2- زنى كه در شب ازدواج براى شوهر پسر زاييد!
مردى از ابوبكر پرسيد؛ مردى با دوشيزه اى ازدواج نموده و همان شب زن پسر زاييده ، و مرد شبانه وفات كرده و ميراثش ‍ را پسر و مادر پسر مالك شده اند، مى توانى بگويى واقع قضيه چه بوده است ؟
ابوبكر پاسخش را ندانست . حضرت امير عليه السلام فرمود: اين زن پيش از آن كه با مرد ازدواج كند كنيز او بوده و از وى آبستن شده و مرد او را آزاد نموده و به عقد خود در آورده است ، و زن همان شب فرزندش را زاييده و شوهرش مرده است ، و ميراثش به پسر و مادر پسرمنتقل گشته است (250)
3-
ازدواج زن شوهردار!
زن جوانى نزد حضرت امير عليه السلام آمده گفت : آيا جايز است زن شوهر دارى با اجازه پدر با ديگرى ازدواج كند؟
حضار همه بر او انكار كرده گفتند: هرگز!
على عليه السلام به زن فرمود: شوهرت را حاضر كن .
زن شوهر را آورد اميرالمومنين عليه السلام شوهر را به طلاق زن وادار كرد، مرد بدون چون و چرا زن را طلاق داد.
آن حضرت عليه السلام فرمود: شوهر اين زن عنين است ، شوهر نيز به آن اقرار كرد و زن بدون انقضاى عده با مردى ديگر ازدواج نمود (251)
مؤ لّف :
مقصود امام عليه السلام از تعبير به طلاق ، معناى لغوى آن بوده ، يعنى ، آزاد نمودن ؛ زيرا زن در صورت عنين بودن شوهر عقد را فسخ مى كند و نيازى به طلاق دادن نيست .
4- عبادت عقوبت آور
از حضرت امير عليه السلام سوال گرديد؛ كدام عبارت است كه انجام و ترك آن عقوبت آور است ؟
فرمود: نماز خواندن شخص مست كه بخواند يا نخواند مستحق عقوبت است (252)
5- باطل بودن عبادت از پاك ترين جاها
از حضرت على عليه السلام از پاك ترين جاهاى روى زمين كه نماز خواندن در آن باطل بوده پرسش نمودند؛ فرمود: پشت بام خانه كعبه (253)
مؤ لّف :
زيرا فاقد رعايت استقبال قبله است با اين كه آن از واجبات نماز است . به همين مناسبت نقل مى شود: حضرت امام رضا عليه السلام در لباس اعرابى بطور ناشناس وارد مطاف گرديده در طواف كردن بر هارون سبقت گرفت ، اين رفتار بر هارون گران آمده تصميم گرفت آن حضرت عليه السلام را سرافكنده كند، به همين منظور مسائل مشكلى از آن حضرت عليه السلام سوال نمود و آن حضرت عليه السلام پاسخ كافى به وى دادند آنگاه امام عليه السلام نيز از او يك سوال نمود و آن اين كه : مردى به هنگام نماز صبح به زنى نظر افكند و نگاهش حرام بود، پس به هنگام ظهر بر او حلال گرديد، و در وقت عصر حرام شد، و چون مغرب گرديد حلال شد به گاه عشاء بر او حرام گشت و در وقت صبح حلال گرديد، به هنگام ظهر حرام شد و چون عصر گرديد حلال ، در وقت مغرب حرام ، و در موقع عشاء حلال گشت !
هارون گفت : به خدا سوگند اى برادر عرب ! مرا در دريايى ژرف افكندى كه جز خودت كسى مرا از آن خلاصى نخواهد بخشيد.
آن حضرت عليه السلام فرمود: آن مرد هنگام صبح به كنيز ديگرى نظر افكند كه بر او حرام بود، پس به هنگام ظهر آن را خريد بر او حلال شد، هنگام عصر او را آزاد نمود حرام شد هنگام مغرب با او ازدواج نمود حلال گشت ، و در وقت عشاء او را طلاق داد حرام گرديد، هنگام صبح به او رجوع نمود حلال شد، و در وقت ظهر با او مظاهره نمود بر او حرام گرديد، هنگام عصر بنده اى (به عنوان كفاره ) آزاد نمود حلال گشت ، و در وقت مغرب مرد مرتد گرديده زن بر او حرام شد و در هنگام عشاء توبه نموده به اسلام بازگشت زن بر او حلال گرديد(254). آرى ، پاسخهاى آن حضرت عليه السلام به اين گونه مسائل پيچيده و دشوار سبب شد كه مردم اين علم را از آن بزرگوار ياد بگيرند، چنانچه از علماى خاصه شيخ مفيد (ره ) و ابن براج و از عامه حريرى در اين باره كتاب تاليف نموده اند.
و از جمله مسائل مشكلى كه شيخ مفيد (ره ) آورده يكى اين است كه : مردى غلامانى را بدون خريدارى و يا بخشش و يا صدقه و غنيمت جنگ و ميراث مالك گشته است .
پاسخ اين كه : مادر اين شخص پس از مرگ شوهر مسلمانش ‍ كه پدر همين مرد بوده با مردى نصرانى ازدواج كرده و از او فرزندانى به هم رسيده است . پس اميرالمومنين عليه السلام فرمود: آن زن را بكشند و تمام فرزندان زن را از آن مرد نصرانى ، غلامان همين برادر مسلمانشان قرار داد.
فصل چهاردهم : ابتكار در علوم ادبى
1
- صرف و نحو
ابوالاسود دئلى گويد: روزى به محضر حضرت امير عليه السلام شرفياب شده آن حضرت را متفكر يافتم ، پس ‍ گفتم يا اميرالمومنين ! درباره چه فكر مى كنيد؟
حضرت فرمود: در لغت شما خطاها و اشتباهاتى ديده ام مى خواهم در اين باره اصول و قواعدى وضع كنم تا خطاها اصلاح شود. گفتم اگر چنين كنيد ما را زنده نموده و اين لغت در ميان ما خواهد ماند. پس از چند روز نزد آن حضرت رفتم كاغذى پيش روى من گذاشت كه در آن نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحيم
تمام كلمات يا اسمند، يا فعل ، يا حرف . اسم آن است كه مسمايش را روشن كند، و فعل آن است كه حركت و پديده مسمى را، و حرف داراى معنايى است كه نه اسم است و نه فعل . آنگاه به من فرمود: در اين باره تتبع كن و آنچه كه به نظرت آمد بر آنها بيفزا. و بدان كه كلمات از نظر ديگر بر سه نوعند: ظاهر، ضمير، و چيزى كه نه ظاهر است و نه ضمير.
ابوالاسود مى گويد: مطالبى جمع آورى نموده خدمت آن حضرت عليه السلام عرضه داشتم كه از جمله آنها حروف نصب بود (مراد حروف مشبهه بالفعل است ). ان ، ان ، ليت ، لعل ، كان ولى لكن را ذكر نكرده بودم پس به من فرمود: چرا لكن را جزء آنها نياورده اى ؟
گفتم : به نظرم آمد كه جزء آنها نيست ؛ فرمود: چرا از آنهاست ، آن را بنويس .
زجاج نحوى اصل ياد شده را چنين مثال آورده : ظاهر، مانند: رجل زيد، عمرو، و مانند اينها، و ضمير مانند: انا، انت ، و تاء در فعلت ، و ياء متكلم مثل غلامى . و كاف خطاب ، مانند: ثوبك ، و مانند اينها، و اما آنچه كه نه ظاهر است و نه ضمير، مبهمات است مانند: هذا، هذه ، هاتا، تا، (از اسماء اشاره )، و من و ما و الذى و اى (از اسماء موصول )، و كم و متى و اين (از اسماء استفهام )، و مانند اينها(255)
2- لغت
مردى از ابوبكر معناى آيه قرآن وفا كهه وابا را پرسش ‍ نمود. ابوبكر معناى اب را ندانست و گفت : كدام آسمان بر من سايه مى افكند و كدام زمين مرا بر مى دارد و يا چه كنم اگر درباره كتاب خدا چيزى بگويم كه خود به آن باور نداشته باشم ، معناى فاكهه را مى دانم ، ولى اب را خدا بهتر مى داند. اين گفتار او به سمع مبارك اميرالمومنين عليه السلام رسيد آن حضرت فرمود: سبحان الله آيا نمى داند لفظ اب به معناى چراگاه و زمين پرگياه مى باشد، و خداوند در اين آيه شريفه در مقام شمردن نعمتهايى است كه بر مردم و چهارپايانشان ارزانى داشته تا بدان وسيله تغذى نموده مايه حيات و قوام بدنشان باشد (256)
و نيز معناى كلاله را از ابوبكر پرسيدند؛ گفت : نظرم را در اين باره مى گويم اگر صحيح بود از خداست و اگر خطا بود از شيطان و خودم .
اين سخنش به اميرالمومنين عليه السلام رسيده فرمود: چقدر بى نياز است از به كار بردن نظريه احتماليش ، آيا نمى داند كلاله به معناى برادران و خواهران پدر و مادرى و پدرى تنها و مادرى تنها مى باشد؟ كه خداى تعالى فرموده :
يستفتونك قل الله يفتيكم فى الكلاله ان امرو هلك ليس ‍ له ولد و له اخت فلها نصف ما ترك (257)
از تو اى رسول ! درباره برادران و خواهران فتوا خواهند، بگو خداوند شما را درباره كلاله فتوا مى دهد اگر مردى از شما بميرد و از براى او فرزندى نباشد و خواهرى داشته باشد از براى آن خواهر است نصف تركه ميت .
و مراد از خواهر در اين آيه خواهر پدر و مادرى و يا پدرى تنهاست ؛ زيرا فقهاء اتفاق دارند كه در صورتى خواهر نصف تركه را ارث مى برد كه پدر و مادرى و يا پدرى تنها باشد.
و در جاى ديگر مى فرمايد: و ان كان رجل يورث كلاله او امراه وله اخ او اخت فلكل واحد منهما السدس (258)
و اگر مردى يا زنى وارثى بجز برادر و يا خواهرى نداشته باشد هر يك از آنان يك ششم سهم مى برند.
و نيز فقهاى اماميه اتفاق دارند در اين كه تفصيل بين يك ششم در صورت تنهايى و يك سوم در صورت تعدد اختصاص دارد به خواهر و برادر مادرى (259)
بنابراين ، لفظ كلاله در قرآن مجيد بطور صريح در برادر و خواهر پدر و مادرى و پدرى تنها و مادرى و پدرى تنها استعمال شده و به كار بردن راى در موردى است كه نص ‍ شرعى وجود نداشته باشد، و به همين جهت امام عليه السلام فرموده : چقدر از راى خود بى نياز است .
مؤ لّف :
همان گونه كه ابوبكر معناى اب و كلاله را نمى دانسته ، همان گونه نيز معناى بضع به كسر با را نيز نمى دانسته چنانچه در تاريخ طبرى آمده : ميان روميان و اهل فارس در ادنى الارض (حوالى شام يا اطراف جزيره ) در روز اذرعات جنگ در گرفت و در اين نبرد روميان شكست خوردند، اين خبر به رسول خدا صلى الله عليه و آله و اصحاب آن حضرت كه در مكه بودند رسيده بر آنان گران آمد؛ زيرا رسول خدا صلى الله عليه و آله را خوش نمى آمد كه مجوسيان كافر بر روميان كه اهل كتاب بودند پيروز گردند از سويى كفار مكه از آن جريان مسرور شده از روى شماتت به مسلمانان مى گفتند: برادران مجوس ، بر برادران اهل كتاب شما پيروز گشته اند و شما نيز اگر با ما بجنگيد بر شما غلبه خواهيم كرد. پس خداوند اين آيات را نازل كرد: الم غلبت الروم فى ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سيغلبون فى بضع سنين .
روميان مغلوب (فارسيان ) شدند در جنگى كه به نزديكترين زمين واقع شد (حوالى شام يا اطراف جزيره ) و آنها پس از مغلوب شدن فعلى بزودى بر فارسيان باز غلبه خواهند كرد، در اند سالى ....
در اين هنگام ابوبكر به جانب كفار بيرون شده به آنان گفت : از آن اتفاق دلشاد نباشيد كه خداوند به رسول ما خبر داده كه البته روم بر فارس پيروز خواهد شد.
ابى بن خلف از مشركين برخاست و به ابوبكر نسبت دروغ داد. ابوبكر به او گفت : تو از من دروغگوترى اى دشمن خدا! اكنون حاضرم با تو شرط بندى كنم ، من ده شتر مى آورم و تو نيز ده شتر پس اگر در مدت سه سال روم بر فارس غلبه كرد ده شتر تو مال من باشد و اگر فارسيان بر روميان غلبه كردند ده شتر من مال تو باشد. (ابى بن خلف ) قبول كرد. و آنگاه ابوبكر به نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمده قصه خود را بيان داشت ، رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: نمى بايست چنين مى گفتى ؛ زيرا معناى بضع از سه سال است تا ده سال ، حال برو مال را زياد كن و بر اجل بيفزا.
ابوبكر بيرون شده ابى را ملاقات نمود.
ابى گفت : انگار پشيمان شده اى ؟
ابوبكر گفت : نه ، فقط مال را مى افزايم و بر مدت اضافه مى كنم . مال را صد شتر قرار ده تا مدت نه سال . ابى پذيرفت . (260)
ابوبكر گفت : نه ، فقط مال را مى افزايم و بر مدت اضافه مى كنم . مال را صد شتر قرار ده تا مدت نه سال . ابى پذيرفت . (260)

 

 

 

 

 

3- فصاحت و بلاغت
گذشت در اول فصل يازدهم كه آن حضرت عليه السلام خطبه اى طولانى بدون الف و خطبه اى ديگر بدون نقطه مشتمل بر مواعظ ارزنده و معانى عالى انشاء فرمود: با آن كه حرف الف در تركيب كلمات بيش از ساير حروف به كار رفته و همچنين نقطه كه در تركيب الفاظ و سخن گفتن بسيار ضرورى و لازم است .
و از مطالبى كه بيان گرديد معلوم شد كه آن حضرت عليه السلام مبتكر تمام علوم عربى بوده و علوم ادبى از او سرچشمه گرفته است . و مى گويند؛ كسى كه به گفتن مطالبى بر ديگران پيشى گرفته صاحب امتياز است ، چه رسد به كسى كه علومى را از خود ابداع نموده باشد.
فصل پانزدهم : نكات جغرافيائى
سرزمين بصره
سيد رضى (ره ) در نهج البلاغه آورده : حضرت على عليه السلام در مذمت اهل بصره به آنان فرمود: ارضكم قريبه من الماء بعيده من السماء؛ زمين شما به آب نزديك است و از آسمان دور (261)
ابن ابى الحديد در بيان تفسير جمله اول گفته : زمين بصره به آب دريا بسيار نزديك مى باشد و به همين جهت در اثر طغيان آب فارس دوبار غرق شده ، يك بار در زمان القادر بالله و دفعه ديگر در زمان القائم بامرالله .
چنانچه آن حضرت در ضمن اخبار غيبيه به آن خبر داده است كه مى فرمايد: شهر بصره غرق خواهد شد و مسجدش ‍ مانند سينه كشتى خواهد ماند، پس همان گونه شد كه امام فرموده بود.
و نيز آورده : معناى دورى بصره از آسمان اين است كه به وسيله رصدها و آلات نجومى ديده شده كه دورترين نقاط معموره روى زمين از دائره نصف النهار ابله مى باشد، كه در نواحى بصره واقع است . و سپس مى گويد: بيان اين نكات دقيق از خصائص اميرالمومنين عليه السلام است ؛ زيرا از موضوعاتى خبر داده كه عرب به آن آشنايى نداشته و جز دانشمندان محقق كسى به آن پى نمى برد، و اين از اسرار و غرايب بديعه آن حضرت عليه السلام مى باشد (262)
فصل شانزدهم : پاسخ پرسشهاى رياضى
1
- تقسيم عادلانه
دو نفر با هم به سفر مى رفتند، وقت غذا خوردن فرا رسيد، يكى از آنان پنج نان و ديگرى سه نان از سفره خود بيرون آوردند، در اين اثناء مردى از كنارشان عبور كرد، آنان رهگذر را به خوردن غذا دعوت نمودند و هر سه با هم نانها را تمام كردند، رهگذر خواست برود، پس عوض غذايى كه خورده بود هشت درهم به ايشان داد. در موقع تقسيم پول نزاعشان درگرفت .
صاحب سه نان به صاحب پنج نان مى گفت : درهمها را بالمناصفه تقسيم مى كنيم ، صاحب پنج نان مى گفت : اين تقسيم عادلانه نيست ، بلكه من پنج درهم و تو سه درهم مى برى ، به نسبت نانهايى كه گذاشته ايم . ولى طرف نپذيرفت تا اين كه خصومت به نزد حضرت اميرالمومنين عليه السلام بردند. على عليه السلام به آنان فرمود: برويد و با هم سازش ‍ كنيد و در اين موضوع بى ارزش نزاع و اختلاف مكنيد، گفتند: در هر صورت شما حق را براى ما بيان بفرماييد، پس آن حضرت عليه السلام درهمها را به دست گرفت و هفت درهم به صاحب پنج نان داد و يك درهم به آن كه سه نان داشت و به آنان فرمود: مگر نه اين است كه هر يك از شما دو نان و دو سوم نان (كه هشت ثلث مى شود) خورده ايد گفتند: بله . فرمود: بنابراين نانى كه رهگذر مصرف كرده هفت ثلثش ‍ از صاحب پنج نان و يك ثلثش از صاحب سه نان بوده و روى همين نسبت پولها تقسيم مى شوند (263)
2- تقسيم شترها
سه نفر در تقسيم هفده شتر با هم نزاع مى كردند، اولى مدعى يك دوم و دومى يك سوم و سومى يك نهم آنها بودند و به هر ترتيب كه خواستند شترها را قسمت كنند كه كسرى به عمل نيايد نتوانستند. خصومت به نزد حضرت امير عليه السلام بردند. على عليه السلام به آنان فرمود: مايل نيستيد من يك شتر از مال خودم بر آنها افزوده و آنها را بين شما تقسيم نمايم ؟ گفتند: بله ، پس يك شتر بر آنها و افزود و مجموعا هيجده شتر شدند و آنگاه يك دوم آنها را كه نه شتر باشد به اولى و يك سوم را كه شش شتر باشد به دومى و يك نهم را كه دو شتر باشد به سومى داد و يك شتر باقيمانده خود را نيز برداشت (264)
3- عدد عجيب
مردى يهودى نزد حضرت اميرالمومنين عليه السلام آمده گفت : عددى به من بگو كه بدون كسرى 2/1 و 3/1 و 4/1 و 5/1 و 6/1 و 7/1 و 8/1 و 9/1 و 10/1 داشته باشد على عليه السلام به وى فرمود: اگر بگويم مسلمان مى شوى ؟
گفت : آرى . پس به وى فرمود: اضرب ايام اسبوعك فى سنتك (265)؛ روزهاى هفته ات را در سالت ضرب كن كه حاصل آن مطلوب توست .
و چون يهودى آن را صحيح يافت مسلمان شد. (266)
شيخ بهائى در خلاصه الحساب (267) آورده : اگر عدد ماهها در روزهاى ماه و حاصل آن در روزهاى هفته ضرب شود عددى به دست مى آيد كه بدون كسرى بر همه اعداد ياد شده قابل قسمت است .
و نيز اگر مخرج اعدادى را كه حرف عين در آنها هست كه عبارتند از ربع ، سبع ، تسع و عشر؛ يعنى چهار و هفت و نه و ده در هم ضرب شوند حاصل عددى است كه بر تمام اعداد مذكور تقسيم مى شود (268)
4- تقسيم بيت المال
آن روز كه اميرالمومنين عليه السلام در جنگ جمل بر دشمن خويش پيروز گرديد با گروهى از ياران مهاجر و انصار خود وارد بيت المال بصره شد و در كنار درهمها و دينارها ايستاد و زمانى به آنها خيره شد و آنگاه سكه هاى طلا و نقره را چنين مخاطب ساخت : اى درهمهاى سفيد! و اى دينارهاى زرد! غير مرا مغرور كنيد. و پس از چند لحظه ديگر كه نگاهش را ادامه داد، به همراهان خود فرمود: اينها را بين اصحاب من و كسانى كه با من هستند پانصد تا پانصد تا قسمت كنيد و چون دستور را اجراء كردند كاملا درست بوده ، يك درهم كم نيامد، و تعداد مردان دوازده هزار نفر بود (269). و روشن است كه اين قضيه موقعى جزء اين فصل محسوب مى شود كه مقدار سكه ها كه بالغ بر شش ميليون است بر آن حضرت معلوم باشد، مانند عدد اصحابش ، وگرنه جزء معجزات و اخبار غيبيه آن حضرت به حساب مى آيد. مانند داستانى كه سروى در مناقب (270) آورده : كه آن حضرت در ابتداى خلافتش در مدينه به منبر رفت و به ياران و شيعيان خود فرمود: ميان صفها گردش كنيد و به مردم بگوييد آيا كسى از خلافت من ناراضى است ؟
در اين هنگام فرياد مردم بلند شده همگى به يك صدا گفتند: خدايا! ما از پيامبرت و پسر عمش راضى و خشنود هستيم و فرمانشان را به جان و دل مى پذيريم .
آنگاه امام عليه السلام به عمار فرمود: اى عمار برخيز! و در بيت المال برو و به هر نفر سه دينار بده و براى خودم نيز سه دينار بياور.
عمار با ابوالهيثم و گروهى ديگر از مسلمانان به طرف بيت المال رفته و حضرت نيز از منبر پايين آمد و رهسپار مسجد قبا گرديد و در آنجا به نماز و نيايش و دعا مشغول شد. عمار با همراهانش وارد بيت المال شده و سيصد هزار دينار در آن يافتند و تعداد مردم را نيز صد هزار نفر. (هر نفر سه دينار). در اين هنگام عمار به حاضران رو كرده و گفت : به خدا سوگند آن حضرت نه از تعداد مردم اطلاعى داشته و نه از مقدار دينارها، و اين خود نشانه و آيتى است كه حقانيت او را اثبات نموده بر شما واجب مى كند، مطيع و فرمانبردار او باشيد. از آن ميان طلحه و زبير و عقيل از گرفتن دينارها امتناع ورزيدند (271)
5- تبديل يك هشتم به يك نهم
حضرت امير عليه السلام بر منبر خطبه مى خواند، مردى از آن حضرت عليه السلام پرسيد؛ شخصى وفات كرده و زنى و پدر و مادرى و دو دختر از خود بر جاى نهاده ، سهم زن چقدر مى شود؟
حضرت فرمود: يك هشتم او به يك نهم مبدل گرديد. و اين مساءله به مساءله منبريه شهرت يافت .
(
سروى ) در بيان تبديل يك هشتم به يك نهم مى گويد: سهم پدر و مادر، يك سوم است و سهم دو دختر دو سوم و سهم زن يك هشتم . و روشن است كه در اين صورت فرض مساءله از واحد صحيح زيادتر بوده ، بنابراين مخرج از روى 27 تقسيم مى گردد و به ترتيب 3 از 27 براى زن ، و 16 از 27 براى دو دختر و 8 از 27 براى پدر و مادر بطور مساوى (272)
6- مساءله ديناريه
زنى نزد حضرت اميرالمومنين عليه السلام آمده و در حالى كه آن حضرت يك پاى مبارك را در ميان ركاب اسب گذارده بود مساءله خود را چنين شرح داد: برادرم وفات كرده و ششصد دينار از خود برجاى گذاشته است و ورثه او بر من ستم نموده و تنها يك دينار به من داده اند.
امام عليه السلام در پاسخش فرمود: مگر برادرت دو دختر نداشته ؟
زن : بله .
فرمود: سهم آنان دو سوم تركه است كه چهارصد درهم مى شود، يك برادر مادرى هم داشته كه سهم او يك ششم تركه است كه صد دينار مى شود، زنى هم داشته كه سهمش ‍ يك هشتم تركه است كه 75 دينار مى شود، دوازده برادر نيز داشته هر كدام دو دينار، و باقيمانده تركه كه يك دينار است سهم تو مى باشد و آنگاه پاى ديگر را در ركاب گذارده به طرف مقصد حركت كرد، و اين مساءله به مساءله ديناريه شهرت يافت (273)
7- پاسخ تو را مى دانم
اميرالمومنين عليه السلام بر منبر خطبه مى خواند، در خطبه اش مى فرمود: سلونى قبل ان تفقدونى ؛ از من بپرسيد پيش از آن كه مرا نيابيد.
در اين هنگام مردى برخاست و گفت : يا على ! مرا از شماره موهاى سر و ريشم آگاه كن .
على عليه السلام : به خدا سوگند حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله پاسخ اين پرسشت را به من فرموده و اگر اثبات آن دشوار نبود تو را از آن خبر مى دادم ، و براى اين كه بدانى پاسخ اين سوالت را مى دانم از موضوع ديگرى تو را آگاه مى سازم . در خانه تو فرزندى هست كه پسر دختر پيامبر صلى الله عليه و آله را خواهد كشت (274)
8- مدت خواب اصحاب كهف
مردى يهودى از اميرالمومنين عليه السلام از مقدار خواب اصحاب كهف پرسش نمود. امام عليه السلام بر طبق آيه شريفه قرآن : ولبثوا فى كهفهم ثلاثماه سنين و ازدادوا تسعا؛ (275) و آنها در كهف كوه سيصد سال ، نه سال هم زيادتر درنگ كردند، به او پاسخ داد.
يهودى گفت : ما در كتاب آسمانيمان سيصد سال يافته ايم .
امام عليه السلام فرمود: سال شما شمسى است ، و از ما قمرى است . (276)
مؤ لّف :
گفته شده كه سال شمسى نزد يهودى 365 روز مى باشد بنابراين در سيصد سال شمسى نه سال قمرى اضافه مى شود بدون كم و زياد. و نيز اخبارى در اين باب از عترت طاهرين آن حضرت عليهم السلام وارد شده چنانچه از امام صادق عليه السلام نقل شده كه آن حضرت درباره مردى كه با ديگرى قرارداد بسته بود چاهى به عمق ده قامت و اجرت ده درهم برايش حفر كند و آن مرد تنها به مقدار يك قامت حفر كرده خواست اجرت خود را بگيرد فرمود: ده درهم به پنجاه و پنج سهم تقسيم مى شود، قامت اول يك سهم ، قامت دوم دو سهم كه به ضميمه اول مى شود سه سهم . قامت سوم سه سهم كه به اضافه اول و دوم مى شود شش سهم و... (277) و فلسفه اين تقسيم اين است كه حفر زمين هر چه پايين تر رود دشوارتر مى گردد و به نسبت دشواريش آن حضرت عليه السلام اجرتش را قسمت كرده است . آرى ، و اساس در علم فرائض و حساب نيز اميرالمومنين عليه السلام بوده و دوست و دشمن اين دانش را از او فراگرفته اند، چنانچه در تاريخ طبرى آمده كه حارث همدانى از جمله شاگردان برجسته و ممتاز آن حضرت در علم فقه و فرائض و حساب بود و شعبى مى گويد: من اين دانش را نزد حارث شاگردى كرده ام .
فصل هفدهم : هيئت و نجوم
1
- جو
هنگامى كه حضرت امير عليه السلام خواست به جنگ صفين رود، اين دعا را كه مشتمل بر چگونگى آفرينش آسمان و زمين و حكمت قرار دادن كوههاست انشاء فرمود: اللهم رب السقف المرفوع ، والجو المكفوف ، الذى جعلته مغيضا لليل والنهار....
بار خدايا! اى پروردگار آسمان بلند! و جو محفوظ از انتشار، كه قرار داده اى آن (جو) را محل فرو رفتن شب و روز... (278)
شهرستانى در كتاب الهيئه والاسلام (279) آورده : منظور از جو مكفوف اين است كه جو با آن كه به خودى خود اقتضاى پراكندگى و انتشار دارد از آثار قدرت خداى تواناست كه آن را در جاى معينى نگهدارى نموده است .
و نيز در شرح الذى جعلته مغيضا لليل و النهار مى گويد: كلمه مغيض به معناى جائى است كه آب را مى مكد و آن را به خود جذب مى نمايد، و گويا آن حضرت (بطور استعاره ) شب و روز را به معناى نور و تاريكى قرار داده و چنين فرموده : خدايا تو نور و ظلمت را در جو فرو برده اى و در اثر فرو رفتن نور در جو، شب به وجود آمده ، و در اثر فرو رفتن تاريكى در جو روز پديد آمده است كه آن حضرت چنين فرض نموده كه هوا نور و ظلمت را مكيده و بلع مى نمايد و هم اكنون پس از گذشتن قرنهاى زيادى دانشمندان علم هيئت به وسيله آلات مجهز طيف نما و يا اسپكترسكوپ ديده اند كه جو بر اثر اقتضاء و احتياجش مقدارى از نور را مى مكد و بقيه اش را براى ما بر مى گرداند. و حقا كه اين كشف علمى هزار در از علم و اسرار فيزيكى به روى آنها گشوده است . و ليكن باب مدينه العلم مقصودم على عليه السلام است . بنابر روايات صحيحه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله هزار در از علم به او آموخته كه از هر درى هزار در گشوده مى شود، و بسا اين فرمايشات معجزه آسا از آثار و فروع اين درها بوده كه دانشمند محقق از آنها هزار در كشف مى كند، و به خدا سوگند كه كسى كه در سخنان نورانى آن حضرت عليه السلام دقت و تامل نمايد، در صورتى كه بر فنون فلسفه احاطه و تسلط داشته باشد چشمه هايى از حكمت و دانش به روى او مى جوشد، و به صدق گفتار آن كسى كه درباره آن حضرت عليه السلام گفته : كلام على عليه السلام پائين تر از كلام خالق و برتر از كلام مخلوقين است پى مى برد.
2- حركت زمين
و نيز آن حضرت عليه السلام در ضمن خطبه 202 نهج البلاغه در بيان حكمت آفرينش كوهها مى فرمايد: ... فكسنت على حركتها من ان تميد باهلها، او تسيخ بحملها او تزول عن مواضعها...؛ ساكن شد زمين با حركاتى كه دارد از اين كه اهل خود را مضطرب كند، و يا آنان را فرو شود.
در كتاب الهيئه والاسلام آمده : اين دو جمله از خطبه ، دو دليل روشن هستند بر حركت انتقالى زمين ، در صورتى كه لفظ على در فقره اول به معناى مع باشد (280) و معناى او تسيخ بحملها اين است كه وجود كوههاى سنگين بر روى زمين سبب شده تا زمين اهل خود را فرو نبرد.
و در تفسير او تزول عن مواضعها آورده : ظاهر اين كلام اين است كه زمين داراى حركاتى است در مدار خود؛ زيرا زمين بنابر آنچه كه متاخرين قائلند داراى مواضع بى شمارى است كه همه در مدار معين در مقابل بروج دوازده گانه است پس بنابراين ، تفسير على حركتها تمام مى شود با حركت انتقالى ساليانه و اين كه كوهها و ريشه هاى كوهها حافظ هيئت اجزاء زمين هستند و مانع مى شوند از تفرق و اضطراب زمين و برطرف شدنش از مواضع خاصه اى كه در فلك مخصوصش ‍ دارد. دقت كنيد، كه آن حضرت براى زمين مواضعى معرفى نموده و پر واضح است كه بنابر هيئت قديم قائل به مركزيت و سكون زمين بوده اند اين فرمايش حكمت آميز هرگز معناى صادقى نداشت ؛ زيرا چيزى كه ساكن باشد تنها يك موضع دارد نه مواضعى .
3- حركات زمين
و نيز در ضمن خطبه 90 نهج البلاغه مى فرمايد: ... و عدل حركاتها بالراسيات من جلاميدها؛ خداوند حركات زمين را به وسيله كوهها و اجسام سنگين تعديل نمود.
شهرستانى در شرح اين جمله آورده : ظاهر اين كلام اين است كه كوههاى سنگين و سنگهاى سخت سبب شده كه زمين به واسطه عروض حركات گوناگون مضطرب نشود، و نيز در اثر تعارض جاذبه ها و دافعه ها تعادل خود را از دست ندهد و سپس مى گويد: دانشمندان قرن ما حركتهاى زيادى براى زمين قائل شده اند كه مشهورترين آنها پنج حركت است ؛ و فيلكس ورنه فرانسوى ، از دانشمندان يازده حركت براى زمين نقل كرده است ، و من هشت حركت را از آنها انتخاب كرده و مى نگارم :
1-
حركت محورى شبانه روزى
2-
حركت ساليانه و انتقالى زمين به دور خورشيد
3-
حركت اقبالى .
4-
حركت نقطه اوج و حضيض كره زمين .
5-
حركت تقديم اعتدال پاييزى و بهارى .
6-
حركت ارتعاشى قمرى .
7-
حركت ارتعاشى شمسى .
8-
حركت تبعى (281)
4- مه و خورشيد و فلك
اميرالمومنين عليه السلام در ضمن خطبه اشباح ، در بيان حكمت آفرينش خورشيد و ماه مى فرمايد ((... و جعل شمسها آيه مبصره لنهارها، و قمرها آيه ممحوه من ليلها .
... و خورشيد آسمان را نشانه روشنى بخش روز و ماه را نورى كمرنگ براى (زدودن شدت تيرگى ) شبها قرار داد.
امم صادق عليه السلام به مفضل مى فرمايد: (282) اى مفضل ! بينديش در طلوع و غروب آفتاب براى برپايى دولت روز و شب ، كه اگر طلوع آفتاب نبود تمام كارهاى عالم باطل مى شد مردم نمى توانستند كار و كسب و فعاليتى داشته مايحتاج زندگانى خود را تامين نمايند و جهان سراسر ظلمانى مى شد. و مردم به سبب عدم استفاده از زيبايى و صفاى نور لذتى از زندگانى نمى بردند، و اين بر همه كس روشن است .
حال در منافع غروب خورشيد تامل كن كه اگر آن نبود مردم آرامش و راحتى نداشتند با شدت احتياج بدنهاى آنان به استراحت ، به منظور رفع خستگى بدن و تجديد قوا و برانگيخته شدن جهاز هاضمه براى هضم غذا و تنفيذ غذا به سوى اعضاى بدن . گذشته از اين كه زمين بر اثر دوام تابش ‍ خورشيد داغ شده و موجودات روى آن نيز از حيوان و نبات از بين مى رفتند.
تا اينكه فرمود: بينديش در تابش ماه در شب تار و منافعى كه در بر دارد از جمله كمك به بعض كارها و مشاغل مردم از قبيل كشت زمين و خشت زدن و بريدن چوب و... كه در روز نتوانسته اند انجام دهند، به علت ضيق وقت و يا شدت حرارت آفتاب ، و نيز كمك به راهپيمايان در شب ، و طلوع آن را در بعض شبها قرار داد، و نور آن را كمتر از نور خورشيد تا حكمتى كه براى پيدايش شب گفته شد محفوظ بماند. و در تصرف ماه بخصوص ، در هلالها و محاق آن و زيادتى و نقصان آن ، و نيز گرفتگى آن ، تنبه و توجه دادنى است به قدرت خالق و آفريدگار آن كه اين گونه تصرفات به منظور صلاح كار جهان در او نموده است ، چنان دلالتى كه عبرت گيرندگان عبرت مى گيرند.
5- آموخت نجوم
سيد رضى (ره ) در نهج البلاغه (283) آورده : هنگامى كه حضرت امير عليه السلام عازم بر جنگ با خوارج بود مردى از ياران آن حضرت خدمتش عرضه داشت : اوضاع نجوم و ستارگان دلالت بر نحوست و بدى دارد و بر تو مى ترسم اگر امروز حركت كنى به مقصودت نرسى و بر دشمنت پيروز نگردى .
اميرالمومنين عليه السلام به او فرمود: آيا گمان دارى كه تو ساعتهاى نيك و بد را دانا هستى و در نتيجه مردم را به خوبيها و بديها رهنمون مى شوى ؟ كسى كه تو را در اين پندار تصديق كند قرآن را تكذيب نموده و از استعانت به خداى متعال در راه رسيدن به محبوب و دفع مكروه بى نياز مى شود و شايسته است كه عمل كنندگان به قول تو، تو را حمد و ستايش كنند نه پروردگارشان را؛ زيرا اين تو هستى كه آنان را به خوشيها و خوبيها رسانده اى و از صدمه ها و زيانها ايمن گردانده اى . و آنگاه به مردم رو كرده و و فرمود: برحذر باشيد از آموختن نجوم ! مگر به منظور استفاده در راههاى زمين يا دريا؛ زيرا ياد گرفتن آن در غير اين صورت به كهانت دعوت مى كند، دعوت مى كند، و منجم مانند كاهن است ، و كاهن مانند ساحر و ساحر مانند كافر، و كافر در آتش است . و سپس فرمود: اى مردم ! با نام خدا به سوى مقصد حركت كنيد.
مؤ لّف :
آنچه كه از اين گفتار امام و نيز سخنان اهل بيت معصومينش ‍ عليهم السلام استفاده مى شود، اين است كه ستارگان علائمى هستند از بعض حوادث و پديده ها نه آن كه بطور استقلال موثر در وقوع وقايع و پديده ها باشند، و البته مى توان آثار شوم آنها را با صدقه دادن و دعا و تضرع به درگاه خداوند مدبر و مسخر آنها برطرف نمود.
چنانچه ابن اسباط از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه آن حضرت فرمود: من با مردى ستاره شناس در قطع زمينى شريك بوديم ، اختر شناس تقسيم زمين را به تاخير مى انداخت تا به خيال خودش او در ساعتى نيك خارج شده و مرا در ساعتى بد بيرون برد تا قسمت بهتر نصيب او گردد. سرانجام به گمان خودش در چنين ساعتى خارج شديم و زمين را تقسيم كرديم و اتفاقا قسمت بهتر سهم من شد، منجم حيرت زده دست بر دست مى زد و مى گفت : من تاكنون مانند چنين روزى نديده بودم ؛ زيرا من ستاره شناس هستم و تو را در ساعتى شوم و خودم را در ساعتى نيك بيرون آوردم و حال مى بينم قطعه بهتر نصيب تو شده است !
امام صادق عليه السلام به او فرمود: اينك براى تو حديثى نقل كنم : پدرم از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرمود: هر كس بخواهد خداوند بديهاى روز او را از او بر طرف سازد در اول روز به فقرا صدقه بدهد، و هر كس ‍ بخواهد خداوند بديهاى شب را از او برطرف كند اول شب صدقه بدهد. و من موقعى كه خواستم از خانه خارج شوم صدقه دادم . و بدان كه اين حديث من به مراتب نجوم تو بهتر و سودمندترست (284)
آرى ، و كسى را كه خداوند درباره اش اراده و تقديرى نموده خبر دادن منجم و پيشگيريهاى خودش براى دفع آن خطر از او كمترين فايده و نتيجه اى به حالش نخواهد داشت . و در اين خصوص داستان فرعون و نمرود معروف است ، كه منجمين ويژه فرعون به او خبر دادند كه مولدى در بنى اسرائيل به دنيا خواهد آمد كه تو و تخت و تاجت را نابود خواهد كرد، فرعون به منظور جلوگيرى از اين خطر نوزادان بى گناه را سر بريد، و جنايت را از حد گذراند، ولى كيست و كدام انديشه است كه بتواند از دست تواناى قادر متعال جلوگيرى كند، پس چنان شد كه يگانه دشمن موعود خود را در خانه خويش پرورش ‍ داده و بزرگ نمود: فالتقطه آل فرعون ليكون لهم عدوا و حزنا؛ (285) اهل بيت فرعون (آسيه ) موسى را از دريا برگرفت تا در نتيجه دشمن و مايه اندوه آل فرعون شود.
و در اين خصوص تاريخ ، وقايع بسيار زيادى را ثبت كرده كه اگر بخواهيم نقل كنيم به درازا خواهد كشيد، و به قول معروف مثنوى هفتاد من كاغذ شود.
فصل هيجدهم : طب و بهداشت
1- حضرت امير عليه السلام فرمود: به خوردن ماهى مداومت مكنيد؛ زيرا بدن را آب و لاغر مى كند (286)
2-
خوردن گردو در گرماى شديد حرارت داخلى را تهييج ، و در بدن ايجاد دمل مى نمايد، و خوردن آن در زمستان كليه ها را گرم و برودت را دفع مى كند (287)
3-
هر گاه مسلمان ضعيف شود گوشت و شير بخورد (288)
4-
با خوردن بنفشه حرارت تب را بشكنيد (289)
5-
نخوردن شام موجب ضعف و خرابى بدن مى شود (290)
6-
شير گاو دواست ، و نيز فرمود: پيه هاى گاو دردآور و روغن و شيرش شفابخش است (291)
7-
كسى كه در اول صبح 21 دانه كشمش بخورد مريض ‍ نمى شود(292)
8-
سيب بخوريد كه معده را دباغى مى كند (293)
9-
خوردن گلابى قلب ناتوان را قوى و معده را پاكيزه مى كند (294)
10-
سعتر براى معده كرك مى شود مانند كركهاى حوله (295)
11-
در گرمابه بر پشت نخوابيد كه آن پيه كليه ها را آب مى كند، و پاهاى خود را با سفال نساييد كه رگ جذام را تحريك مى نمايد (296)
12-
قبل از خوردن غذا نمك بخوريد، اگر مردم خواص ‍ نمك را مى دانستند آن را بر ترياق مجرب مقدم مى داشتند (297)
13-
طول دادن نشستن به هنگام تخلى بواسير مى آورد (298)
14-
غده ها را از گوشت بيرون بياوريد كه خوردن آنها رگ جذام را تحريك مى كند (299)
15-
در برابر خورشيد قرار نگيريد كه رنگ بدن را متغير، لباس را پوسيده و بيمارى پنهان را آشكار مى سازد (300)
16-
خوردن غذاهاى رنگارنگ و متنوع شكم را بزرگ و اليه ها را سست مى كند (301)
و نيز امام صادق عليه السلام به پيرمردى كه به علت افتادن دندانهاى پيشينش قادر بر اداى حروف بطور صحيح نبود فرمود: بر تو باد به خوردن تريد كه آن سازگار است و بپرهيز از خوردن چربى كه با پيرى نمى سازد (302)
و روايت شده كه آن حضرت عليه السلام درباره اهميت علم طب فرموده :
((
العلم علمان علم الاديان و علم الابدان (303)؛ دانش بر دو گونه است : دانش دين و دانش بدن .
فصل نوزدهم : كيميا و صنعت
1
- صنعت
از اميرالمومنين عليه السلام از صنعت پرسيدند؛ فرمود: آن در رديف نبوت است ، و مردم در ظاهر آن سخن مى گويند، و من به خدا سوگند از ظاهر و باطن آن آگاهم ، به خدا سوگند آن چيزى جز آب خشكيده و هواى راكد و آتش گردش كننده و زمين و روان و جارى نيست (304)
2- كيميا
از حضرت امير عليه السلام از وجود كيميا پرسيدند؛ آن حضرت فرمود: كيميا بوده و هست و خواهد بود.
پرسيدند؛ صنعت آن چگونه است ؟
فرمود: از جيوه روان ، و سرب و زاج و آهن زنگ زده و زنگار مس سبز... بعضى گفتند: فهم ما به اين نمى رسد. فرمود: بعض اجزايش را زمين و آب قرار دهيد...
عرضه داشتند: براى ما بيشتر توضيح دهيد. فرمود: همين مقدار بس است ؛ زيرا حكماى پيشين بيش از اين نگفته اند تا مردم آن را بازيچه نگيرند (305)
كلينى (ره ) در كافى (306) از ابوحمزه ثمالى نقل كرده كه مى گويد: به همراه امام صادق عليه السلام از بازار مسگران مى گذشتيم . من خدمت آن حضرت عليه السلام عرضه داشتم فدايت شوم ! اصل اين مس چيست ؟ فرمود: نقره است كه زمين آن را تباه نموده به صورت مس در آمده است ، و اگر كسى بتواند فساد آن را بگيرد از آن بهره مند مى گردد.
و از ابن خلكان نقل شده : جابربن حيان كتاب بزرگى در حدود هزار صفحه در صنعت كيميا نگاشته كه مشتمل بر پانصد رساله از امام صادق عليه السلام در اين زمينه مى باشد. و نيز جرجى زيدان مى گويد: كه جابر بن حيان از شاگردان امام صادق نخستين كسى بوده كه اساس شيمى جديد را بنا نهاده است .
فصل بيستم : خط و خياطى
1
- خط
حضرت امير عليه السلام به منشى خود عبدالله بن ابى رافع فرمود: در دواتت ليقه بگذار زبانه قلمت را طولانى گردان ، بين سطرهايت فاصله بينداز، و حروفت را نزديك به هم بنويس ، زيرا رعايت اين نكات بر زيبايى خط مى افزايد (307)
در مناقب آورده : هنگامى كه زيد كلمه تابوت را نزد على عليه السلام قرائت كرد، آن حضرت به او فرمود: در نوشتن آن را تابوت بنويس ، پس چنين كرد (308)
و نيز آن حضرت عليه السلام به كاتب خود فرمود: روى زمين بنشين ، و قلم را با انگشتانت بگير و چشمانت را در صورتم قرار ده تا اين كه هيچ سخنى نگويم جز اين كه آن را در قلبت بسپارى (309)
2- خياطى
ابى النوار مى گويد: اميرالمومنين عليه السلام در كنار خياطى ايستاده به او فرمود: نخ خياطيت را سخت و محكم كن ، و بخيه را ريز و ظريف و نزديك هم بدوز (310)
فصل بيست و يكم : استنباط حكم از آثار طبيعت
1
- تشخيص فرزند
مردى دو كنيز داشت ، اتفاقا هر دو با هم فرزند زاييدند، يكى پسر و ديگرى دختر، كنيزى كه دختر زاييده بود دخترش را در جاى پسر خوابانيده و پسر را در آغوش گرفت و گفت : پسر فرزند من است ، مادر پسر هم مى گفت : پسر فرزند من است . اين قضيه در عهد خلافت اميرالمومنين عليه السلام اتفاق افتاده بود. خصومت به نزد آن حضرت بردند. امام عليه السلام دستور داد شير آنها را بسنجند و فرمود: شير هر كدام كه سنگين تر است پسر از اوست (311)
و بعضى از مورخين قضيه ديگرى از آن حضرت شبيه به همين قضيه در زمان خلافت عمر نقل كرده اند، چنانچه در كتاب التشريف بالمنن ... على بن طاووس آمده :
شريح قاضى مى گويد: زمانى كه از سوى عمر قاضى بودم روزى مردى به نزد من آمد و گفت : شخصى دو زن يكى آزاد و ديگرى كنيز نزد من به وديعت گذارده و من در خانه اى از آنان نگهدارى مى كردم ، بامدادان امروز كه به سراغشان رفتم ديدم هر دو، فرزند زاييده اند يكى پسر و ديگرى دختر، هر كدام ، پسر را ادعا مى كنند، اكنون بايد قضاوت كنى .
شريح مى گويد: حكمش را ندانستم ، از اين رو نزد عمر رفته ماجرا را براى او نقل كردم .
عمر گفت : چگونه داورى كرده اى ؟
شريح : هيچ ، اگر مى دانستم كه نزد تو نمى آمدم .
پس عمر اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را گرد آورد، و من به دستور وى داستان را برايشان شرح دادم . عمر پيرامون مساءله با آنان به گفتگو پرداخت . آنها همه حكم مساءله را به من و عمر رد مى كردند.
عمر گفت : من مرجع و پناهگاه اين مشكل را مى شناسم .
حضار: گويا مقصودت على بن ابى طالب است ؟
عمر: آرى .
حضار: به نزد او بفرست بيايد.
عمر: چنين نخواهم كرد او دانشمندى بزرگ است و از طرف هاشم نيز داراى شخصيتى برجسته ، برخيزيد به خانه اش ‍ برويم .
شريح مى گويد: همگى به سوى خانه على عليه السلام حركت كرديم ، پس آن حضرت عليه السلام را ديديم كه در باغستان خود مشغول بيل زدن و كشاورزى بود و اين آيه را با خود زمزمه مى كرد:
ايحسب الانسان ان يترك سدى ؛ آيا انسان مى پندارد كه واگذاشته مى شود مهمل ؟! و پيوسته اشك مى ريخت ، و پس از چند لحظه كه آرام شد عمر با همراهانش از آن حضرت اجازه حضور طلبيدند. على عليه السلام خود به نزد آنان آمد و پيراهنى به تن داشت كه بيخ آستينش دو نيم شده بود، و آنگاه به عمر رو كرده و فرمود: براى چه كارى آمده اى ؟
عمر: مشكلى پيش آمده است .
شريح داستان را بازگو كرد. على عليه السلام به شريح فرمود: چگونه حكم كرده اى ؟
شريح : حكمش را ندانسته ام .
آن حضرت عليه السلام با دست مبارك مقدارى خاك از زمين برداشت و فرمود:
حكم اين مساءله از برداشتن اين خاكها هم آسانتر است . پس ‍ آن دو زن را احضار نموده و ظرفى نيز طلبيد و ظرف را به يكى از آنان داده به وى فرمود: در آن شير بدوش ، و چون مقدارى شير دوشيد حضرت آن را وزن كرد و سپس ظرف را به ديگرى داده و او نيز به همان اندازه شير دوشيد و حضرت آن را وزن كرد و آنگاه به زنى كه شيرش سبكتر بود فرمود: دخترت را بردار! و به ديگرى فرمود: پسرت را بردار! و در اين موقع به عمر رو كرده و فرمود: مگر نمى دانى خداوند زن را از نظر جسمى و فكرى پايين تر از مرد آفريده و ميراثش را نيز كمتر قرار داده و همچنين شيرش را سبكتر از شير پسر؟ عمر گفت : يا على ! خلافت كه حق تو بود خواست به تو برسد ولى قوم تو ابا داشتند.
على (ع ): دم فرو بند، ان يوم الفصل كان ميقاتا؛ بدون ترديد روز جدا شدن مردم از يكديگر (روز قيامت ) وعده گاه است . ابن شهر آشوب قضيه فوق را در ضمن قضاياى آن حضرت در زمان خلافت عمر نقل كرده و پس از آن مى گويد: اطباء اين دستور را ملاك تشخيص پسر و دختر قرار داده اند (312)
2- نشانه بلوغ پسر
حضرت امير عليه السلام فرمود: پسر به حد بلوغ و تلقيح نمى رسد مگر هنگامى كه پستانهايش گرد، و بوى زير بغلش ‍ استشمام گردد (313)
اسكافى در نقض العثمانيه آورده : على بن عبدالله بن عباس از پسرش يازده سال بزرگتر بوده (314). و نيز ابن قتيبه در معارف آورده : عمروبن عاص از پسرش عبدالله دوازده سال بزرگتر بوده است . (315)