قضاوت های امام علی (16)
شگفتا! آنگاه كه گفته شود زنى در مقام محاجه با او وى را محكوم نموده بطورى كه ناچار به اقرار شده است مى گويند بسيار متواضع بوده . و هرگاه گفته شود كه در باب ارث حكم خدا را ندانسته و دانشمندان از تفهيم او مى ترسيده اند مى گويند سخت و بسيار با مهابت بوده است .
66- دو متعه
ابن ابى الحديد آورده : عمر مى گفت : در زمان رسول خدا - صلى الله عليه و آله - دو متعه وجود داشت ، و من هر دو را تحريم مى كنم و انجام دهنده آنها را مجازات ، (آن دو عبارتند از: متعه زنان و متعه حج ) (690)
مؤ لّف :
با اين كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - اشرف پيامبران الهى بوده نمى توانسته از پيش خودش حلالى را حرام و يا حرامى را حلال نمايد. و خداى تعالى فرموده : ولو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين
و اگر محمد به دروغ به ما سخنانى مى بست ، محققا او را (به قهر و انتقام ) مى گرفتيم و رگ گردنش را قطع مى كرديم .
ولى عمر اين گونه احكام خدا را با راى و نظر خود تعبير داده ، كسانى هم از او پذيرفته و برايش عذر مى آورند. چنانچه ابن ابى الحديد پس از نقل خبر ياد شده مى گويد: گرچه ظاهر اين سخن زننده و منكر است ولى ما براى آن تاويل و توجيه داريم .
عجبا! پسر عمر اين حكم پدر را بر او انكار مى كند وليكن ابن ابى الحديد آن را پذيرفته برايش توجيه مى كند. در صحيح ترمذى (691) از زهرى از سالم بن عبدالله بن عمر نقل كرده كه مى گويد: مردى شامى از پدرم - عبدالله بن عمر - از حج تمتع پرسش نمود؛ عبدالله به او پاسخ داد حلال است .
شامى گفت : ولى پدرت عمر از آن منع كرده است .
عبدالله : آيا اگر پدرم آن را تحريم كرده ، اما رسول خدا - صلى الله عليه و آله - آن را انجام داده بر طبق كداميك از آنها بايد عمل نمود؟
جاى شگفت نيست ، در جايى كه آنان براى جلوگيرى نمودن او از وصيت رسول خدا و نسبت هجر به آن بزرگوار توجيه نموده اند، و همچنين براى تخلف او از لشكر اسامه ، با تاكيدات فراوانى كه رسول خدا درباره آن نموده و متخلفين از آن را لعن كرده بود، و خدا هم درباره پيامبرش فرموده : و ما ينطق عن الهوى ، ان هو الا وحى يوحى .
شهرستانى در كتاب ملل و نحل آورده : اول تنازعى كه در بيمارى وفات رسول خدا - صلى الله عليه و آله - رخ داد ماجرائى است كه محمد بن اسماعيل بخارى به اسنادش از عبدالله بن عباس نقل كرده كه مى گويد: هنگامى كه بيمارى وفات رسول خدا شديد شد، فرمود: ايتونى بدواه و قرطاس اكتب لكم كتابا لا تضلون بعدى .
برايم دوات و كاغذ بياوريد تا برايتان مكتوبى بنويسم كه پس از من گمراه نگرديد. در اين موقع عمر گفت : مرض بر پيغمبر غالب گشته ، كتاب خدا براى ما كافى است ، و با اين سخن عمر گفتگو و مشاجره حاضران بالا گرفت ، پس رسول خدا - صلى الله عليه و آله - به آنان فرمود: برخيزيد كه نشايد نزد من مشاجره و نزاع كنيد. سپس ابن عباس گفت : الرزيه كل الرزيه ما حال بيننا و بين كتاب الله .
تمام مصيبت هنگامى روى داد كه عمر بين ما و نوشتار رسول خدا - صلى الله عليه و آله - حائل گرديد (692).
ابن ابى الحديد پس از نقل اين خبر مى گويد: معاذ الله ! كه ظاهر اين گفتار عمر مقصود او باشد، ليكن او (عمر) به علت صراحت لهجه و خشونت ذاتى كه داشته اين گونه تعبير كرده است . و بهتر اين بود كه بگويد: رسول خدا مغلوب مرض گشته است ، و حاشا كه غير از اين مراد او باشد (693).
مؤ لّف :
در اينجا بايد گفت : اگر خشونت ذاتى مى تواند عذر باشد پس ابوجهل هم در آن همه اهانتهايش نسبت به رسول خدا - صلى الله عليه و آله - معذور بوده ، ملامتى بر او نيست ، و همچنين كفار كه درباره آن حضرت گفتند: انه لمجنون .
و نيز شهرستانى آورده : دومين خلافى كه در بيمارى وفات رسول خدا به وقوع پيوست اين بود كه آن حضرت به مردم فرمود: تا با لشكر اسامه خارج شوند و متخلفين از آن را لعن و نفرين نمود، پس بعضى گفتند: بر ما واجب است اطاعت و امتثال فرمان رسول خدا، و گروهى هم گفتند حال پيغمبر وخيم است و ما را طاقت دورى از آن بزرگوار نيست ، درنگ مى كنيم تا ببينيم حال پيغمبر چگونه خواهد شد (694).
مؤ لّف :
در اينجا با اين كه اكثر بزرگان عامه اعتراف نموده اند كه جلوگيرى عمر از وصيت رسول خدا - صلى الله عليه و آله - و نيز تخلف آنان از جيش اسامه از مصائب جبران ناپذير اسلام بوده ، ولى بعضى از آنان هم در مقام اعتذار برآمده كه گفته اند: غرض آنان از عدم خروج با لشكر اسامه اقامه مراسم دينى و تقويت اسلام بوده است . با اين كه معنا و مفهوم اين سخن اين است كه آنان نسبت به اقامه مراسم دينى از رسول خدا آگاه تر بوده اند! و خداوند در انتخاب رسولش به اصابت نرسيده است . و اتفاقا از اين موضوع نيز پرده برداشته و در روايتى از پيغمبر - صلى الله عليه و آله - نقل كرده اند كه آن حضرت دير مى آمد مى ترسيد بر عمر نازل شده باشد، و اين كه فرشته بر زبان عمر سخن مى گفته است ! (695). و با اين ترتيب پس اعتراض كسانى كه در مورد نسبت پريشان گويى او به رسول خدا، بر او انتقاد نموده اند وارد نخواهد بود؛ زيرا اين عمر نبوده كه آن حرفها را زده بلكه گوينده حقيقى فرشته بوده است .
67- حقش را به او بازگردان
ابن ابى الحديد از موفقيات زبير بن بكار از عبدالله بن عباس نقل كرده كه مى گويد: من به همراه عمر در كوچه اى از كوچه هاى مدينه قدم مى زديم ، در اين موقع عمر به من رو كرده گفت : اى ابن عباس ! مى دانم كه يار تو - اميرالمومنين - مظلوم واقع شده است . ابن عباس مى گويد: با خود گفتم بخدا سوگند نبايد بر من پيشى گيرد پس به او گفتم : حال كه چنين است حقش را به او بازگردان .
ابن عباس مى گويد: در اين وقت عمر دستش را از دستم ربود و به تنهايى پيش رفت و سپس ايستاد تا اين كه من به او ملحق شدم ، پس به من گفت :اى ابن عباس ! به اعتقاد من تنها علتش اين بود كه قومش او را كوچك شمرده اند.
ابن عباس مى گويد: با خود گفتم اين سخنش از اول بدتر بود به او گفتم ولى به خدا سوگند، نه خدا و نه رسولش ، او را كوچك نشمرده اند، آن هنگام كه او را مامور نمودند تا سوره برائت را از دست يار تو (ابوبكر) بگيرد. در اين موقع عمر از من رو برگردانده و با شتاب رفت و من نيز بازگشتم (696).
مؤ لّف :
ابن نديم در فهرست از هشام بن حكم نقل كرده كه مى گويد: در شگفتم از كسانى كه آن را كه خدا بر خلافتش تصريح نموده عزل كرده اند، و آن را كه خدا عزل نموده نصب كرده اند!
68- اظهارنظر عمر درباره خلافت اميرالمومنين (ع )
و نيز از كتاب تاريخ بغداد مسندا از ابن عباس نقل كرده كه مى گويد: روزى در ابتداى خلافت عمر بر او وارد شده ديدم صاعى از خرما در ميان زنبيلى جلويش قرار داشت ، وى مرا به خوردن خرما دعوت نموده ، من يك دانه خوردم و بقيه اش را خود او تمام كرد و آنگاه كوزه آب را برداشت و آب آشاميد و سپس بر متكايى تكيه زده و پيوسته حمد خدا مى كرد. در اين حال به من رو كرده و گفت : اى عبدالله ! از كجا آمده اى ؟
ابن عباس : از مسجد.
عمر: پسر عمويت را در چه حالى ترك كردى ؟
ابن عباس مى گويد: تصور كردم مقصودش عبدالله بن جعفر است . گفتم : او را ترك كردم در حالى كه با همسالان خود مشغول لعب و بازى بود.
عمر: مقصودم عبدالله نيست بلكه بزرگ شما اهل بيت - اميرالمومنين (ع ) - مى باشد.
ابن عباس : او را ترك كردم در حالى كه به آبيارى نخلستان فلانى مشغول بود و پيوسته قرآن مى خواند.
عمر: از تو سوالى دارم ، بر تو باد قربانى شترانى اگر بخواهى پاسخش را بر من كتمان كنى ، آيا او - اميرالمومنين - هنوز دل به خلافت دارد؟
ابن عباس : بله .
عمر: آيا معتقد است كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - بر آن تصريح نموده است ؟
ابن عباس : آرى ، و من از پدرم پرسيدم كه آيا او در اين ادعايش راست مى گويد؟ پدرم گفت : بله .
عمر: من هم آن را فى الجمله قبول دارم . و رسول خدا - صلى الله عليه و آله - در اين باره مطلبى فرموده ناتمام ، كه نه حجتى را اثبات و نه عذرى را قطع مى كند، ولى همواره منتظر فرصتى بود تا بطور صريح و كامل از او نام ببرد، تا اين كه در بيمارى وفاتش خواست از او على به عنوان جانشين پس از خود، بصراحت اسم ببرد، ولى من نگذاشتم بخاطر شفقت بر اسلام ، و ترس از وقوع فتنه ؛ زيرا سوگند به خدا، هرگز قريش به خلافت او تن در نمى داد، و اگر او خليفه مى شد عرب از گوشه و كنار با او پيمان شكنى مى كرد، پس رسول خدا - صلى الله عليه و آله - فهميد كه من مقصود او را دريافته ام ، به همين جهت از اظهار آن خوددارى نمود، و آنچه كه از قلم تقدير الهى گذشته واقع خواهد شد (697).
مؤ لّف :
از اين گفتار عمر آيا او - اميرالمومنين (ع ) - هنوز دل به خلافت دارد؟ بر مى آيد كه آنان به گونه اى با آن حضرت - عليه السلام - در اين رابطه برخورد نموده بودند كه بطور كلى او را از ادعاى حقش منصرف سازند آن گونه كه زورمندان با رقباى خود مى كنند.
و مويد اين معنا، مطلبى است كه در نامه معاويه به محمد بن ابى بكر آمده : آنگاه آنان او (اميرالمومنين ) را به بيعت با خود دعوت نموده ولى آن حضرت نپذيرفت پس او را تحت انواع فشارها قرار داده ، و قصد جانش را نمودند... (698).
و نيز مويد اين معنا جمله اى است كه ابن عباس گفته : اميرالمومنين را گذاشتم در حالى كه مشغول آبيارى نخلستان فلان بود. كه از آن بر مى آيد كه آن حضرت با كناره گيرى و تامين مايحتاج زندگى خود از راه كسب و آبيارى نخلستانهاى مردم جان خود را از سوءقصد آنان حفظ نموده است . و آنجا كه عمر به ابن عباس مى گويد: آيا او (اميرالمومنين ) اعتقاد دارد كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - بر خلافت او تصريح نموده دلالت دارد بر اين كه اميرالمومنين - عليه السلام - مدعى اين مطلب بوده (و به اتفاق تمام امت او معصوم از گناه بوده و پيامبر - صلى الله عليه و آله - درباره اش فرموده : پيوسته حق با على و على با حق در گردش است ) چه رسد به گواهى عباس و بلكه تمام بنى هاشم و شيعيان آن حضرت - عليه السلام - بر آن ، اگر چه در اين خبر ابن عباس به علت تقيه و رعايت مدارايى تنها به نقل شهادت پدر خود اكتفا كرده است .
و آنجا كه عمر گفته : رسول خدا - صلى الله عليه و آله - در اين باره مطلبى فرموده ناتمام مقصودش لوث كردن قضيه غديرخم است ؛ زيرا كه نه او و نه افراد ديگرشان از آن پاسخى نداشته ، چاره اى جز انكار و مطرح ننمودن آن ندارند، از اينرو مى بينى در هيچ كدام از كتابهاى صحاح و قاموس و نهايه و مصباح و معجم البلدان گفته اند: خم محلى است بين مكه و مدينه . و در معجم البلدان اين جمله را نيز اضافه كرده : كه رسول خدا در آنجا خطبه اى خوانده است با اين كه داءب حموى در معجم البلدان اين است كه كمترين اثر تاريخى از شعر و نثر و... درباره مواضع و اماكن نقل و ضبط مى كند.
حالى كه قصائد اشعار چه رسد به احاديث و اخبار درباره غديرخم بسيار زياد بوده ، بطورى كه عامه نيز در اين خصوص كتاب تاليف نموده اند (مانند طبرى )، چه رسد به خاصه .
سبط بن جوزى اخبار غديرخم را از مسند احمد بن حنبل ، و از فضائل او، و از سنن ترمذى ، و تفسير ثعلبى نقل كرده است . (699)
و ابن اثير - با اين كه ناصبى است - در كتاب اسد الغابه در لابلاى كتابش در شرح حال جمعى از صحابه رسول خدا - صلى الله عليه و آله - آورده كه ، آنان حديث غدير خم را روايت نموده اند؛ از جمله در شرح حال جندع انصارى (700)، حبه عرنى (701)، حبيب بن بديل (702)، زيد بن شراحيل (703)، عامر بن ليلى بن ضمره (704)، عامر بن ليلى غفارى (705). و نيز در شرح حال اميرالمومنين آورده كه عبدالرحمن بن ابى ليلى و براء بن عازب آن را نقل كرده اند و همچنين مى نويسد: على - عليه السلام - در رحبه مردم را سوگند داد كه هر كس كه بيانات رسول خدا - صلى الله عليه و آله - را در روز غدير خم شنيده برخيزد و گواهى دهد فرمود: تنها كسانى برخيزند كه بلاواسطه آن را از رسول خدا شنيده اند، پس دهها نفر برخاستند و گفتند: گواهى مى دهيم كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله فرمود: آگاه باشيد! كه خداوند ولى من و من ولى مومنينم ، هان ! هر كس كه من مولاى اويم على است مولاى او... (706) وليكن در حقيقت آنان اين روش - انكار - را از ابوحنيفه پيروى كرده اند كه او به شاگردان خود مى گفت : در برابر شيعه به حديث غدير خم اقرار نكنيد وگرنه بر شما فائق خواهند آمد، پس هيثم بن حبيب به او گفت : چرا به حديث غديرخم اعتراف ننمايند آيا روايت آن به تو نرسيده است ؟
ابوحنيفه : بله نزد من هست و به آن هم روايت شده ام .
هيثم : پس به چه علت اعتراف نكنند، در حالى كه حبيب بن ابوثابت از ابوالطفيل از زيد بن ارقم روايت نموده كه على - عليه السلام - در رحبه مردم را سوگند داد كه هر كس از رسول خدا - صلى الله عليه و آله - اين جمله را شنيده من كنت مولاه فعلى مولاه برخيزد و گواهى دهد، پس عده اى برخاسته و بر آن گواهى دادند.
ابوحنيفه : درست است ولى در همان زمان نيز اين مطلب مورد گفتگو بوده و به همين جهت على - عليه السلام - مردم را سوگند داده تا بر آن اداى شهادت ننمايند.
هيثم : بنابراين ، آيا ما على را تكذيب كنيم و يا گفتارش را رد نماييم ؟
ابوحنيفه : هيچ كدام ، وليكن خودت مى دانى كه گروهى از مردم درباره على - عليه السلام - غلو ورزيدند.
هيثم : عجبا! آيا در صورتى كه پيامبر خدا - صلى الله عليه و آله - به آن تصريح نموده و براى مردم خطبه خوانده ما به خاطر غلو افرادى و حرفهاى اين و آن بترسيم و حق را كتمان كنيم ؟!
و پيش از ابوحنيفه نيز انس بن مالك واقعه غدير خم را انكار كرده ، چنانچه ابن قتيبه در معارف آورده : انس بن مالك به بيمارى برص مبتلا بوده و در علت آن گفته اند كه على - عليه السلام - از او، از گفتار رسول خدا: اللهم و ال من والاه وعاد من عاداه پرسش نمود، وى گفت : من پير شده ام و اين را فراموش كرده ام ، پس على - عليه السلام - به او فرمود: اگر دروغ مى گويى خدا تو را به پيسى مبتلا كند كه هيچ عامه اى آن را نپوشاند (707).
و گروه ديگرى نيز آن را انكار نموده و مورد لعن و نفرين آن حضرت قرار گرفته اند، چنانچه در اسد الغابه آمده : على - عليه السلام - مردم را در رحبه سوگند داد هر كس از رسول خدا شنيده كه فرموده : من كنت مولاه فعلى مولاه برخيزد و گواهى دهد، پس جمعى برخاسته و گواهى دادند، و گروهى هم كتمان نمودند، پس آنان كه كتمان كرده بودند همه در دنيا به امراض و آفات دردناك مبتلا گرديدند. كه از آن جمله است ؛ يزيد بن وديعه و عبدالرحمن بن مدلج (708).
و بعضى ديگر نيز كه نتوانسته اند حديث غديرخم را به علت متواتر بودنش انكار كنند ناچار آن را تاويل و توجيه نموده اند، چنانچه در محاجه مامون با علماى عامه گذشت كه اسحاق در پاسخ مامون گفت : كه مراد از حديث من كنت مولاه فعلى مولاه اين است كه على دوست زيد بن حارثه است ، غافل از اين كه زيد بن حارثه در سال حجه الوداع اصلا زنده نبوده است .
و گروهى ديگر نيز بدين گونه آن را انكار كرده اند كه گفته اند: على - عليه السلام - در آن موقع (حجه الوداع ) در يمن بوده است . چنانچه حموى در معجم الادباء (709) در شرح حال طبرى در شرح مولفات او آورده : يكى كتاب فضائل على بن ابيطالب است كه در اول آن درباره صحت و صدق اخبار غديرخم به تفصيل سخن گفته - تا اين كه مى گويد - و سبب تاليف اين كتاب اين بوده كه يكى از مشايخ بغداد حديث غديرخم را انكار نموده و گفته بود كه على بن ابيطالب در آن هنگام (حجه الوداع ) در يمن بوده است . و همين گوينده قصيده اى سروده كه در آن به كليه منازل و بلدان و اماكن اشاره نموده و پيرامون هر كدام شرحى آورده ، تا اين كه به غديرخم رسيده و واقعه تاريخى آن را تكذيب نموده و چنين گفته :
|
ثم مررنا بغديرخم |
|
كم من قائل بزور جم |
على على والنبى الامى
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 4:50 توسط طارق محمدی
مراقب افکارت باش که گفتارت میشود