قضاوت های امام علی (18)
70- پاسخ كوبنده ابن ابى الحديد از موفقيات زبير بن بكار از ابن عباس نقل كرده كه مى گويد: به قصد ديدار با عمر بيرون رفتم تا اين كه مى گويد عمر به من گفت : چرا براى خواستگارى به نزد پسر عمت على نمى روى ؟ ابن عباس : تو پيش از من نرفته اى ؟ عمر: يكى ديگر از دخترانش را. ابن عباس : او براى پسر برادرش مى باشد. و آنگاه عمر گفت : اى ابن عباس ! مى ترسم اگر يار تو على خليفه شود او را عجب گرفته از راه منحرف گردد و اى كاش ! كه من وضع و سرنوشت شما را پس از خودم مى ديدم . ابن عباس : ولى يار ما آن چنان كه خودت نيز مى دانى هيچگاه نه حكم خدا را تغيير داده ، و نه تبديل نموده و نه به هنگام مصاحبتش با رسول خدا صلى الله عليه و آله او را به خشم آورده است . ابن عباس مى گويد: در اينجا عمر كلام مرا قطع نموده گفت : و نه آنگاه كه خواست دختر ابوجهل را بر فاطمه خواستگارى كند. ابن عباس به او گفت : خداى تعالى فرموده : ولم نجد له عزما (721)؛ نيافتيم اين انسان اراده و تصميمى و يار ما هرگز قصد ناراحت نمودن رسول خدا صلى الله عليه و آله را نداشته وليكن افكار گوناگون براى همه كس پيش مى آيد حتى براى آگاهان در دين و درست كرداران . در اينجا عمر گفت : اى ابن عباس ! كسى كه مى پندارد مى تواند در درياى علم شما فرو رفته قعر آن را دريابد گمانى كرده بى اساس ، و از آن عاجز (722) 71- تحليل گفتار عمر مؤ لّف : اين كه عمر به ابن عباس گفته : مى ترسم اگر يار تو خليفه شود او را عجب گيرد. بايد گفت : معمولا افراد ناآگاه تفاوتى بين عجب و كبر و بين عزت نفس و بزرگ منشى نمى بينند، خداى تعالى مى فرمايد: ولله العزه و لرسوله و للمومنين و لكن المنافقين لا يعلمون (723)؛ عزت مخصوص خدا و رسول و اهل ايمان است و لكن منافقين از اين معنى آگه نيستند. و از آنجا كه اميرالمومنين عليه السلام داراى منش و خويى بوده محبوب پروردگار، از عدم تواضع و فروتنى براى اهل رياست و دنياپرستان ... از اينرو عمر او را به عجب نسبت داده است ، وگرنه آن حضرت عليه السلام به اتفاق دوست و دشمن پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله برترين انسانى بوده كه متصف به اين صفات است كه خداى تعالى فرموده : و عباد الرحمن الذين يمشون على الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما... (724) . و بندگان (خاص ) خداى رحمن آنان هستند كه بر روى زمين بتواضع و فروتنى راه روند، و هرگاه مردم جاهل به آنها خطاب و عتاب نمايند با سلامت نفس جواب دهند.... و در روايات آمده كه : اين آيه در شان او و اهل بيت كرامش نازل شده است . و اين كه عمر گفته : و نه در خواستگارى دختر ابوجهل بر فاطمه عليهاالسلام ... تعريض و رد بر ابن عباس بود كه به او گفته بود تو شخصيت و مقام رفيع او على را مى شناسى و مى دانى كه او هيچگاه حكم خدا را تغيير و تبديل نداده و رسول خدا صلى الله عليه و آله را به خشم نياورده است . و البته مفهوم اين گفتار ابن عباس به عمر اين بود كه تو اينها را مرتكب شده اى ... و به همين جهت عمر برآشفته و سخن او را قطع نموده و با افتراى بر اميرالمومنين عليه السلام و رسول خدا صلى الله عليه و آله خواسته بود كلام او را نقض و رد نمايد. و دليل بر بى پايگى آن مطلبى كه عمر اظهار داشته ، اين كه چگونه ممكن است كه رسول خدا كه خودش آورنده اين قانون است : فانكحوا ما طاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع (725)با انجام آن خشمگين گردد، حال آن كه خداى تعالى درباره او فرموده : قل ان كان للرحمن ولد فانا اول العابدين (726)؛ بگو اگر خدا را فرزندى بود پس من اولين پرستش كنندگان او بودم . و رسول خدا صلى الله عليه و آله اولين كسى بود كهه به احكام و فرامين الهى كه خود مبين و مبلغ آنها بوده عمل مى نموده است ؛ چنانچه آن هنگام كه ربا را باطل و لغو نمود فرمود: اولين ربايى را كه بر مى دارم رباى عمويم عباس است . و آن هنگام كه خونهاى جاهليت را برداشت فرمود: اولين خونى را كه بر مى دارم خون پسر عمويم ربيعه بن حارث بن عبدالمطلب است . و نيز در تاريخ طبرى آمده : رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از فتح مكه خطبه خواند و در ضمن خطبه اش فرمود: خداوند ربا را لغو نموده ، و رباى عباس بن عبدالمطلب برداشته شده است . و هر خونى كه در جاهليت ريخته شده برداشته شده ، و اولين خونى را كه بر مى دارم خون پسر عمويم ربيعه بن حارث بن عبدالمطلب است (و ربيعه قبل از اسلام در ميان قبيله بنى ليث رفته زن شيرده طلب مى نمود پس بنوهذيل او را كشته بودند). بعلاوه ، غيرت و رشك بردن زن نسبت به شوهرش بخاطر ازدواج او با همسرى ديگر از كفر اوست ، چه رسد به رشك بردن نزديكان او. و اما اينكه ابن عباس او را در اين مطلب تكذيب نكرده بلكه بنحوى ديگر او را پاسخ گفته ، بر طريق مماشات و جدال به نحو احسن بوده ، و به همين جهت عمر مجبور شده اقرار كند كه از محاجه با او عاجز است . 72- اعمال راى طبرى در تاريخش از ابن عباس نقل كرده كه مى گويد: اولين موضوعى كه سبب شد اين كه مردم بطور علنى درباره عثمان ايراد و انتقاد كنند اين بود كه او در سالهاى اول خلافتش نمازش را در منى شكسته مى خواند تا اين كه در سال ششم نمازش را تمام بجا آورد، بسيارى از صحابه رسول خدابه او اعتراض كردند و حضرت على عليه السلام نيز به نزد او رفته و به او فرمود: بخدا سوگند نه مطلب تازه اى اتفاق افتاده و نه زمانى طولانى از حيات رسول خدا گذشته خودت هم بخاطر دارى كه پيامبر خدا نمازش را در منى شكسته مى خواند و پس از او ابوبكر و عمر نيز به همين ترتيب ، و خودت هم در سالهاى گذشته مانند آنان عمل مى نموده اى ، حال چه شده كه از آن برگشته اى ؟ عثمان گفت : نظريه اى بود كه بخاطرم رسيد (727). خطيب در تاريخ بغداد از معاذ بن معاذ نقل كرده كه مى گويد: به عمرو بن عبيد گفتم : چگونه است اين حديثى كه حسن نقل كرده كه عثمان همسر عبدالرحمن را پس از انقضاى عده اش از شوهرش ارث داده است . عمرو پاسخ داد: عثمان صاحب سنتى نبوده است . مؤ لّف : اگر عثمان صاحب سنتى نبوده ، پس چگونه اهل سنت او را پيشواى سوم خود قرار داده اند. از اين گذشته ، آيا راى تراشى در برابر عمل رسول خدا صلى الله عليه و آله حكم به غير ما انزل الله نيست ؟! 73- نظر عثمان درباره اختيار طلاق ابونعيم در حليه از ابوالحلال عتكى نقل كرده كه مى گويد: به منظور انجام كارى نزد عثمان رفته بودم ، و چون كارم تمام شد، عثمان به من گفت : آيا حاجتى دارى ؟ گفتم نه ، جز يك سوال شرعى ، و آن اين كه مردى از فاميل ما اختيار طلاق همسرش را به خود واگذار نموده است . عثمان پاسخ داد: در اين صورت اختيار طلاق با زن خواهد بود. مؤ لّف : آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله نفرموده : الطلاق بيد من اخذ بالساق . 74- عثمان و عفو از قاتل عوانه در شورى و جوهرى در سقيفه از شعبى نقل كرده اند كه مى گويد: مردم درباره جريان قتل هرمزان ، كه عبيدالله پسر عمر او را كشته بود بسيار گفتگو مى كردند پس عثمان به منبر رفت و گفت : اى مردم ! از قضاى الهى بود كه عبيدالله هرمزان را كشت ، و او مسلمانى است كه وارثى جز خدا و مسلمين ندارد و من پيشواى شما هستم و عبيدالله را عفو كردم ، آيا شما نيز فرزند خليفه ديروزيتان را نمى بخشيد؟ همگى گفتند: بله ، پس او را آزاد نمود. هنگامى كه اين خبر به سمع مبارك امير المومنين رسيد لبخندى بر لبان گرفت و فرمود: سبحان الله ! اين نظرى است كه عثمان از نزد خودش ابراز نموده ، آيا حق كسى را مى بخشد كه بر او هيچ گونه ولايتى ندارد، بخدا سوگند كه اين بسى شگفت آور است ! (728). 75- توسعه مسجد الحرام و تخريب منازل واقدى آورده : در سال 26 هجرى عثمان مسجدالحرام را توسعه داد، و بدين منظور از بعضى ، خانه هايشان را خريد، ولى عده اى هم حاضر به فروش نشدند، عثمان به آنان اعتنايى ننموده منازلشان را ويران نمود و قيمت آنها را از بيت المال پرداخت كرد، اين گروه به عثمان اعتراض نموده بر او فرياد كشيدند، عثمان دستور داد آنان را زندانى كنند، و به آنان گفت : شما تنها از بردبارى من سوء استفاده كرده ايد، پيش از من عمر نيز اين كار را با شما انجام داد ولى بر او فرياد نكشيديد (729) . و همين خبر را بلاذرى نيز در فتوح البلدان نقل كرده و پس از آن آورده : وليد بن عبدالملك به عمر بن عبدالعزيز نوشت تا مسجدالنبى را از هر طرف به وسعت دويست ذراع برساند، و اضافه كرد كه اگر كسى از فروش خانه اش امتناع ورزد بگو خانه اش را قيمت زده بهايش را به او بپرداز و خانه اش را خراب كن ، چرا كه تو در اين كار سلف صدوقى همچون عمر و عثمان دارى . يعقوبى در تاريخش آورده : در سال 17 هجرى عمر به مكه رفت و مسجد الحرام را توسعه داد و خانه هاى بعضى را خريد ولى بعضى هم حاضر به فروش نشدند، پس خانه هاى اين دسته را نيز ويران نمود و بهاى آنها را از بيت المال پرداخت نمود؛ از جمله خانه عباس نيز خراب گرديد. عباس به عمر گفت : آيا خانه مرا خراب مى كنى ؟ عمر گفت : بله . به منظور توسعه مسجد. عباس گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده : همانا خداوند به داوود پيغمبر وحى نمود تا مسجدى در ايليا بنا كند، داوود مسجد را ساخت ، پس خداوند به او وحى فرستاد كه من جز پاكيزه و حلال را نمى پذيرم و تو آن را در زمين غصبى ساخته اى ، داوود دقت و بررسى كرد، ديد كه يك قطعه زمين را نخريده است ، پس آن را خريد. عمر چون اين را شنيد گفت : آيا كسى اين خبر را از رسول خداشنيده است ؟ گروهى برخاسته بر آن گواهى دادند تا اين كه آورده عمر از مكه بازگشت . در حالى كه عباس نيز با او بود، پس عمر بر او پيشى گرفت ، و آنگاه ايستاد تا اين كه عباس به او ملحق گرديد، در اين موقع عمر به عباس گفت : من بر تو پيشى گرفتم ولى شايسته نيست كسى بر شما بنى هاشم تقدم جويد، قومى كه در شما ضعف هست . عباس به او پاسخ داد: خدايمان ما را ديد كه در نبوت نيرومنديم و از خلافت ضعيف ! (730) 76- عمر و صلح حديبيه ابن ابى الحديد آورده : هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله قرار داد صلح حديبيه را با سهيل بن عمرو (از طرف قريش ) نوشت ، كه از جمله مواد آن يكى اين بود كه اگر كسى از مسلمانان به نزد قريش رود او را بپذيرند و به مسلمانان باز نگردانند، ولى اگر كسى از قريش به نزد پيغمبر صلى الله عليه و آله برود هر چند مسلمان باشد او را به قريش برگردانند، عمر خشمگين شد و به ابوبكر گفت : اين چه ننگ است اى ابوبكر! آيا مسلمانان به مشركين بازگردانده شوند؟! و آنگاه به نزد رسول خدا رفت و در مقابل آن حضرت نشست و گفت : آيا شما به حق فرستاده خدا نيستيد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله بله . عمر: آيا ما در حقيقت مسلمان نيستيم ؟ پيامبر: بله . عمر: آيا آنان كافر نيستند؟ پيامبر: بله . عمر: بنابراين چرا در آيينمان اين گونه تن به خوارى دهيم . رسول خدا صلى الله عليه و آله : من فرستاده خدا هستم و آنچه كه خدا به من دستور دهد انجام مى دهم ، و قطعا مرا ضايع نخواهد نمود. عمر غضبناك از نزد رسول خدا برخاست و گفت : اگر يارانى براى خود بيابم هرگز به چنين ذلتى تن در نخواهم داد. و سپس به نزد ابوبكر رفت و گفت : مگر پيغمبر به ما وعده نداده بود كه به زودى داخل مكه خواهد شد، پس چطور شده وعده او؟ ابوبكر: آيا رسول خدا به تو گفته همين امسال وارد مكه خواهد شد؟ عمر: نه . ابوبكر: پس در آينده نزديكى داخل خواهيم شد. عمر: پس اين صلحنامه اى كه نوشته شده چيست و چگونه ما به اين خوارى گردن نهيم ؟ ابوبكر: دست از يارى رسول خدا صلى الله عليه و آله برندار. به خدا سوگند او فرستاده خداست ، و خدايش او را درمانده نخواهد گذاشت ، از اينرو در روز فتح مكه هنگامى كه پيامبر خدا كليدهاى خانه كعبه را در دست گرفت : فرمود: عمر را نزد من بخوانيد! عمر آمد، پس رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: اين همان چيزى است كه به شما وعده داده بودم (731). شهرستانى در ملل و نحل از نظام نقل كرده كه مى گويد: عمر در روز حديبيه ترديد نمود، و اين شك در دين خداست و ناخشنودى نسبت به آنچه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله قضاوت و حكم نموده است (732). و هنگامى كه ابوعمرو شطوى معتزلى خواست شيخ مفيد (ره ) را از راه وقوع اجماع ، بر اسلام آن دو محكوم گرداند و مفيد اين استدلالش را رد نمود، آنگاه مفيد به وى گفت : من مقصود تو را دريافتم و مجال اثبات آن را به تو ندادم ، حال تو را در محذورى قرار خواهم داد كه تو مى خواستى مرا در آن وارد سازى . آيا قبول دارى كه تمام امت اتفاق دارند بر اين كه هر كس كه در دين خدا و نبوت رسول خدا صلى الله عليه و آله ترديد كند به كفر خود اعتراف نموده است ؟ ابوعمرو: بله . مفيد: و خلافى نيست در اين كه عمر گفته هيچگاه از روزى كه مسلمان شدم در دين خدا شك نكردم جز روزى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله با اهل مكه مصالحه نمود كه به نزد آن حضرت رفته و گفتم : آيا تو فرستاده خدا نيستى ؟ فرمود: بله . گفتم : آيا ما مومن نيستيم ؟ فرمود: بله . گفتم : پس چرا اين چنين تن به ذلت داده اى ؟ رسول خدا: اين ذلت نيست و خير تو در آن است ، و سپس به او گفتم : آيا به ما وعده نداده بودى كه داخل مكه مى شويم ؟ فرمود: بله . گفتم : پس چرا وارد نمى شويم ؟ فرمود: آيا به تو وعده داده بودم كه همين امسال داخل مى شوى ؟ عمر: نه . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: پس به خواست خداوند به زودى داخل مكه خواهيم شد. شيخ مفيد (ره ) گفت : بنابر اين او در دين خدا و نبوت رسولش ترديد نموده است . و آنگاه موارد ديگرى از شكوك او را با ذكر دليل براى او شرح داد و سپس نتيجه مطلوب را گرفت : پس از آن گفت : بعض از نواصب ادعا كرده اند كه عمر پس از اين اظهار ترديدش ايمان آورده و شك او مبدل به يقين گشته است وليكن گفته : آنها ادعايى است بدون دليل ، ولاجرم در برابر آن اجماع فاقد ارزش . شيخ مفيد مى گويد: ابوعمرو پاسخى نداشت جز اين كه گفت : من باور ندارم اين كه كسى تاكنون ادعاى چنين اجماعى نموده باشد. مفيد: ولى اكنون اين مطلب بر تو ثابت گرديد، چنانچه پاسخى از آن دارى بگو! وليكن او هيچ گونه جوابى نداشت . 77- عمر و شورا و نيز ابن ابى الحديد آورده : آنگاه كه عمر بر اثر ضربات ابولولو مجروح گرديد و به مرگ خود يقين كرد، درباره جانشين پس از خود به مشورت پرداخت ... و آنگاه گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله از دنيا وفات نمود در حالى كه از اين شش نفر از قريش راضى و خشنود بود؛ على ، عثمان ، طلحه ، زبير، سعد، عبدالرحمن بن عوف ، و من تصميم گرفته ام خلافت را در ميان آنان به شورا بگذارم تا يك نفر را از بين خودشان براى تصدى خلافت انتخاب نمايند... و سپس گفت : اين شش نفر را نزد من بخوانيد! آنان را خواندند. پس عمر وارد شده در حالى كه او در بستر مرگ آفرين لحظات زندگى خود را مى گذرانيد. عمر به آنان نگاهى افكنده به ايشان گفت : آيا همگى شما چشم طمع به خلافت نداريد؟ آنها از اين گفتار وى ناراحت شده سكوت اختيار كردند... و پس از آن به آنها گفت : آيا من همگى شما را از وضع اخلاق و روحياتتان آگاه نسازم ؟ گفتند: بگو! كه اگر بگوئيم نه ، اعتنا نخواهى كرد. پس به زبير رو كرده و گفت : اما تو اى زبير! مردى زيرك ، بد خلق ، و بخيل هستى ، در حال خشنودى ، مومن ، و در موقع غضب ، كافر، يك روز انسان و روز ديگر شيطانى ، اگر خلافت را به تو واگذار كنم مسلمانان در بطحا براى يك صاع جو سر و مغز يكديگر را خرد مى كنند، و اگر تو خليفه مسلمين باشى آن روز كه خوى شيطانى بر تو غالب آيد چه كسى پيشواى اين مردم خواهد بود؟! و تا چنين خصلتهايى در تو هست خداوند سرنوشت اين امت را به دست تو نخواهد سپرد. و آنگاه به طلحه رو كرد و در حالى كه هنوز از روز وفات ابوبكر كينه او را در دل داشت ، بدان جهت كه طلحه به ابوبكر گفته بود: تو زنده اى و عمر اين گونه با ما مخالفت مى كند، چه رسد به روزى كه تو نباشى و او زمامدار امور مسلمين شده باشد و به او گفت : آيا درباره تو هم بگويم و يا سكوت كنم ؟ طلحه گفت : بگو كه سخن خير نمى گويى . عمر: من تو را از روز جنگ احد مى شناسم كه بر اثر مختصر جراحتى كه به انگشت تو رسيده بود آن همه بيتابى نمودى . و نيز رسول خدا از دنيا رحلت نمود در حالى كه نسبت به تو خشمگين بود به خاطر سخنى كه در موقع نزول آيه حجاب گفته بودى . جاحظ گفته : سخن طلحه در موقع نزول آيه حجاب اين بود كه در حضور افرادى كه بعد گفتار او را به پيغمبر رساندند گفته بود: حجاب امروز همسران رسول خدا چه سودى براى او خواهد داشت آنگاه كه از دنيا برود و ما با همسرانش ازدواج نماييم ؟! جاحظ پس از نقل خبر اضافه كرده : اگر در اينجا كسى به عمر بگويد: تو خودت الحال گفتى رسول خدا از دنيا وفات نمود در حالى كه از اين شش نفر راضى بود، و اينك به طلحه مى گويى رسول خدا وفات كرد در حالى كه نسبت به تو غضبناك بود به خاطر آن گفتارت در موقع نزول آيه حجاب پاسخى از اين تناقض گوئيش نخواهد داشت . وليكن كيست كه بتواند در برابر عمر كمتر از اين سخن را بگويد، چه رسد به اين اعتراض ! (733). مؤ لّف : با توجه به اين تناقضى كه در گفتار عمر وجود دارد ناچار مى بايست يكى از آن دو خلاف واقع باشد، و از جايى كه معمولا سخن دروغ به فراموشى سپرده مى شود ناگزير كلام اول او كه گفته : پيغمبر از اين شش نفر راضى بوده دروغ بوده و عمر آن را فراموش كرده است ، و اگر گفتار نخستين وى راست بود سخن دوم را كه ضد آن است نمى گفت . بنابراين ، گفتار اولش افترايى بوده كه به پاى پيغمبر صلى الله عليه و آله بسته است آن هم به منظور زمينه سازى براى تضعيف خلافت اميرالمومنين عليه السلام و تقويت خلافت عثمان . و اما سخن عمر به طلحه : من از روز جنگ احد تو را مى شناسم ... داستانش اين بوده چنانچه بلاذرى در انسابش (734) آورده كه در جنگ احد مالك بن زهير جشمى تيرى به جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله افكند پس طلحه دست خود را در برابر آن سپر نمود، و تير به انگشت كوچك او اصابت كرد و آن را فلج نمود. و او در موقع اصابت تير گفت : حس ، پس رسول خدا فرمود: اگر او به جاى اين كلمه بسم الله گفته بود داخل بهشت مى شد. و اما راجع به اين مطلب كه در خبر آمده : عمر از روز وفات ابوبكر نسبت به طلحه خشمگين بود. طبرى در تاريخش (735) از اسماء بنت عميس نقل كرده كه مى گويد: طلحه بر ابوبكر وارد شد به او گفت : عمر را به عنوان جانشين پس از خود معرفى نموده اى حال آن كه اكنون كه با او هستى مى بينى چگونه با مردم بدرفتارى مى كند، چه رسد به آن موقع كه تو نباشى و او خليفه مسلمين شده باشد، و خدا از سرنوشت اين ملت از تو سوال خواهد نمود. و اما راجع به سخن طلحه درباره همسران رسول خدا صلى الله عليه و آله كه عمر به آن اشاره كرده ، هنگامى كه ابوسلمه و خنيس بن حذافه از دنيا رفتند و رسول خدا صلى الله عليه و آله با همسرانشان ام سلمه و حفصه ازدواج نمود، طلحه و عثمان گفتند: آيا محمد پس از مرگ ما با همسرانمان ازدواج كند ولى ما نتوانيم ... به خدا سوگند آنگاه كه او از دنيا رود بر زنان او قرعه خواهيم زد، و طلحه نظرش به عايشه بود و عثمان به ام سلمه . پس آيه شريفه نازل شد. و ما كان لكم ان توذوا رسول الله ولا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا ان ذلكم كان عندالله عظيما (736). و نبايد هرگز رسول خدا را در حيات بيازاريد و نه پس از وفات هيچ گاه زنانش را به نكاح خود درآوريد كه اين كار نزد خدا گناهى بسيار بزرگ است . و نيز اين آيه : ان تبدوا شيئا او تخفوه فان الله كان بكل شى ء عليما(737)؛ هر چيزى را اگر آشكار يا پنهان كنيد خداوند بر آن و بر همه امور جهان كاملا آگاه است . و همچنين اين آيه : ان الذين يوذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنيا والاخره واعد لهم عذابا مهينا (738). آنان كه خدا و رسول را به عصيان آزار و اذيت مى كنند خدا آنها را در دنيا و آخرت لعنت كرده ، بر آنان عذابى خوار كننده مهيا ساخته است . ولى عمر اين مطلب را درباره عثمان نگفت ؛ زيرا كه به او علاقه مند بود، چون عثمان بر عكس طلحه با خلافت او موافق بود و زمانى كه ابوبكر درباره جانشين نمودن عمر پس از خود با عثمان مشورت كرد عثمان از عمر تعريف و تمجيد بسيار نمود، و نيز موقعى كه ابوبكر خواست عهدنامه (مربوط به تعيين جانشين پس از خود را) بنويسد و در آن حال بيهوش گرديد، عثمان از پيش خودش آن را به نام عمر ثبت كرد. چنانچه طبرى در تاريخش (739) آورده : ابوبكر به عثمان گفت : نظرت درباره عمر چيست ؟ عثمان گفت : خدايا تو مى دانى آنچه كه من درباره عمر مى دانم اين است كه نهان او از آشكارش بهتر، و در ميان ما هيچكس به خوبى او نيست !. و نيز آورده (740): ابوبكر در بيمارى وفات خود عثمان را طلبيد و به او گفت : بنويس : اين عهدى است كه ابوبكر بن ابوقحانه براى مسلمين مى نويسد: اما بعد و در اين موقع بيهوش گرديد، پس عثمان به انشاى خود چنين ادامه داد اما بعد: همانا من عمر بن الخطاب را به عنوان جانشين پس از خودم براى شما تعيين نمودم .... و سپس ابوبكر به هوش آمد و به عثمان گفت : نوشته ات را برايم بخوان ، عثمان نوشتارش را براى او قرائت كرد، پس ابوبكر تكبير گفت و بر آن صحه گذاشت ، و به او گفت : گمانم مى ترسيدى كه من در حال بيهوشى بميرم و در بين مردم اختلاف پديد آمد؟! عثمان : آرى ، و همينها سبب گرديد كه عمر نيز به عنوان تشكر و قدردانى از او، خلافت پس از خودش را براى وى تدبير كند. گذشته از اينها، در صورتى كه طلحه متكبر و مغضوب رسول خدابوده ، و زبير نيز بخيل و كافر الغضب و شيطان صفت كه عمر در اول خبر گفته و سعد بن ابى وقاص نيز صاحب تير و كمان و احشام ، وعبدالرحمن بن عوف ضعيف و نالايق علاوه بر اين كه او و سعد از قبيله زهره بوده ، و زهره كجا و زمامدارى كجا؟! و عثمان را نيز قريش به خلافت رسانده ولى او بنى اميه و بنى ابى معيط را بر گردن مردم سوار نموده و بيت المال را به آنان اختصاص داده تا جايى كه گروهى از عرب بر او شوريده و او را در بسترش خواهند كشت . چنانچه اين مطالب را عمر در آخر آن خبر گفته پس چگونه عمر خلافت را در ميان اين گروه شورا قرار داده با اين كه خودش به عدم صلاحيت آنان براى خلافت اعتراف نموده است ، بويژه عثمان ، با اين كه عمر خلافت را به وسيله تشكيل آن شورا، تنها براى عثمان تدبير كرده بود و مى دانست كه سرانجام نقشه او پياده شده و عثمان به خلافت خواهد رسيد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 4:54 توسط طارق محمدی
مراقب افکارت باش که گفتارت میشود