارى شود. در اين وقت عمر گفت : خدا مرا زنده نگذارد براى مشكلى كه ابوالحسن در آن نباشد (39).
4-
اقرار از روى تهديد
زنى آبستن را كه به زنا متهم بود نزد عمر آوردند، عمر از او پرسش كرد، زن به زناى خود اعتراف نمود، عمر دستور داد او را سنگسار كنند، در حالى كه زن را مى بردند. اميرالمومنين عليه السلام به آنان برخورد نموده به ماموران فرمود: به اين زن چكار داريد؟
گفتند: عمر فرمان قتلش را داده است !
اميرالمومنين عليه السلام آنان را نزد عمر برگردانده به او فرمود: آيا تو گفته اى اين زن سنگسار شود؟
عمر گفت : آرى ؛ زيرا او به زناى خود اقرار كرد. امام عليه السلام به او فرمود: اين زن خودش گناهكار است و حق دارى درباره او چنين حكم كنى ، اما بر طفلى كه در شكم دارد چه حقى دارى ؟ و گمانم او را ترسانده اى و در نتيجه اقرار كرده است .
عمر گفت : آرى ، چنين بوده است .
اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله نشنيدى كه فرمود: كسى كه از روى شكنجه اقرار كند حدى بر او نيست ، و كسى كه با حبس و تهديد اعتراف كند اقرارش نافذ نيست .
عمر زن را آزاد نمود و گفت : زنان جهان عاجزند از اين كه پسرى مانند على بن ابيطالب بزايند. سپس گفت : لولا على لهلك عمر؛ اگر على نبود عمر هلاك مى شد (40).
5-
اهميت بيت المال
دو غلام كه يكى از بيت المال و ديگرى از مردى بود، از اموال بيت المال دزيد كردند، اميرالمومنين عليه السلام فرمود: بر غلام بيت المال حدى نيست ؛ زيرا بعضى از مال خدا بعض ‍ ديگرش را خورده و آن ديگر را پيش خوانده دستش را قطع كرد سپس فرمود: به او گوشت و روغن بخورانند تا زخمش ‍ خوب شود (41).
6-
زندانى كردن دزد
دزدى را نزد عمر آوردند، عمر يك دستش را قطع كرد، بار ديگر دزدى نموده او را نزد عمر آوردند، يك پايش را قطع كرد؛ بار سوم نيز عمر خواست دست ديگرش را قطع كند، اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: چنين نكن ؛ زيرا يك دست و يك پايش را بريده اى وليكن او را زندانى كن (42).
7-
عفو از حد
مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و به دزدى خود اعتراف نمود. امام عليه السلام به وى فرمود: آيا چيزى از قرآن مى دانى ؟
گفت : آرى ، سوره بقره را مى دانم .
فرمود: دستت را در عوض آن سوره به تو بخشيدم .
اشعث گفت : آيا حدى از حدود خدا را تعطيل مى كنى ؟
على عليه السلام به وى فرمود: تو از احكام خدا چه مى دانى ؟ و آنگاه فرمود: اگر مثبت حد، گواه و شاهد باشد امام نمى تواند از آن درگذرد، ولى اگر مثبت حد، اقرار خود جانى باشد امام اختيار دارد مى تواند او را عفو كند و يا به او حد بزند (43).
8-
حيوان سركش
اميرالمومنين عليه السلام جنايتهاى حيوان سركش را در اولين دفعه موجب ضمان نمى دانست ولى در نوبتهاى بعد صاحبش را ضامن مى كرد.
مؤ لّف :
علت عدم ضمان در دفعه اول عدم علم صاحب اوست ، ولى در دفعات بعد، چون صاحبش از حال حيوان باخبر بوده وظيفه داشته از او مراقبت كند (44).
فصل هشتم : قضايايى كه به صورت ظاهر داخل در موضوعى بوده و واقعا خارج بوده است .
1
-
پدر و مادر سياه و فرزند سفيد!
مردى همسرش را نزد عمر برده و گفت : خودم و اين زنم سياه هستيم و او پسرى سفيد زاييده است .
عمر به مجلسيان گفت : نظر شما در اين قضيه چيست ؟
گفتند: زن بايد سنگسار شود؛ زيرا او و شوهرش سياهند و فرزندشان سفيد. عمر دستور داد زن را سنگسار كنند، ماموران زن را به جهت سنگسار مى بردند در بين راه اميرالمومنين عليه السلام به آنان برخورد نموده و به زن و شوهر فرمود: مطلب شما چيست ؟ آنان قصه خود را بيان داشتند.
آن حضرت عليه السلام به مرد رو كرده و فرمود: آيا زنت را متهم مى سازى ؟
گفت : نه .
فرمود: آيا در حال قاعدگى با او همبستر شده اى ؟
گفت : آرى ، يك شب ادعا مى كرد كه قاعده است و من گمان مى كردم به جهت سرما عذر مى آورد پس با او همبستر شدم .
آن حضرت عليه السلام به زن رو كرده و فرمود: آيا شوهرت در آنحال با تو نزديكى كرده است ؟ گفت : آرى .
پس على عليه السلام به آنان فرمود: برگرديد كه اين فرزند پسر شماست و علت سفيد شدنش اين است كه خون حيض ‍ بر نطفه غلبه كرده است و وقتى كه بزرگ شود سياه مى گردد، و طبق فرموده آن حضرت پس از بزرگ شدن سياه گرديد (45).
2-
فرزند از توست
مردى نزد حضرت امير عليه السلام آمده گفت : يا اميرالمومنين ! من هميشه به هنگام آميزش با همسرم عزل مى كرده ام و اكنون مى بينم او آبستن شده است .
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا هيچ برايت اتفاق افتاده كه پس از آميزش اول بدون اين كه بول كنى مجددا با او آميزش نموده باشى ؟
گفت : آرى ، چنين شده است .
امام عليه السلام به او فرمود: فرزند از خودت مى باشد (46)
3- استدلال به قرآن
هنگامى كه هيثم از بعض غزوات به خانه خود بازگشت ، پس ‍ از شش ماه تمام زنش فرزندى به دنيا آورد. هيثم فرزند را از خود ندانسته وى را نزد عمر برد و قصه را برايش بيان داشت . عمر دستور داد زن را سنگسار كنند. اتفاقا پيش از آن كه او را سنگسار كنند، اميرالمومنين عليه السلام او را ديد و از قضيه باخبر گرديد، پس به عمر فرمود: بايد بگويى زن راست مى گويد؛ زيرا خداوند در قرآن مى فرمايد: و حمله و فصاله ثلاثون شهرا؛ (47) مدت حمل و از شير گرفتن فرزند، سى ماه است
و در آيه ديگر مى فرمايد: والوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين ؛ (48) مادران فرزندان خود را دو سال تمام شير مى دهند.
و وقتى كه بيست و چهار ماه دوران شير دادن از سى ماه كم شود شش ماه مى ماند كه كمترين دوران حاملگى است .
عمر گفت : اگر على نبود عمر به هلاكت مى رسيد و زن را آزاد نمود(49).
4-
آبستنى دختر
در زمان خلافت عثمان پيرمردى دخترى را به همسرى گرفت پس از مدتى دختر آبستن گرديد، پيرمرد حمل را انكار مى كرد، ماجرا را به نزد عثمان بردند ولى حكم مساءله بر عثمان مشتبه گرديد و از دختر پرسيد؛ آيا او هنوز دوشيزه است ، دختر به اين مطلب اقرار نمود. عثمان دستور داد وى را حد زنند.
اميرالمومنين عليه السلام اين را شنيد، پس به عثمان فرمود: شايد موقعى كه پيرمرد آميزش نموده رحم زن نطفه را جذب كرده و آبستن شده است ، بدون اينكه منجر به افتضاض شود مرد تصديق كرد و گفت : آرى ، من هميشه نطفه ام را در ابتداى رحم ريخته ام ، بدون اينكه افتضاض حاصل شود.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: حمل از همين پيرمرد است و بايد در سزاى انكارى كه كرده عقوبتى تاديبانه شود. و عثمان نيز طبق داورى آن حضرت حكم كرد(50)
دخترى را كه به زنا متهم بود نزد اميرالمومنين عليه السلام آوردند، آن حضرت به چند زن دستور داد دختر را معاينه كنند. آنان پس از رسيدگى گفتند: وى باكره است .
امام عليه السلام فرمود: من هرگز بر دختر باكره حد زنا جارى نمى كنم . و آن حضرت گواهى زنان را در مثل چنين مواردى كافى مى دانست (51).
5-
اتهام به زنا
دخترى را كه به زنا متهم بود نزد اميرالمومنين عليه السلام آوردند، آن حضرت به چند زن دستور داد دختر را معاينه كنند. آنان پس از رسيدگى گفتند: وى باكره است .
امام عليه السلام فرمود: من هرگز بر دختر باكره حد زنا جارى نمى كنم . و آن حضرت گواهى زنان را در مثل چنين مواردى كافى مى دانست

 

 

 

 

 

6- اجبار به زنا
مرد و زنى را كه زنا كرده بودند نزد اميرالمومنين عليه السلام آوردند زن سوگند ياد مى كرد كه مرد او را بر آن عمل مجبور ساخته است ، آن حضرت عليه السلام ادعايش را پذيرفت و حد را از او برداشت .
امام باقر عليه السلام ناقل حديث مى فرمايد: اگر از قضاوت اين زمان چنين قضيه اى را بپرسند مى گويند: ادعاى زن پذيرفته نيست . (52)
7- بر سه دسته تكليفى نيست
زن ديوانه آبستنى را كه زنا داده بود نزد عمر آوردند، عمر دستور داد او را سنگسار كنند، اميرالمومنين عليه السلام به عمر فرمود: آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله نشنيدى كه فرمود: بر سه دسته تكليفى نيست 1- ديوانه تا عاقل شود (53)...
8- معذوريت
چند نفر نزد عمر آمده گواهى دادند كه فلان زن با مردى اجنبى در بيابانى زنا كرده است ، آن زن شوهر داشت . عمر دستور داد او را سنگسار كنند.
زن به درگاه خدا عرضه داشت : خدايا! تو مى دانى كه من بى گناه هستم .
عمر از گفتارش خشمگين شده گفت : آيا شهود را تكذيب مى كنى ؟ اميرالمومنين عليه السلام كه ناظر قضيه بود فرمود: زن را برگردانيد شايد در ارتكاب اين عمل معذور بوده است . زن را برگرداندند و از حالش پرسش نمودند.
زن گفت : روزى من و مرد همسايه شتران خود را به چرا مى برديم و چون شتران من شير نداشتند مقدارى آب به همراه خود بردم ، در بين راه آبم تمام شد و زياد تشنه بودم ، از مرد همسايه آشاميدنى خواستم وى تقاضايم را نپذيرفت ، مگر اين كه با او زنا كنم ، من از اين كار ابا داشتم تا اين كه نزديك بود از تشنگى هلاك شوم ، پس با كراهت به زناى او تسليم شدم .
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: الله اكبر! (( فمن اضطر غير باغ ولا عاد فلا اثم عليه ؛ (54) كسى كه مضطر شود اگر بدون نافرمانى و ستم مرتكب گردد گناهى بر او نيست .
عمر چون اين را شنيد زن را آزاد نمود (55).
9- مفهوم سخن
مردى و زنى را نزد عمر آوردند، مرد به زن گفته بود: زناكار! زن نيز به او گفته بود تو از من زناكارترى . عمر دستور داد هر دو را تازيانه زنند. اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام در آنجا حضور داشت فرمود: شتاب مكنيد، زن مستحق دو حد است و بر مرد حدى نيست ، سزاى زن دو حد است ؛ زيرا اولا: به آن مرد تهمت زده و مستوجب حد افترا شده است . و ثانيا: به زناى خود اقرار كرده كه به مرد مى گويد: تو از من زناكارترى ؛ يعنى ، من هم زناكارم ولى كمتر، و از اين جهت مستحق حد زنا هم گرديده است . و آنگاه فرمود: از ناحيه دوم حد كاملى به او زده نمى شود (56).
فصل نهم : قضايايى كه احكام متعدد داشته و كوته فكران بيش از يك حكم نفهميده اند.
1
- كيفر لواط شده
مرد لواط شده اى را نزد عمر آوردند، عمر تصميم گرفت او را تازيانه زند و از گواهان پرسيد، آيا شما ديديد با او لواط شد؟ گفتند: آرى . عمر در حكم آن درمانده گرديد، از اميرالمومنين عليه السلام پرسش نمود.
على عليه السلام لواط كننده را خواست ولى او را نديد، آنگاه فرمود: بايد گردنش زده شود، گردنش را زدند.
عمر گفت : او را برداريد.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: يك عقوبت ديگر او مانده .
عمر گفت : آن چيست ؟
امام عليه السلام فرمود: يك بسته هيزم بخواه و او را در وسط آن قرار ده به آتش بسوزان !
و در روايتى ديگر آن حضرت عليه السلام مى فرمود: اگر مجرمى استحقاق دوبار سنگسارى را داشت هر آينه لواط كار دوبار سنگسار مى شد(57).
2- كيفر ميگسارى در ماه رمضان
نجاشى شاعر، در روز ماه رمضان شراب نوشيده او را نزد اميرالمومنين عليه السلام آوردند، آن حضرت عليه السلام هشتاد تازيانه به او زد، شب او را بازداشت نموده بامدادان نيز او را طلبيده بيست تازيانه ديگر زد.
نجاشى گفت : يا اميرالمومنين ! آن هشتاد تازيانه كه به من زدى كيفر شراب نوشيدنم بود، ولى سبب اين بيست تازيانه دوم را نفهميدم ؟!
حضرت عليه السلام فرمود: بخاطر بى حرمتى و بى اعتنايى تو بود نسبت به ماه رمضان (58).
فصل دهم : احكام قضاياى مشتبه
1
- پيشوايى نااهلان
هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از دنيا رحلت نمود و ابوبكر خليفه شد، روزى مردى را كه شراب نوشيده بود نزد او آوردند تا بر او حد جارى كند. ابوبكر به وى گفت : آيا شراب نوشيده اى ؟
گفت : آرى .
ابوبكر: چرا نوشيده اى با اين كه آن حرام است ؟
مرد: من مسلمان هستم و منزلم در نزديكى قصبه اى واقع است كه اهل آن سامان ، شراب نوشيده و آن را حلال مى شمرند، و من هرگز از حرام بودن آن اطلاعى نداشته ام ، و اگر مى دانستم در دين اسلام حرام است حتما از آن اجتناب مى ورزيدم .
ابوبكر به عمر رو كرده گفت : در اين باره چه مى گويى ؟
عمر گفت : مشكلى است كه علاج آن با حضرت على عليه السلام است .
ابوبكر به غلام خود گفت : برو على را به اينجا بخوان .
عمر گفت : ما نزد او مى رويم .
پس برخاسته همگى به نزد آن حضرت رفتند و سلمان فارسى (رض ) نيز در محضرش حضور داشت ، آنان قصه را به سلمان گفتند و سلمان جريان را بر امام عليه السلام عرضه داشت ؛ حضرت به ابوبكر فرمود: مردى با او بفرست تا وى را به تمام خانه هاى مهاجر و انصار بگرداند و هر كس كه آيه تحريم شراب را از قرآن برايش خوانده گواهى دهد، و اگر كسى نخوانده حدى بر او نيست . ابوبكر دستور آن حضرت را اجرا كرد و هيچ كس به آن گواهى نداد و مرد آزاد شد.
سلمان گفت : يا اميرالمومنين ! اين گروه را ارشاد و هدايت كرديد، آن حضرت عليه السلام فرمود: آرى ، خواستم تاكيد و توصيه اين آيه را در حق خود و اينان تجديد كنم : (( افمن يهدى الى الحق ان يتبع امن لايهدى الا يهدى فمالكم كيف تحكمون (59).
آيا كسى كه به سوى حق هدايت مى كند شايسته ترست كه پيروى بشود يا كسى كه هدايت نمى يابد مگر اين كه او را رهبرى كنند، شما را چه مى شود! چگونه حكم مى كنيد؟! (60)
بالمناسبه نقل مى شود كه :
در اغانى آورده : منظور بن زبان با زن پدر خود مليكه دختر سنان مرى ازدواج نموده از او هاشم و عبدالجبار وخوله بهم رسيد. تا زمان خلافت عمر، ماجراى او به عمر رسيد، عمر او را احضار نموده جريان را از او پرسيد، او به اصل قضيه اعتراف نموده ولى مدعى شد كه از حرمت آن اطلاعى نداشته است ، عمر او را بازداشت نموده تا به هنگام نماز عصر، و آنگاه او را بر اين ادعايش سوگند داد و او چهل بار قسم ياد نموده او را آزاد كرد و آنان را از يكديگر جدا نمود(61).
مؤ لّف : ولى اينجا چه جاى قسامه است !
2- گواهى مرد خصى
قدامه بن مظعون شراب نوشيده او را نزد عمر آوردند، دو نفر بر آن گواهى دادند؛ يكى عمر و تميمى كه خصى بود، و ديگرى معلى بن جارود، يكى از آنان گواهى داد كه او را در حال نوشيدن شراب ديده ، و ديگرى كه او را در حال قى كردن شراب . عمر جمعى از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله را طلبيده تا او را در حل اين مشكل يارى دهند، اميرالمومنين عليه السلام نيز با آنان تشريف آورد. عمر به آن حضرت رو كرده و گفت : يا اباالحسن ! نظر شما در اين قضيه چيست ؟ زيرا شما همان كسى هستيد كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حقتان فرموده : يا على ! قضاوت تو از تمام اين امت صحيح تر، و دانشت زيادتر مى باشد و اكنون اين دو شاهد در شهادتشان اختلاف است .
حضرت امير عليه السلام فرمود: در گواهيشان اختلافى نيست . و آن كسى كه برقى كردن شهادت داده بر آشاميدن گواهى داده است ؛ زيرا قطعا شراب نوشيده كه آن را قى كرده است .
باز عمر گفت : آيا گواهى مرد خصى پذيرفته مى شود؟
امام عليه السلام فرمود: آرى . نداشتن ريش مانند نداشتن بعض از اعضاى ديگرست و زيانى به شهادت نمى رساند (62)
3- مخالفت مغرضانه
كنيزى كه با مولاى خود قرار داد مكاتبه بسته و 4/3 او آزاد شده بود زنا كرد، او را نزد عثمان بردند و بر زنايش گواهى دادند. عثمان در كيفيت حد او درمانده گرديد مساءله را از اميرالمومنين پرسش نمود. آن حضرت فرمود: تازيانه هايى كه به او زده مى شود بايد به نسبت آزادى و بردگيش تقسيم شود. عثمان همين مساءله را از زيد بن ثابت نيز پرسيد.
زيد گفت : كنيز را به حساب بردگى تازيانه مى زنند. اميرالمومنين به زيد فرمود: چرا به حساب مردگان تازيانه زنند با اين كه 4/3 او آزاد شده است ؟ و حالا كه مى خواهند به يك ترتيب او را تازيانه زنند چرا به حساب آزادها تازيانه نزنند كه آن بيشتر است ؟
زيد گفت : اگر چنين باشد پس در مورد ارث نيز بايد سهم آزاد ببرد.
امام عليه السلام به او فرمود: آرى همين طور است . زيد پاسخى نداشت ، ولى عثمان طبق گفته زيد حكم كرد با اين كه حجت بر او تمام و حقيقت آشكار شده بود (63)

4- بازى دو كودك
در زمان خلافت اميرالمومنين عليه السلام دو كودك سرگرم بازى بودند يكى از آنان چوبدستى تيز خود را پرتاب نموده دندان همبازى خود را شكست . ماجرا نزد حضرت امير عليه السلام مطرح گرديد. كودك زننده گواه آورد كه به هنگام پرتاب اعلام خطر كرده است . امام عليه السلام قصاص را از او برداشت و فرمود: كسى كه در موقع ورود خطر اعلام كند معذور است (64).
5- وصيت به ثلث
مردى كه به ثلث ، وصيت كرده بود بطور خطا كشته شد. اميرالمومنين عليه السلام فرمود: 3/1 خونبهايش نيز جزء وصيتش مى باشد(65)
6- ديه فرزند به عهده توست !
از زنى بدكار نزد عمر گزارش دادند، عمر ابتداء او را تهديد نموده آنگاه احضارش كرد. زن سخت بهراسيد و از شدت فزع او را درد زاييدن عارض شده به خانه اى پناه برد و پسرى از او متولد گرديد نوزاد پيوسته گريه مى كرد تا اين كه درگذشت ، عمر از شنيدن اين خبر بسيار ناراحت گرديد، ترسى فوق العاده به او دست داد، گروهى از مجلسيان او را دلدارى داده و گفتند: اى خليفه ! چيزى بر تو نيست . عمر گفت : برويد و مساءله را از على عليه السلام بپرسيد، و چون پرسيدند حضرت عليه السلام به آنان فرمود: اگر اجتهاد كرده اين حكم را به او گفته ايد به حق نرسيده ايد، و اگر بدون تامل گفته ايد باز هم خطا كرده ايد. و آنگاه به عمر فرمود: ديه فرزندت بر عهده ات مى باشد(66)
7- تخيير در حق
مردى چشم شخص يك چشمى را كور كرد، حضرت امير عليه السلام مجنى عليه را بين دو حق مخير ساخت ؛ 1- كور كردن يك چشم جانى با گرفتن ديه يك چشم .
2-
گرفتن يك ديه كامل و عفو از قصاص (67).
8- تاخير حد
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اجراى حد بر چهار دسته از زنان تا وقت معينى تاخير مى شود؛ از زن مستحاضه ، حائض و نفساء تا پاك شوند و از زن آبستن تا فرزندش را بزايد (68).
9- تاديب
مردى را كه مرد ديگر را در رختخوابش ديده بودند نزد حضرت امير عليه السلام آوردند، آن حضرت عليه السلام دستور داد او را در مدفوعش آلوده سازند (69).
حسين بن خالد مى گويد: از اميرالمومنين عليه السلام پرسيدم از حكم كسى كه مرتكب زناى محصنه شده و در موقع سنگسار شدن فرار نموده آيا بازگردانده مى شود يا نه ؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: در يك صورت بازگردانده مى شود و در صورت ديگر نه ، اگر سبب حد زدنش اقرار خودش بوده او را بر نمى گردانند، و اگر بينه بوده و خودش ‍ انكار مى كرده او را برگردانده و حد كاملى به او مى زنند.
سپس فرمود: اين تفصيلى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را فرموده ، در هنگامى كه ماعز بن مالك نزد آن حضرت به زناى خود اعتراف نموده و در موقع اجراى حد فرار كرد، پس زبير بن عوام ساق شترى به طرف او پرتاب نموده او را به زمين افكند و مردم دورش را گرفته و او را كشتند، و آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله را از قضيه خبر دادند. آن حضرت فرمود: چرا ماعز را به حال خود نگذاشتيد؟ زيرا او خودش به گناهش اعتراف كرده بود و در اين صورت اگر فرار كند باز خواهد آمد و سپس فرمود: اما اگر على عليه السلام نزد شما بود هرگز گمراه نمى شديد و خونبهاى او را از بيت المال به اوليايش داد (70).
10- آزمايش ادعا
زنى ادعا كرد كه در يك ماه سه بار عادت شده است ، اميرالمومنين عليه السلام فرمود: از آشنايان محرمش بپرسند آيا در ماههاى گذشته نيز چنين بوده يا نه ؟ و چنانچه بر آن گواهى دادند ادعايش پذيرفته مى شود وگرنه دروغ گفته است (71).
11- من هم بيش از اين پاسخى نداشتم
روزى حضرت امام حسن عليه السلام در مجلس پدر نشسته بود، ناگهان گروهى وارد شده از آن حضرت جوياى اميرالمومنين شدند. امام حسن عليه السلام به آنان فرمود: مطلب شما چيست ؟ آن را بگوييد.
گفتند: مردى با همسر خود همبستر شده و آنگاه زن با دوشيزه اى مساحقه نموده و او آبستن شده است ، حكمش ‍ چيست ؟ امام حسن عليه السلام فرمود: مشكلى است كه علاج آن با اباالحسن است و من پاسخ شما را مى گويم اگر صحيح بود از جانب خداوند و اميرالمومنين است و اگر خطا بود از سوى خودم مى باشد و اميدوارم اشتباه نكنم ؛ اولا: آن زن بايد مهر دختر را بپردازد؛ زيرا با زاييدن بكارتش زايل مى شود. و ثانيا: زن بايد سنگسار شود چون با داشتن شوهر، مرتكب گناه بزرگى شده است ، و پس از آن كه دختر، فرزند را زاييد بر او حد زنا جارى مى كنند و فرزند را به صاحب نطفه رد مى نمايند.
آن جماعت برگشته اتفاقا اميرالمومنين را در بين راه ملاقات نمودند، آن حضرت عليه السلام به ايشان فرمود: از فرزندم حسن چه پرسيديد و او به شما چه پاسخ داد؟
آنان سوال و جواب را عرضه داشتند، آن حضرت عليه السلام فرمود: اگر اين مساءله را از من مى پرسيديد من هم بيش از اين پاسخى نداشتم (72).
12- چنين جنايتى در اين نواحى روى نداده
ابن ابى الجسرى مردى را ديد كه با همسرش زنا مى كند او را به قتل رساند. وى را به محكمه قضات آن ديار گسيل داشته ، آنان پاسخش را ندانستند از اين رو معاويه ، ماجرا را به ابوموسى اشعرى نگاشت تا ابوموسى مساءله را از اميرالمومنين سوال كند، و چون پرسيد، حضرت عليه السلام به او فرمود: به خدا سوگند! چنين جنايتى در اين نواحى روى نداده ، بگو ببينم اين قضيه از كجا به تو رسيده است ؟
ابوموسى گفت : معاويه آن را برايم نوشته است .
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: اگر قاتل چهار نفر گواه بياورد كه بر او گواهى دهند، چيزى بر او نيست ، وگرنه بايد ديه مقتول را به اوليائش بپردازد (73).
13- اينجا بايست تا على بيايد
مردى نزد عمر آمده و گفت : پيش از آنكه مسلمان شوم زنم را يك بار طلاق داده ام ، و بعد از آن كه مسلمان شده ام نيز دو دفعه . (حال مى توانم با او ازدواج كنم و يا محلل لازم است ؟) عمر ساكت ماند. مرد گفت : پس چه مى گوئى ؟
عمر گفت : اينجا بايست تا على بيايد.
آن شخص ايستاد تا هنگامى كه اميرالمومنين عليه السلام تشريف آورد. عمر به آن مرد رو كرده گفت : حالا مساءله ات را از على بپرس . آن حضرت در پاسخ او فرمود: اسلام منهدم مى سازد هر چيزى را كه در حال كفر واقع شده ، تو مى توانى يك بار ديگر با زنت ازدواج نمايى (74).
14- شماره طلاقهاى كنيزان
سروى در مناقب آورده : مردى نزد عمر آورده و از شماره طلاقهاى كنيزان پرسش نمود، عمر جوابش را نداد و به اميرالمومنين عليه السلام رو كرده و عرضه داشت : چند دفعه طلاق به اين مرد بگويم ؟ آن حضرت با دو انگشت اشاره كرد؛ يعنى دو دفعه .
عمر به آن مرد گفت : آيا اين مرد را مى شناسى ؟ گفت : نه .
عمر گفت : اين مرد على بن ابيطالب صاحب مجد و بزرگى است (75).
15- عثمان ندانست
مردى دو زن داشت ؛ يكى از انصار و ديگرى از بنى هاشم ، زن انصاريش را طلاق گفته و پس از چندى درگذشت . زن انصارى نزد عثمان گواه آورد كه هنگام مردن شوهر در عده طلاق بوده و از او ارث مى برد، عثمان حكمش را ندانست و آنان را به نزد اميرالمومنين عليه السلام برد، آن حضرت در پاسخ مساءله فرمود: اگر زن انصارى سوگند ياد مى كند كه در موقع وفات شوهر سه دفعه حيض از طلاقش نگذشته از او ارث مى برد وگرنه ارث نمى برد.
عثمان به زن هاشمى رو كرده و گفت : اين قضاوت كه شنيدى قضاوت پسر عمت على بود آيا آن را قبول دارى ؟
گفت : آرى ، و اينك زن انصارى سوگند ياد كند و ارث ببرد. ولى زن انصارى از قسم خوردن امتناع ورزيد و از ميراث صرفنظر كرد (76).
16- فرق سگ و گوسفند
مردى اعرابى از اميرالمومنين عليه السلام پرسيد؛ سگى را ديدم با گوسفندى جستن كرد و از آنها حملى به هم رسيد، آيا اين حمل به كداميك ملحق است ؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: او را در كيفيت خوراكش ‍ آزمايش كن ، اگر گوشتخوار بود سگ است و اگر علف خوار بود گوسفند.
اعرابى : او را ديده ام گاهى گوشت خورده و گاهى علف .
على عليه السلام او را در آب آشاميدن آزمايش كن ، اگر با دهان آب مى خورد گوسفند است و اگر با زبان آب مى خورد سگ است .
اعرابى : هر دو جور آب مى خورد.
على عليه السلام او را در راه رفتن آزمايش كن ، اگر دنبال گله مى رود سگ است و اگر وسط يا جلو گله مى رود گوسفند است .
اعرابى : گاهى چنين است و گاهى چنان .
على عليه السلام او را در كيفيت نشستن ملاحظه كن ، اگر بر شكم مى خوابد گوسفند است و اگر بر دم مى نشيند سگ است .
اعرابى : گاهى به اين ترتيب مى نشيند و زمانى به آن ترتيب .
على عليه السلام او را ذبح كن اگر در شكمش شكنبه ديدى گوسفند است و اگر روده وامعاء ديدى سگ است .
اعرابى از شنيدن اين نكات دقيق و متحير و مبهوت شد (77).
17- تطهير گوسفندى كه از شير خوك خورده
از اميرالمومنين عليه السلام از حكم گوسفندى كه با شير خوك تغذى كرده پرسش نمودند؛ فرمود: اگر از شيرخوراگى گذشته بايد چند روز متوالى از او نگهدارى نموده به او علف و هسته خرما و نان بخورانيد، و اگر شيرخواره است بايد در مدت هفت روز پى در پى بر پستان گوسفند انداخته شود (78).
18- نذر مشكل
از حضرت امير عليه السلام پرسيدند؛ مردى نذر كرده با پاى پياده خانه خدا را زيارت كند، در بين راه رودخانه اى رسيده كه لازم است با كشتى از آن عبور كند تكليفش ‍ چيست ؟
امام عليه السلام فرمود: در كشتى سرپا مى ايستد تا از آب عبور كند (79).
19- تكرار بر مستمندان
حضرت امير عليه السلام فرمود: اگر براى پرداخت كفاره بيش از يك يا دو فقير يافت نشود بايد مدهاى طعام را چند روز بر آنان تكرار نموده تا به ده مد برسد (80).
20- مجازات
ماموران انتظامى سه نفر را كه در يك قتل شركت كرده بودند دستگير نموده و به دادسراى حضرت امير عليه السلام گسيل داشتند و ماجرا را چنين شرح دادند: يكى از آنان او را بگرفت و ديگرى وى را به قتل رساند و سومى از آنان نگهبانى مى كرد.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: چشمان ديده بان بايد كور شود، و آن كس كه مقتول را گرفته بايد در زندان ابد جان بسپارد، همان گونه كه آن مرد را گرفته تا جان سپرده است و قاتل نيز بايد كشته شود (81).
21- قصاص يا غرامت
مردى چنان بر شكم مرد ديگر فشار داد كه آن شخص لباسش ‍ را آلوده نمود امير المومنين عليه السلام فرمود: اين مرد در قصاص جنايتى كه مرتكب شده بايد بر شكمش فشار دهند تا او نيز لباسش آلوده شود و يا يك سوم ديه به آن مرد بپردازد (82)
22- ماهى در شكم ماهى ديگر
از امير المومنين عليه السلام پرسيدند، اگر در شكم ماهى ديگرى ديده شود حكم آن چيست ؟
فرمود: هر دو را بخور (83)
23- پاك كردن حيوان نجاست خوار
امير المومنين عليه السلام درباره پاك شدن حيوان حلال گوشتى كه نجاستخوار شده ، فرمود: مرغ نجاستخوار سه روز، مرغابى پنج روز، گوسفند ده روز، گاو بيست روز و شتر چهل روز بايد غذاى پاك بخورند و اگر پيش از اين مدت آنها را ذبح كنند گوشتشان حرام است (84)
24- كشتن سريع
گروهى گاو سركشى را با شمشير كشته و در همان حال نام خدا را بر زبان جاى كرده ، نزد امير المومنين عليه السلام آمده و از حكم گوشت آن پرسش نمود
آن حضرت عليه السلام فرمود: اين هم يك نوع كشتن سريع تند است و گوشتش حلال مى باشد (85)
25- تدليس
زنى پيس اندام را وليش تدليس كرده و به مردى تزويج نمود.اميرالمومنين عليه السلام فرمود: چون مرد با زن همبستر شده بايد مهرش را به او بپردازد، و ولى آن زن كه سبب تدليس شده بايد مهر را به شوهر غرامت دهد و سپس ‍ فرمود: اگر مردى از عيب زنى مطلع نباشد و او را به عقد در آورد مهر به عهده خود زن مى باشد (86)
26- فسخ عقد
زنى آزاد را ندانسته به غلامى تزويج نمودند، زن خيال مى كرد شوهرش نيز آزاد است ، امير المومنين عليه السلام فرمود: زن اگر بخواهد مى تواند از شوهر جدا شود (87)
27- حكم عنين
امير المومنين عليه السلام فرمود: اگر مردى تنها يك بار با زنش مباشرت كند و سپس عنين شود، اختيار فسخ زن از بين مى رود (88)
28- ازدواج با مادر زن
منصور بن حازم مى گويد: در محضر امام صادق عليه السلام بودم كه مردى نزد آن حضرت عليه السلام آمده پرسيد: مردى با زنى ازدواج نموده و قبل از آنكه با او همبستر شود زن مرده است ، آيا مى تواند با مادرش ازدواج نمايد؟
امام عليه السلام فرمود: شخصى از ما چنين كرده و مانعى در آن نيافته است ؟ من عرضه داشتم فدايت شوم تنها افتخار شيعه به حكمى از على عليه السلام است در اين مساله كه ابن مسعود آن را اجازه داده ، پس به نزد على عليه السلام آمده و حكم مساءله را از آن حضرت جويا شده . على عليه السلام به او فرموده اين حكم را از كجا گرفته اى ؟ گفته از آيه قرآن : (( و ربائبكم اللاتى فى حجوركم من نسائكم اللاتى دخلتم بهن ؛ (89) و حرام شد براى شما دختران زن كه در دامن شما تربيت شده اند اگر با زن مباشرت كرده باشيد.
پس على عليه السلام به او فرموده : حرمت ازدواج با ربائب در آيه مقيد به دخول است وليكن آيه حرمت ازدواج با مادر زن : وامهات نسائكم ؛ و حرام شد بر شما مادر زن ، مطلق است و مقيد به دخول با دختران آنان نمى باشد.
در اين موقع امام صادق عليه السلام به سائل رو كرده و فرمود: آيا شنيدى آنچه را كه اين شخص از على عليه السلام نقل كرد(90)
29- زنت را تنبيه كن
مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده گفت : يا اميرالمومنين ! زنم مقدارى از شيرش را دوشيده و آن را به كنيزم خورانيده است . آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: زنت را تاديب كن و كنيزت را نگهدارى نما(91)
30- نتيجه اسلام زنى مجوسى
زنى مجوسى قبل از آن كه شوهرش با او همبستر شود مسلمان شد اميرالمومنين عليه السلام به شوهرش فرمود: تو نيز اسلام بياور، مرد نپذيرفت . آن حضرت عليه السلام فرمود: مرد بايد نصف مهر زن را به او بپردازد و زن از او جدا مى شود، و فرمود: اسلام زن سبب عزت و شرافت او گرديد (92)
31- شرط مخالفت با سنت
زنى با پرداخت مبلغى پول به عنوان مهر با مردى ازدواج نمود به شرط اين كه اجازه جماع و طلاق با او باشد. حضرت اميرالمومنين فرمود: اين زن با سنت خدا مخالفت كرده و متصدى حقى شده كه اهليت آن را ندارد، و آنگاه فرمود: سنت اين است كه شوهر نفقه زن را بدهد و اجازه جماع و طلاق هم با او باشد (93)
32- طلاق قبل از مباشرت
مردى با زنى ازدواج نمود و مهر زن را خدمتكارى قرار داد، و پس از مدتى خواست زن را طلاق گويد بدون اين كه با او همبستر شده باشد.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: آن زن نصف قيمت خدمتكار را به بهاى روزى كه به وى تسليم شده طلبكار است .
و نيز درباره مردى كه كنيز خود را آزاد كرده و آزاديش را مهريه ازدواجش قرار داده و قبل از مباشرت مى خواست او را طلاق دهد، فرمود: آن كنيز نصفش آزاد است ، و با دستمزد خود نصف ديگر قيمتش را به مرد مى پردازد و تمامش آزاد مى شود (94)
33- مجازات كفن دزد
كفن دزدى را نزد معاويه آوردند، معاويه به ياران خود گفت : به نظر شما كيفر اين مرد چيست ؟
گفتند: او را عقوبت ده و آزادش كن .
از آن ميان مردى گفت : على (ع ) چنين حكم نكرده است .
معاويه پرسيد، پس چگونه حكم نموده ؟
گفت : آن حضرت فرموده : دست كفن دزد بايد قطع شود؛ زيرا او هم دزد است و هم نسبت به مردگان هتاك (95)
34- حبس با شكنجه
حضرت امير عليه السلام براى مردى كه سوگند ياد مى كرد با زن خود همبستر نشود و او را هم طلاق نمى داد اتاقى از نى مى ساخت و او را در آنجا زندانى مى كرد. و تنها 4/1 خوراكش را به او مى داد تا زنش را طلاق دهد (96)
35- شرط صحت ايلاء
از اميرالمومنين عليه السلام از حكم مردى كه قبل از دخول با زن خود سوگند ياد مى كرد كه با او همبستر نشود، پرسش ‍ نمودند؛ فرمود: سوگند بر ترك جماع قبل از دخول ، اثرى ندارد (97)
36- قرارداد مكاتبه
مردى كه با كنيز خود قرارداد مكاتبه بسته بود، با وى همبستر شده و كنيز آبستن گرديد، حضرت امير عليه السلام فرمود: مرد بايد مهرالمثل زن را به او بپردازد و كنيز با دستمزدش بقيه قيمت خود را به مولايش مى دهد و آزاد مى شود و اگر نتوانست حكم ام ولد (98) را دارد (99).
37- فروختن كنيزان (ام ولد)
عمر بن يزيد مى گويد: از امام صادق يا امام كاظم عليهماالسلام سوال شد؛ چرا على عليه السلام كنيزان را مى فروخت ؟
فرمود: آنان را به منظور اداى قيمتشان مى فروخت . من پرسيدم به چه ترتيب ؟
فرمود: اگر مردى كنيزى بطور نسيه بخرد و قبل از آن كه قيمتش را به فروشنده بپردازد فرزندى از او بهم رسد، و نتواند قيمتش را اداء نمايد، فرزند را مى گيرد و كنيز را در وجه خودش مى فروشد (100).
38- آزادى اول فرزند
اميرالمومنين عليه السلام درباره مردى كه با وليده ديگرى ازدواج نموده و مالكش گفته بود كه اول فرزندى كه بزايد آزاد باشد، و زن ، دوقلو زاييده بود، فرمود: هر دو را آزاد كن (101)
39- چشم مى بيند و دست مى گيرد
مردى پرنده اى را دنبال كرده تا اين كه بر درختى افتاد و مرد ديگرى آن را بگرفت . اميرالمومنين عليه السلام درباره آنان فرمود: چشم مى بيند و دست مى گيرد(102). و نيز فرمود: پرنده هرگاه قادر بر پرواز شود صيد است و براى هر كس كه او را بگيرد حلال مى باشد(103)
40- انتقال وصيت
مردى شخص غايبى را وصى خود كرد، اتفاقا وصى قبل از موصى درگذشت اميرالمومنين فرمود: وصيت به ورثه وصى منتقل مى شود (104).
41- اشتباه در تعيين دزد
دو نفر نزد حضرت امير عليه السلام به دزدى مردى گواهى دادند، آن حضرت طبق گواهى ايشان دست آن مرد را قطع كرد، پس از مدتى باز همان دو شاهد شخص ديگرى را نزد آن حضرت آورده و گفتند: اين دزد است و ما در تعيين مرد اول اشتباه كرده بوديم . امام عليه السلام گواهى آنان را نپذيرفت و فرمود: نصف ديه را نيز به مرد اول غرامت دهند (105).
42- پيشرو حاجيان
حضرت امير، گواهى پيشرو حاجيان را نمى پذيرفت (106).
43- گواهى دزد توبه كار
مردى كه يك دست و يك پايش در اثر دزدى قطع شده بود و دانستند كه توبه كرده است ، نزد اميرالمومنين عليه السلام بر انجام واقعه اى گواهى داد، آن حضرت گواهيش را پذيرفت (107).