قضاوت های امام علی (14)
42
- تازيانه به جاى هديهدر كامل ابن اثير آمده : از جمله مرتدين قبيله سليم ابوشجره بن عبدالعزى سلمى پسر خنساء (شاعره معروفه ) بوده . وى قصيده اى سرود كه شعر اولش اين است :
|
صحا القلب عمن هواه واقصرا |
|
و طاوع فيها العاذلين وابصرا |
تا اين كه گفته
:
|
فرويت رمحى من كتيبه خالد |
|
وانى لارجو بعدها ان اعمرا |
و پس از مدتى باز مسلمان شده و در زمان خلافت عمر به مدينه رفت ، پس عمر را ديد كه از مستمندان دستگيرى مى كند، پيش رفت و ازاو درخواست كمك نمود، عمر به او گفت : تو كيستى ؟
ابوشجره خود را معرفى كرد، عمر او را شناخت و به او گفت : فهميدم تو كيستى تو همان دشمن خدايى ، نه به خدا سوگند چيزى به تو نخواهم داد آيا تو آن كسى نيستى كه مى گفتى :
|
فرويت رمحى من كتيبه خالد |
|
و انى لارجو بعدها ان اعمرا |
و تازيانه را بر سرش فرود آورد، در اين موقع ابوشجره بسرعت دويد و سوار بر شترش شده به قوم خود ملحق گرديد و گفت
:
|
ضن علينا ابوحفص بنائله |
|
وكل مختبط يوم له ورق (618) |
43
- عمر و تقاضاى اعرابىدر نهايه ابن اثير آمده : مرد عربى به عمر گفت : شترم از حركت باز ايستاده بارم را حمل كن ، عمر به او گفت : بخدا سوگند دروغ مى گويى ، و تقاضاى او را اجابت نكرد، پس اعرابى گفت :
|
اقسم بالله ابوحفص عمر |
|
ما مسها من نقب ولادبر |
|
فاغفر له اللهم |
|
ان كان قد فجر |
سوگند ياد كرد ابوحفص ، عمر كه آسيبى به شترم نرسيده ، خدايا بيامرز او را كه به دروغ ، قسم خورده است
(619)و از اين شعر اعرابى بر مى آيد كه عمر به دروغ سوگند ياد كرده بود.
44- ملامت بيجا
بلاذرى در فتوح البلدان آورده : عمر به طليحه پس از اين كه مسلمان شده بود گفت : تو همان كسى هستى كه به دروغ ادعاى پيامبرى مى كردى و مى گفتى : خداوند ارزشى براى صورت به خاك گذاشتن و زشتى پشتهاى شما قائل نبوده ، بايد خداى را ايستاده و با عفت بستاييد...
طليحه به عمر گفت : آنها از فتن كفر بوده كه اسلام همه را محو و نابود نموده ، و بر من ملامتى نيست ، پس عمر ساكت گرديد (620).
45- نويسنده ات را از كار بركنار كن !
و نيز آورده : كاتب ابوموسى در نامه اى به عمر چنين نوشت : از ابوموسى به سوى عمر... عمر از ديدن نامه و مقدم بودن نام ابوموسى بر نام خودش برآشفت و به ابوموسى نوشت : آنگاه كه نامه ام به تو برسد نويسنده ات را تازيانه بزن و او را از كارش بركنار كن (621)
46- به جرم سوال از تفسير قرآن
ابن ابى الحديد آورده : مردى از ضبيع تميمى به نزد عمر شكايت برد وگفت : ضبيع تفسير حروفى از قرآن را از ما پرسيده است .
عمر گفت : خدايا! مرا بر ضبيع متمكن گردان ، تا اين كه يك روز كه عمر نشسته و به مردم طعام مى داد ناگهان ضبيع وارد شد در حالى كه جامه هايى در بر و عمامه اى بر سر داشت ، پس جلو رفت و به خوردن غذا مشغول گرديده ، پس از صرف غذا از عمر پرسيد معناى : والذاريات ذروا فالحاملات وقرا (622) چيست ؟
عمر گفت : واى بر تو! تو ضبيع هستى ؟ پس آستينها را بالا زد و به جان او افتاد. و به حدى او را زد كه عمامه اش از سرش افتاد و زلفهايش نمايان گرديد، در اين موقع عمر به او گفت : به خدا سوگند اگر سرت را تراشيده ديده بودم گردنت را مى زدم ، و آنگاه او را در اتاقى زندانى كرد و هر روز صد ضربه به او مى زد و سپس وى را بر شتر برهنه اى سوار نموده به بصره فرستاد و به ابوموسى نوشت تا مردم را از معاشرت با او منع كند و به مردم بگويد كه ضبيع علم را فراگرفته اما در آن به خطا رفته است .
ضبيع پس از اين ماجرا تا پايان عمر در ميان قوم و قبيله خود و عموم مردم خوار و ذليل گرديد با اين كه پيش از آن ، رئيس و بزرگ قوم خود بود.
مؤ لّف :
آيا سزاى كسى كه در مقام فهميدن كلام خدا برآمده كتك زدن است ، و آيا در صورتى كه سرش تراشيده بود جزايش سر بريدن ! و اما اميرالمومنين عليه السلام پس در حالى كه بر منبر بود ابن كوا از آن حضرت عليه السلام معناى والذاريات را پرسيد، فرمود: مقصود بادهاست ، معناى فالحاملات را پرسيد. فرمود: ابرهاست . معناى الجاريات را پرسيد، فرمود: كشتى هاست .
فالمقسمات را پرسيد، فرمود: فرشتگان است . و تمام مفسرين اين آيات را به همين نحو تفسير كرده اند.
و عجب اين كه عمر از يك طرف با ضبيع به جرم سوال نمودنش از تفسير آيات قرآن اين گونه برخورد مى كند و از سوى ديگر از وصيت كردن رسول خدا صلى الله عليه و آله جلوگيرى مى كند و مى گويد: حسبنا كتاب الله ؛ قرآن براى ما كافى است . در حالى كه خودش معناى اب را كه به معناى علوفه دام است نمى دانسته .
47- من نبودم ، دوستم بود
دميرى در حيوه الحيوان از قبيصه بن جابر نقل كرده كه مى گويد: در حال احرام آهويى صيد كردم ، پس در حكم آن شك نمودم از اين رو نزد عمر رفته تا حكم مساءله را از او جويا شوم ، ديدم مردى سفيد چهره و لاغر اندام در كنار او نشسته است ، او عبدالرحمن بن عوف بود. مساله ام را از عمر پرسيدم ، عمر به عبدالرحمن رو كرده و به او گفت : به نظر تو قربانى گوسفندى براى او كافى است ؟
عبدالرحمن گفت : آرى .
پس عمر به من گفت : تا گوسفندى ذبح كنم . و چون از نزد او برخاستم مردى كه همراهم بود به من گفت : مثل اين كه اميرالمومنين عمر حكم مساءله را بلد نبود و از ديگرى پرسيد. عمر بعضى از سخنان او را شنيد، پس با تازيانه ضربه اى به او زد و آنگاه هم متوجه من شد تا مرا نيز بزند ولى من گفتم من كه چيزى نگفتم ، رفيقم بود، پس از من صرفنظر كرد (623).
48- برداشت عمر
ابن ابى الحديد آورده : مردم پس از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله در كنار درختى كه آن حضرت در زير آن با مسلمانان بيعت (بيعه الرضوان ) نموده بود مى رفتند و نزد آن نماز مى خواندند. عمر به مردم گفت : مى بينم شما را كه به پرستش عزى بازگشته ايد، از اين پس كسى را نزد من نياورند كه چنين عملى انجام داده باشد وگرنه او را مى كشم آن گونه كه مرتد كشته مى شود. و آنگاه دستور داد درخت را بريدند (624).
49- عمر و قيافه شناس
ابن قتيبه در عيون آورده : دو نفر بر سر يك كودك با هم نزاع مى نمودند. هر كدام از آنان كودك را از خود مى خواند، خصومت به نزد عمر بردند، عمر از مادر كودك سوال نمود، او گفت : هر دوى آنها با فاصله يك حيض با من مباشرت نموده اند، عمر دو نفر قيافه شناس را طلبيد، يكى از آن دو گفت : آشكار بگويم يا پنهان ؟ كودك از هر دوى آنهاست . عمر چنان او را زد كه نقش بر زمين گرديد، و سپس از ديگرى پرسش كرد، دومى هم مانند اول اظهار نظر نمود. عمر گفت : من نمى دانستم چنين چيزى امكان پذير است ، ولى مى دانستم كه چند سگ نر با يك ماده سگ جمع شده ، هر توله اى از او به يك نر مربوط مى شود (625).
مؤ لّف :
عجبا از اين اجتهاد و استكشاف حكم ! پس بنابر آنچه كه عمر استنباط نموده ، تعدد ازدواج بلا مانع خواهد بود!
50- حكم بدون دليل
در اغانى آمده : عمر مردى از قريش را به نام ابوسفيان مامور كرد تا در قراء و روستاها بگردد و كسانى را كه هيچ قرآن نمى دانستند مجازات و تنبيه كند. فرستاده عمر ماموريت را آغاز نموده تا اين كه به محله بنى نبهان رسيد، در آنجا به پسر عموى زيد الخيل كه اوس نام داشت برخورد نمود، اوس هيچ قرآن نمى دانست پس ابوسفيان چنان او را زد كه منجر به مرگ وى گرديد. دختر اوس براى پدر، مراسم عزا به پا نمود. در اين هنگام حريث بن زيد الخيل وارد قبيله شد، دختر اوس ماجرا را براى او تعريف كرد، حريث خشمگين شده با نيزه به ابوسفيان حمله ور شد و او و چند تن از همراهانش را به قتل رساند و سپس به شام گريخت . و در اين باره گفت :
|
الا بكر الناعى باوس بن خالد |
|
اخى الشتوه الغبراء فى الزمن المحل |
تا اينكه گفت
:
|
اصبنا به من خيره القوم سبعه |
|
كراما ولم ناكل به حشف النخل (626) |
و مقصودش از مصراع اخير اين است كه براى او خونخواهى نموديم و يك دانه خرما بعنوان ديه او نگرفتيم
.51- عمر و مسائل حقوقى
در عيون ابن قتيبه آمده : عمر اشعار زهير بن ابى سلمى را مى خواند تا اين كه به اين بيتش رسيد:
|
فان الحق مقطعه ثلاث |
|
يمين او نفار او جلاء |
و پيوسته از علم زهير نسبت به مسائل قضايى و تفصيلى كه بيان داشته اظهار تعجب مى نمود و مى گفت : حق از اين سه بيرون نيست :
سوگند، حكم قرار دادن كاهن ، گواه (627).مؤ لّف :
تعجب عمر از علم زهير ناشى از عدم اطلاع اوست از مسائل قضايى ، چرا كه نفار از قوانين جاهليت است اسلام تنها به وسيله گواه و سوگند، حكم مى كند.
52- رسوايى دنيا از رسوايى آخرت آسانترست
طبرى در تاريخش از فضل بن عباس نقل كرده كه مى گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله در آغاز بيمارى وفاتش به نزد من آمد تا اين كه مى گويد پيامبر به مردم فرمود: هر كس بر خود از چيزى مى ترسد (كار زشتى انجام داده و از آن بر خود ترس دارد) برخيزد برايش دعا كنم .
فضل مى گويد: مردى برخاست و عرض كرد: يا رسول خدا! من منافقم ، من دروغگو هستم ، و هيچ كار زشتى نبوده مگر اين كه مرتكب شده ام . در اين وقت عمر برخاست و زبان به اعتراض او گشود و گفت : اى مرد!تو آبروى خودت را بردى . پس رسول خدا صلى الله عليه و آله به عمر فرمود: اى پسر خطاب ! رسوايى دنيا به مراتب از رسوايى آخرت آسانتر است ، و آنگاه براى آن مرد دعا نموده به درگاه خدا عرضه داشت :اللهم ارزقه صدقا و ايمانا، و صيره امره الى خير؛ بار خدايا به اين مرد صداقت و ايمانى روزى فرما و كارش را نيكو گردان (628).
53- عمر و بيمارى وبا
ابن ابى الحديد آورده : عمر به شام مى رفت ، در بين راه امراى ارتش (ابوعبيده جراح و همراهانش ) را ديد، آنان از شيوع بيمارى وبا در شام به او خبر دادند. عمر به ابن عباس گفت : مهاجرين را به نزد من بخوان . ابن عباس مهاجرين را طلبيده عمر در اين باره از آنان نظر خواست ، آنها اختلاف كردند، بعضى گفتند تو به منظور انجام ماموريتى بيرون آمده اى صلاح نيست آن را انجام نداده باز گردى ، تا اين كه عبدالرحمن بن عوف كه از پى كارى غايب شده بود آمد، پس به عمر گفت : من در اين باره از رسول خدا صلى الله عليه و آله مطلبى دارم ، از آن حضرت شنيدم كه مى فرمود: هرگاه شنيديد كه در محلى بيمارى وبا هست به آنجا نرويد، و هرگاه در محلى بوديد و وبا آمد به عنوان فرار از وبا از آنجا خارج نشويد. پس عمر سپاس الهى به جاى آورد (629)
54- عمر و اراضى مفتوح العنوه
بلاذرى آمده : عمر به منظور تقسيم زمين هاى جابيه كه مفتوح العنوه بودند به آنجا سفر كرد، معاذ بن جبل به عمر گفت : اگر اين زمينها را تقسيم كنى بى عدالتى خواهد شد؛ زيرا اينها بتدريج از بين رفته و سرانجام ، اين مال بسيار، ملك يك نفر خواهد شد، و در نتيجه نسل آينده كه حافظ و نگهدار اسلام خواهند بود از آنها نصيبى نخواهند داشت ؛ بنابراين ، به گونه اى عمل كن كه منافع تمام مسلمين حال و آينده را در نظر گرفته باشى ، پس عمر بر طبق گفته معاذ عمل كرد (630)
55- نسيان !
ابن ابى الحديد آورده : عمر در اواخر عمرش نسيانى عارضش شده بود بطورى كه عدد ركعات نماز را فراموش كرد بدين جهت مردى را پيش روى خود قرار مى داد و با تلقين او نمازش را به جا مى آورد (631).
56- چاره انديشى !
ابن قتيبه در عيون آورده : مردى در نماز جماعت عمر، محدث شد، همين كه عمر از نماز فارغ گرديد، آن شخص را قسم داد كه برخيزد و وضو بگيرد و نمازش را دوباره بخواند، ولى هيچ كس برنخاست . جرير بن عبدالله به عمر گفت : ما همگى و خودت بر مى خيزيم و وضوء مى گيريم و نمازمان را اعاده مى كنيم و در نتيجه نماز ما مستحب و آن كسى كه حدث از او سر زده واجب خواهد شد. عمر به جرير گفت : خدا رحمتت كند كه در جاهليت شريف بودى و پس از اسلام فقيه شدى (632)
مؤ لّف :
هم گفتار عمر و هم چاره انديشى جرير در ركاكت برابرند، و صحيح اين بود كه عمر چنانچه احتمال مى داد كه آن مرد حكم باطل بودن نمازش را نمى داند بطور عموم بگويد: كسى كه در مسجد مبطلى از او سرزده بايد پس از بازگشت به خانه وضو و نمازش را اعاده كند.
57- خليفه ام يا پادشاه ؟!
ابن ابى الحديد مى نويسد: روزى عمر در حالى كه مردم در اطرافش حلقه زده بودند، گفت : به خدا سوگند نمى دانم خليفه ام يا پادشاه ؟! پس اگر پادشاه باشم در خطر بزرگى افتاده ام . يكى از حاضران به وى گفت : همانا كه بين خليفه و پادشاه فرق هست ، و كار تو به خواست خداوند نيكوست .
عمر: فرقشان چيست ؟
مرد: خليفه نمى گيرد مگر به حق و صرف نمى كند مگر در حق تو و بحمدالله چنين هستى . و پادشاه مردم را به بيراهه مى برد و مال اين يكى را مى گيرد و به ديگرى مى دهد. پس عمر ساكت شد و گفت : اميدوارم خليفه باشم (633).
مؤ لّف :
گو اينكه همين اظهار ترديد و تشكيك عمر در كار خود كه نمى دانسته خليفه است يا پادشاه كافى است در اثبات شق دوم ، ولى به خدا سوگند او مى دانسته خليفه نيست و خودش هم به اين تصريح نموده و اهل كتاب نيز از پيش از اسلام به او خبر داده بودند.
اما اول :
خطيب در تاريخ بغداد از عتبه بن غزوان نقل كرده كه مى گويد: عمر در زمان خلافتش سخنرانى كرد و گفت : ما هفت نفر بوديم با رسول خدا صلى الله عليه و آله كه بر اثر خوردن برگ درختان ، گوشه لبهايمان زخم شده بود تا اين كه من مقدارى شير به دست آورده آن را بين خود و سعد تقسيم كردم ، و امروز هر كدام ما فرمانروايى شهر و ديارى هستيم ، و هيچ نبوتى نبوده جز اين كه با گذشت زمان به پادشاهى و سلطنت مبدل شده است .
و اما دوم :
ابواحمد عسكرى نقل كرده كه : عمر با وليد بن مغيره به منظور تجارت براى وليد به شام مى رفتند و در آن موقع عمر هيجده ساله بود، و كارش براى وليد، شتر چرانى و حمل بارها و نگهدارى كالاهاى او بود، و چون به بلقا رسيدند، يكى از علماى روم با آنان برخورد نموده ، عالم پيوسته به عمر نگاه مى كرد، نگاههايى طولانى ، و آنگاه به عمر گفت : گمانم نام تو عامر يا عمران يا مانند اينها باشد، عمر پاسخ داد: اسم من عمر است .
عالم گفت : رانهايت را برهنه كن ، و چون برهنه كرد بر يكى از آنها خال سياهى به قدر كف دستى بود، عالم از عمر خواست سرش را برهنه كند، پس اصلع بود، عالم از او خواست بر دستش تكيه كند، و او چپ دست بود سپس عالم به او گفت : تو پادشاه عرب خواهى شد.
عمر خنده اى مسخره آميز بر لبان گرفت .
عالم گفت : مى خندى ؟ به حق مريم بتول تو پادشاه عرب و فارس و روم خواهى شد، عمر با بى اعتنايى عالم را ترك گفت و به كار خود مشغول گرديد، و بعدا كه شرح اين قصه را نقل مى كرد مى گفت كه : آن عالم رومى در آن سفر، پيوسته مرا همراهى مى نمود تا زمانى كه وليد كالاهاى خود را فروخت و... (634).
آرى ، تنها كسى كه متصف به صفات خلفاى بر حق الهى بوده (آنان كه نمى گيرند مگر به حق و صرف نمى كنند مگر در حق ) اميرالمومنين على عليه السلام است . چنانچه دوست و دشمن و خود عمر درباره او به اين مطلب اقرار نموده اند. چنانچه عمر در شوراء گفت : على كسى است كه اگر شمشير بر گردنش باشد او را از انجام حق باز نمى دارد. و ابن ملجم قاتل آن حضرت نيز درباره او گفته كه : او همواره پايبند به حق و آمر به معروف و عدل بود، و ما تنها حكميت او را منكريم . و هرگز آن حضرت اهل سياست به معناى خدعه و نيرنگ نبود، و به همين جهت هم از حق خود صرفنظر كرد آنگاه كه عبدالرحمن بن عوف به آن حضرت گفت : در صورتى با شما بيعت مى كنم . و همچنين حاضر شد خلافتش متزلزل باشد پس از به خلافت رسيدنش ولى راضى نشد كه معاويه راحتى براى يك ساعت هم بر سر كارش نگهدارد. (هنگامى كه مغيره بن شعبه به عنوان خيرخواهى به آن حضرت گفت : صلاح كار شما در اين است كه معاويه را بر سر كارش باقى بگذاريد) (635).
58
- مقاسمه عمر با عمال خودبلاذرى در فتوح البلدان آورده : ابوالمختار يزيد بن قيس ، گزارشاتى از عمال عمر در اهواز و ديگر مناطق ، در ضمن قصيده اى براى عمر فرستاد و خواستار رسيدگى به اموال و داراييهاى آنان گرديد، كه از جمله اشعارش اين است :
|
فارسل الى الحجاج فاعرف حسابه |
|
وارسل الى جزء وارسل الى بشر |
تا اين كه مى گويد
:
|
فقاسمهم اهلى فداوك انهم |
|
سيرضون ان قاسمتهم منك بالشطر |
آورده : پس عمر با تمام آنان بالمناصفه مقاسمه نمود. و از جمله كسانى كه عمر نيز با او مقاسمه كرد ابوبكره بود. وى به عمر گفت : من كه عامل تو در جايى نبوده ام ؟
عمر گفت : برادرت ماموريت المال واخذ مالياتهاى ابله بود و به تو مال مى داده ، با آنها تجارت مى كرده اى ، و ده هزار از او بگرفت و بعضى گفته اند: بخشى از اموالش را گرفت .
بلاذرى افراد مذكور در شعر ابوالمختار را به تفصيل با ذكر نام و نشان و خصوصيات و محل ماموريتشان شرح داده است (636).
و در تاريخ يعقوبى آمده : معاويه نسبت به تمام عاملان خود، آنگاه كه از دنيا مى رفتند، خود را مانند يك تن از وارثان آنان در مالشان شريك مى دانست ، و هنگامى كه به او اعتراض كردند گفت : هذه سنه سنها عمر بن الخطاب ؛ اين سنت و روشى است كه عمر بن الخطاب آن را رواج داده است . (637)
و در كتاب سليم بن قيس آمده : اگر عاملان عمر خائن بوده اند و اموالشان در دستشان نامشروع ، پس براى عمر جايز نبوده كه چيزى از آنها را برايشان باقى بگذارد، بلكه واجب بوده همه را بگيرد؛ زيرا اموال تمام مسلمين بوده اند، بنابر اين مقاسمه چرا؟ و اگر درستكار و امين بوده اند جايز نبوده از آنان چيزى بگيرد چه كم و چه زياد. و عجيب تر، باز گرداندن آنهاست بر سر كارها و ماموريتشان ؛ زيرا اگر خيانتكار بوده اند جايز نبوده آنان را به كار بگمارد، و اگر درستكار بوده اند، جايز نبوده از اموالشان چيزى تصرف كند (638).
مؤ لّف :
و همچنان كه او بخشى از اموال ابوبكره را مصادره نموده ، به جرم اينكه برادرش از عاملين او بوده ، با قنفذ با اين كه از عاملينش بوده مصادره نكرده است ، به علت تشكر و قدردانى از مظالمى كه او فاطمه زهرا عليهاالسلام روا داشته است . چنانچه سليم بن قيس مى گويد: در ميان مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله به جسله اى رسيدم كه اهل آن همه از بنى هاشم بودند به جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابوبكر و عمر بن ابى سلمه و قيس بن سعد بن عباده ، در اين موقع عباس از اميرالمومنين عليه السلام پرسيد؛ به نظر شما چرا عمر با اين كه از تمام عاملين خود بخشى از اموالشان را گرفت ولى از قنفذ چيزى نگرفت با اين كه او هم از عاملين وى بود در اين هنگام على عليه السلام نگاهى در ميان حاضران انداخت و سپس در حالى كه ديدگانش پر از اشك شده بود، فرمود: به منظور سپاسگزارى از تازيانه هايى كه قنفذ به فاطمه عليهاالسلام زده بود، كه آن مظلومه بر اثر آن تازيانه ها دنيا را وداع گفت ، و ديدند كه بازويش همانند بازوبندى ورم كرده و كبود شده بود (639).
ابن عبد ربه ، در عقد الفريد آورده : عتبه بن ابوسفيان مدتى از سوى عمر فرماندار و مامور اخذ مالياتهاى طائف بوده و سپس معزول شده بود، پس از گذشت زمانهايى اتفاقا عمر او را در بين راهى ملاقات نمود در حالى كه مبلغ سى هزار به همراه داشت ، عمر متوجه شد، از عتبه پرسيد؛ اين مال را از كجا آورده اى ؟
عتبه : به خدا سوگند نه مال توست و نه مال مسلمين ، بلكه ملك شخصى خودم مى باشد كه در نظر دارم با آن زمينى بخرم .
عمر گفت : با عامل خود مالى يافته ايم راهى ندارد جز بيت المال .
و هنگامى كه عثمان به خلافت رسيد به ابوسفيان گفت : اگر به آن مال نياز داشته باشى آن را به تو باز گردانم ؛ زيرا هيچ وجه دليلى براى تصرف عمر به نظرم نمى رسد.
ابوسفيان گفت : به خدا سوگند به آن احتياج داريم ولى تو عمل خليفه پيش از خودت را نقض نكن كه اين موجب مى شود كه خليفه پس از تو نيز كارهاى تو را نقض نمايد (640).
59- اقرار به حق
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه از موفقيات زبير بن بكار در ضمن خبرى طولانى از ابن عباس نقل كرده كه گويد: عمر به من گفت : كسى كه پندارند مى تواند در درياى علم و دانش شما به همراهتان غوص نموده تا به قعر آن رسد، حقا كه گمانى كرده بى اساس ، و قطعا از آن عاجز است ، من از خدا براى خودم و تو طلب آمرزش مى كنم ، و درباره موضوع ديگر صحبت كن . و آنگاه شروع كرد به سوال نمودن ، و من به او پاسخ مى گفتم و هر بار به من مى گفت : صحيح گفتى حق با توست (خداوند پيوسته تو را به گفتن حق موفق بدارد). به خدا سوگند تو شايسته ترى از تو پيروى كنند(641).
مؤ لّف :
اين كه عمر با ذكر سوگند به ابن عباس مى گويد: تو شايسته ترى از تو پيروى كنند بر يك قضيه عقلى و فطرى تنبه داده كه آيات قرآن نيز بر آن تصريح دارد: افمن يهدى التى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون (642).
آيا كسى كه خلق را به راه حق رهبرى مى كند سزاوارترست پيروى شود يا آن كه ره نمى يابد مگر اين كه خود هدايت شود، پس شما را چه شده چگونه حكم مى كنيد.
و در جايى كه عمر به ابن عباس اين چنين گفته ، پس چه رسد به اميرالمومنين عليه السلام حال آن كه ابن عباس قطره اى است از درياى بيكران او.
60- شوراى عمر
و نيز ابن ابى الحديد از عمرو بن ميمون نقل كرده كه مى گويد: من در مجلس عمر حاضر بوده و سخنان او را مى شنيدم ، هنگامى كه شش نفر افراد شورا نزد او نشسته بودند و با آنان سخن مى گفت به جز على بن ابيطالب و عثمان كسى با او حرف نمى زد، تا اين كه پس از زمانى امر كرد همه آنان از مجلس خارج شده و آنگاه به حاضران رو كرد و گفت : هرگاه تمام آنان بر خلافت يك نفر اتفاق نمودند پس هر كس كه مخالفت كرد بايد گردنش زده شود، و سپس گفت : اگر آن احلج - على بن ابيطالب - خليفه شود مردم را در راه حق رهنمون خواهد شد، در اين موقع يكى از حضار به عمر گفت : حال كه چنين است پس چرا عهد خود را به او نمى سپارى ؟
عمر گفت : خوش ندارم بار خلافت را در حال حيات و پس از مرگ بر دوش كشم (643).
مؤ لّف :
عمر خود بخوبى مى دانست كه افراد شورا، جملگى بر خلافت عثمان اتفاق خواهند نمود، بخصوص كه عبدالرحمن بن عوف - داماد عثمان - را نيز حكم قرار داده بود، و بنابر اين پس آنجا كه گفته : ... هر كس كه مخالفت كرد بايد كشته شود جز به قتل اميرالمومنين - عليه السلام - فرمان نداده است ، همان انسان كاملى كه به نص قرآن كريم ، نفس رسول خدا بوده ، و همان كسى است كه به اقرار خود عمر، اگر خليفه شود مردم را در طريق حق رهبرى خواهد كرد و روشن است كه تنها هدف و آرمان انبياى الهى و جانشينان آنان هم جز اين چيز ديگر نبوده است .
بعلاوه ، اگر عمر واقعا مايل نبود كه مسووليت خلافت را پس از مرگ نيز تحمل كند تنها راهش اين بود كه مردم را به خلافت برگزينند نه اين كه آن را به شورا بگذارد؛ چنان شورايى كه بنى اميه را نيز بر سر كار آورد، آنان كه دشمنان خدا و رسول خدا و متجاهرين به كفر و الحاد بودند.
و اين كه عمر گفت : خوش ندارم بار خلافت را تحمل كنم در حال حيات و پس از مرگ دليلى است بر اين كه تصدى او براى خلافت ورزى بوده كه در حال حيات آن را بر دوش كشيده و پس از مرگ خواسته از آن شانه خالى كند.
ولى در حقيقت كراهت داشته از اين كه خلافت پس از مرگش نيز به اميرالمومنين عليه السلام برسد همانند ياورانش از قريش در روز سقيفه ، همان كسانى كه پس از قتل عثمان و بيعت نمودن مردم با آن حضرت نيز بر سر تافته گروهى پيمان شكستند، و گروهى ستمگرى پيشه نمودند، و جمعى از راه منحرف گشته ، و دسته اى هم عزلت گزيدند.
مراقب افکارت باش که گفتارت میشود