«و به شكاف گوش آن خطى است مانند باريكى سر قلم كه به رنگ گل بابونه بسيار سفيد ميباشد، اين سفيدى ميان سياهى اطراف مىدرخشد و كمتر رنگى است كه طاوس از آن بهرهاى نبرده باشد، اين رنگها در اثر كثرت جلاء و درخشندگى و برجستگى بر ساير رنگها برترى يافته است، در حقيقت مانند شكوفههاى پراكندهاى است كه بارانهاى بهار و آفتابهاى سوزان آن را تربيت نكرده است.

«و گاهى از پرهاى خود بيرون آمده و از لباس برهنه مىگردد، پس پىدرپى پرش ريخته و مجددا يكى پس از ديگرى مىرويد، و پرهايش مانند برگهاى شاخهها مىريزد، آن گاه پشت سر هم مىرويد تا بصورت پيش از ريختن باز مىگردد: با رنگهاى پيش هيچگونه تفاوتى ندارد و هيچ رنگى در غير جاى خود قرار نمىگيرد. اگر با دقت موئى از موهاى پرش را بنگرى، سرخ گلى رنگ و گاهى سبز زبر جدى و زمانى زرد طلائى رنگ بتو مىنماياند. آيا زيركيهاى ژرف و عميق چگونه مىتواند آفرينش اين حيوان را دريابد آيا درك خردها چگونه به آن مىرسد و آيا سخنان وصف كنندگان چگونه وصف آن را بنظم مىآورد» .

و هم اكنون به قسمت كوتاهى از سخنانش در زمينه آفرينش آسمان و زمين گوش فرادهيد:

«به قدرت خود مخلوقات را آفريد، و به مهربانيش بادها را پراكنده كرد، و به كمك صخرهها حركت زمين را استوار گردانيد، آن گاه شكاف فضا را ايجاد و اطراف آن را باز نمود و راههاى هوائى را احداث كرد. سپس آبى كه امواجش خروشان و رويهم غلطان بود در آن جارى گردانيد. آن آب را بر پشت باد تندى كه نيرومند و با صداى بلند بود بر نشانيد. آن گاه باد ديگرى كه جهت وزش آن را عقيم قرار داد آفريد و وزش آن را تند كرد و جايگاه پيدايش آنرا دور گردانيد، پس آن را به برهم زدن آب فراوان و برانگيختن موج درياها فرمان داد، آن باد هم آب را مانند مشك جنبانيد و بسان وزش در فضا، بطورى كه اول آن را به آخرش و ساكنش را به متحركش باز گرداند، به آن وزيد...» خواننده محترم، من شما را به اين نشانههاى شگفتى كه امام «ع» براى انسانها از آن سخن مىگويد، سفارش ميكنم، على «ع» تساوى موجودات لطيف و بزرگ، تساوى ماه و خورشيد، تساوى آب و سنگ، تساوى بزرگ و كوچك و تساوى مشكل و آسان را در مفهوم وجود براى انسان مجسم ميكند، و اشتراك همهى موجودات را در صفت وجود اعلام مىدارد بطورى كه همه با هم با پيروى از يكديگر در يك سرود بزرگ شركت دارند: اين سرود، سرود وجود واحد است .

در اين سرود، بزرگ خواندن درخت كهنسال قوى در برابر گياه كوچك، و ستودن درياى پهناور در مقابل جوى آبى كه آبهاى آن ميان ريگها و علفزارها از بين مىرود، هرگز صحيح نيست .

على «ع» مىگويد: «اگر راههاى انديشهات را بپيمائى تا به پايان آن برسى، دليل و برهان ترا رهبرى نمىكند مگر به اين كه آفرينندهى مورچه همان آفرينندهى درخت خرما است، و بزرگ و كوچك، سنگين و سبك، نيرومند و ضعيف در آفرينش او يكسان است و آسمان و فضا و آب و بادها نيز چنين است. بنا بر اين به ماه و خورشيد، و گياه و درخت، و آب و سنگ و گردش شب و روز، و جريان اين درياها، و كثرت اين كوهها و ارتفاع اين قلهها نظر كنيد...» .

باز بسوى او گوش فرا دهيد: «به هيچ نعمتى از نعمتهاى دنيا نمىرسيد مگر آنكه نعمت ديگرى را از دست مىدهيد، و هيچ كهنسالى از كهنسالان شما به يك روز عمر خود نمىرسد مگر آنكه روز ديگرى از عمرش نابود مىگردد، و براى او افزونى در خوراك تجديد نمىشود مگر آنكه روزى قبلى او از بين مىرود، و اثر و نشانهاى براى او بوجود نمىآيد مگر آنكه اثر ديگرش فانى مىگردد، و هيچ تازهاى براى او تجديد نمىشود مگر بعد از آنكه تازهى او كهنه مىشود، و هيچ خوشهاى براى او نمىرويد مگر آنكه خرمنى از او كم مىشود، و همانا دودمانهائى كه ما فروع آنها، هستيم در گذشتند» .

آرى على «ع» وجود واحدى است كه از خودش با زبان خودش سخن مىگويد من فكر ميكنم مقطع قصيدهى امرئى القيس با مقاطع زيادى كه در ادبيات على «ع» بچشم مىخورد شباهت تامى دارد كه در هر صورت بازگشت همهى اينها به وحدت وجودى كاملى ميباشد و بالاتر اين كه اين وحدت روش بىمانندى را تعقيب ميكند كه بر ستمگر و تجاوز كار چيره مىشود و در نبات، حيوان و زمين پست از ضعيف حمايت ميكند تا صحنه وجود، بطور مساوى از نيروى درخشانى برخوردار گردد .

امرئى القيس شاعر جهانى آنچه نخست مىگويد خلاصهاش اين است: در كمين آن آسمان درخش نشسته بودم. انتظار مىكشيدم ببينم از كدام سوى باران مىآيد. آخ چه وحشتزا بود باران سيل آسا از چهار جهت مىباريد از دور آن را تماشا مىكردم. طرف راست آن بنظر من بر كوه «قطن» و طرف چپش بر دو كوه «ستار» و «يذبل» قرار داشت. آب از اين طرف و آن طرف با صداى مهيبى سرازير شد و گستاخانه درختان را دگرگون نمود و با ترشحات خود بر كوه «قنان» عبور كرد و بزهاى كوهى را به پائين آمدن از كوه مجبور ساخت .

آن گاه مىگويد: بيابان گمراه و خطرناكى كه تنهاى از درخت خرما در آن باقى نمانده و ساختمان بلندى در آن ديده نمىشود مگر ساختمانى كه با تخته سنگها بنا شده است .

«ثبير» در اوايل رگبارهاى شديد خود، گويا مرد بزرگى است كه در عباى راه راه پيچيده شده است .

بامدادان ارتفاعات قله «مجيمر» در اثر سيل و كف گويا فلكهى چرخ ريسندگى است .

باران آبهاى خود را در صحراى «غبيط» فرو ريخت، مانند مرد يمنى كه با زنبيلهاى بار شده فرا مىرسد .

گويا پرندگان خوشخوان بيابان، صبحگاهان سرمست شراب تند و خوشبوئى هستند، شامگاهان درندگان غرق شده در اطراف آن آب بىپايان، گويا ريشههاى پياز دشتى هستند .

ملاحظه مىكنيد: امرئى القيس باران را بصورتى مىبيند كه درختان خرماى بيابان را ريشه كن كرده و ساختمانهاى آن را ويران نموده و تنها ساختمانهاى سنگى را باقى گذاشته است. اما كوه «ثبير» كه به ارتفاع خود بر زمينهاى گود اطراف مىبالد، در باران فرو رفته و تنها قلهى آن از آب بيرون مانده و مانند بزرگ يك طايفه كه خود را به عباى راه راه پيچيده، جلوه كرده است. باران طوفانهاى پىدرپى را در اطراف كوهها روانه ساخته آن گاه آبهاى فراوان خود را در صحراهاى بى آب و علف مىريزد، ناگهان گياهها و گلهاى رنگارنگ در صحرا مىرويد. اين گلها و گياهها مانند پارچههاى زيبا و رنگارنگى است كه تاجر يمنى در برابر چشم مردم مىگسترد. باران اين صحراهاى خشك شده را سيراب مىكند، در نتيجه صحراها بصورت سبزهزارهاى باشكوهى در مىآيند كه پرندگان سرمست در آن نغمه خوانى ميكنند اما درندگان وحشى كه دريدن حيوانات و پرندگان ضعيف را براى خود مباح مىدانستند، باران آنها را ذليل كرده و در خود فرو برده است، پس از لحظاتى كه روى آب مىافتند گويا ريشههاى پياز درشتى هستند .

آرى، باران در خيال شاعر بزرگ جاهليت چنين جلوه ميكند .

شاعرى كه مقصد باران را قدم بقدم تا پايان كار دنبال مىنمايد و نيروى پرورش دهندهى وجود را مجسم ميكند. بنا بر اين باران، نيروى ارزندهى دادگرى است كه به ضعيفانى از قبيل: زمينهاى گود و پرندگان كوچك كمك ميكند، يعنى بيابان را از گل و گياه و رنگ پر مىسازد و دلهاى پرندگان را شاد كرده آنها را به نغمهخوانى وادار ميكند، و با نيرومندانى مانند كوهها شوخى ميكند و آنها را از هر جهت بيچاره مىسازد و از موقعيت آنها مىكاهد، و بر زورمندانى چون درندگان يورش مىبرد و بر آنها چيره شده غرقشان ميكند و بصورت ناچيزى نمايان مىسازد اينك على «ع» است كه آنچه را امرئى القيس در تمثيل نيروى ارزندهى دادگرى همچون باران، احساس كرده، او نيز حس ميكند و در پايان يك سخن طولانى چنين مىگويد: «هنگامى كه ابرها آب فراوانى كه در بر داشتند فرو ريختند، بسبب باران، گياهان از زمينهاى خشك و علفها از كوههاى كم علف سر بر آوردند، از اين رو زمين به زيبائى مرغزارهاى خود شادى ميكند و به لباسى كه از گلها و شكوفههاى زيبا پوشيده و به آن آراسته گرديده بر خود مىبالد. خداوند آن گياهان را توشهى مردم و روزى چهارپايان قرار داده است» .

آن گاه على «ع» انديشهى دور را- كه امرئى القيس بوسيله آن، عمليات باران را در كوهها و درندگان مشاهده ميكرد- در اين جمله كوتاه خلاصه ميكند: «هر كس به روزگار بزرگى فروخت روزگار او را زبون ساخت» .

زيباييهاى فراوانى كه در اين فصل تماشا كرديم، على رغم اختلاف موضوعات و تفاوت آثار و موقعيتها، همه از يكجا سرچشمه مىگيرند و در تمام آنها اصالت در انديشه و احساس و سليقه و خيال وجود دارد: اصالتى كه ميان صاحب اين صفات و تمام موجودات، در وحدت وجودى مطلق، ارتباط خاصى برقرار مىسازد شما اگر در ادبيات على «ع» سير كنيد اين اصالت را درك خواهيد كرد. اين همان اصالتى است كه على «ع» را بر آن مىداشت كه روابط پوشيدهى مظاهر مرگ و زندگى را عميقانه درك كند و پيوستگى اشكال گوناگون را- كه بر يك حقيقت ثابت و تغيير ناپذير اجتماع دارند- بطور كامل دريابند. تمايل سريع يگانهسازى على «ع»، نمونهاى از تمايل يك اديب راستين بود كه وجود را بدون تفاوت، در عقل و قلبش متمركز مىساخت و آن را بر اصولى كه قديم و جديد در آن ممنوع است مبتنى ميكرد از نهج البلاغه آشكار مىشود كه نظريات اخلاقى و اجتماعى پسر ابو طالب، بطور مستقيم يا غير مستقيم از اين ديد وسيع كه شامل وجود است سرچشمه مىگيرد. بنا بر اين در قانون وجود، مرگ نزديكترين چيز به زندگى است، و خوبى و بدى بسيار بهم نزديكند، و بسا اندوه و شادى در يك لحظه در يك دل اجتماع ميكنند يا تنبلى و فعاليت در جسم واحدى بروز مىنمايند، و در ادبيات على: «چه بسا دورى كه از نزديك نزديكتر است، و بسا اميدى كه به محروميت منتهى مىگردد و تجارتى كه به زيان كشيده مىشود» .

شگفت نيست اگر سخن پسر ابو طالب در بين مردم به حقيقت نايل گردد: «هر كه براى برادرش چاهى حفر كرد خودش در آن افتاد، و هر كه پردهى حجاب ديگران را دريد پوشيده رويان خانهاش آشكار گرديدند و كسى كه بر مردم بزرگى فروخت خوار شد» .

بنا بر اين دايرهى وجود واحد، تسليم در برابر قانون متناسب وجود را بر مردم و بطور كلى بر همهى موجودات لازم ميداند. اين قانونى است كه امام «ع» بوسيله عقل و احساس و خيال خود، آن را درك كرده است، درك شگفتى كه كثرت وضوح آن محسوس است و صاحب آن را با اجبار بر آشكار ساختن حقايق سوق مىدهد. اينجاست كه درك مزبور بصورت كلماتى كه تركيب دهندهى قواعد رياضى است بروز ميكند. اين قواعد، مظاهر وجود را در بر مىگيرد و به اصول وجودى ثابت و عميقى كه ماوراى آن است نفوذ ميكند .

على «ع» و فرازهاى وجود، از نظر توجه به وحدت حيات و درك عميق وجود واحد، بر سطح واحدى در رديف يكديگر قرار دارند .

از اين رو ادبيات وى فريادهاى پىدرپى و بهم پيوستهاى است كه از عقل فوق العادهاى صادر مىگردد، عقلى كه مىخواهد براى وصول به اين درك عميق، در تمام موجودات نفوذ كند و اعماق آنها را ببيند، موجودات گوناگونى كه همه بر يك اساس قرار گرفته و از يكجا سرچشمه مىگيرند و همه از يكديگر دورند اما در وحدتى كه دو طرفش را ازل و ابد تشكيل داده، گرد آمدهاند

روش سخنورى على (ع)

بيانى است كه اگر به ملامت زبان بگشايد، زبان تند بادها را تحت الشعاع قرار مىدهد و اگر فساد و فسادگران را تهديد كند، كوههاى آتشفشان را توام با سر و صدا و روشنائىها از هم مىپاشد و اگر به انديشه فراخواند ريشهى درك و انديشه را در شما بوجود مىآورد و شما را به آنجا كه اراده دارد روانه ميكند و به راستى شما را به جهان هستى مىپيوندد صورت و معنى مانند آتش و حرارت، و خورشيد و نور و هوا با هوا، با يكديگر نمونهاى از سرشت صاحبان موهبت و اصالت بود كه با يك نگاه كوتاه، عميقانه درك ميكنند، آن گاه باختيار زبانشان به آنچه در دلهايشان مىجوشد و به آن پى بردهاند باز مىشود .

از اين رو ادبيات على «ع» بر اثر راستى امتياز خاصى يافته بود، همان طور كه زندگانى وى بدين سبب بر زندگى ديگران برترى داشت. آرى راستى، تنها مقياس هنر برتر و تنها ميزان اسلوب صحيح است .

به حقيقت بايد گفت: شرايط سخنورى- كه توافق سخن با اوضاع و احوال است- براى هيچ اديبى مانند على «ع» جمع نشده است. زيرا سخنان وى پس از قرآن، بزرگترين نمونهى بلاغت است، سخنانى است كوتاه و آشكار اما نيرومند و جوشان... در اثر هم آهنگى الفاظ و معانى و اغراض، بصورت كاملا رسائى در آمده است .

انعكاس آن در گوش آدمى شيرين، و اثرش با تحريك احساسات توأم است، بويژه هنگامى كه به منظور حمايت از بينوايان و ستمديدگان، در بارهى منافقان و حيلهگران و دنياپرستان سخن به ميان آيد. بنا بر اين روش على «ع» در سخنورى بسان عقل و انديشهاش، روشن و مانند وجدانش صحيح و درست است، پس شگفت نيست سخنان وى شاهراه سخنورى تلقى شود .

اسلوب على «ع» در اثر درستى بحدى رسيد كه حتى سخنان مسجع وى از مرحلهى تصنع و مشقت به بلندى گرائيد. اينجا بود كه سخنان مسجع او با وجود اين كه جملههائى جدا جدا و موزون فراوانى داشت، اما دورترين چيز از تصنع و نزديكترين چيز به طبع سرشار بود .

هم اكنون اين سخن مسجع و حد سلامت طبع را ببينيد: يعلم عجيج الوحوش فى الفلوات و معاصى العباد فى الخلوات، و اختلاف النينان في البحار الغامرات، و تلاطم الماء بالرياح العاصفات» يا به اين قسمت از يك خطبه توجه كنيد: «و كذلك السماء و الهواء، و الرياح و الماء، فانظر الى الشمس و القمر، و النبات و الشجر و الماء و الحجر، و اختلاف هذا الليل و النهار، و تفجر هذه البحار، و كثرة الجبال، و طول هذه القلال، و تفرق هذه اللغات، و الالسن المختلفات...» و اينك شما را به اين قافيه كه با طبع سالمى همراه است توجه مىدهيم: «ثم زينها بزينة الكواكب، و ضياء الثواقب، و اجرى فيها سراجا مستطيرا، و قمرا منيرا، في فلك دائر، و سقف سائر...» .

اگر شما بخواهيد در اين جملههاى شگفتانگيز يك كلمهى قافيهدار به كلمهى بىقافيهاى تبديل كنيد خواهيد ديد چگونه فروغ آن خاموش و زيبائيش محو مىگردد، و سليقه و اصالت و دقت خود را كه دليل و مقياس ادب است، از دست مىدهد. بنا بر اين قافيه در سخنان على «ع» يك احتياج هنرى است كه طبع آميخته با صناعت، اين احتياج را در خود احساس ميكند. طبع مزبور چنان با صناعت آميخته است كه گويا هر دو از يك جا سرچشمه گرفتهاند. اينجاست كه چنين طبعى مىتواند نثر را بصورت شعرى موزون و آهنگدار- كه معنى را به اشكال لفظى مربوط بخود مىپيوندد- جلوه دهد .

در قافيهپردازى امام «ع» نمونههاى جالبى بچشم مىخورد كه آهنگ را بصورت زيبائى به آهنگ ديگر باز مىگرداند و تأثيرش بمرتبهاى است كه هيچ گوشى موزونتر از آن نشنيده و از نظر ترجيع زيباترين مرحله را واجد شده است. ما آنچه تا كنون از سخنان مسجع على «ع» نقل كردهايم، براى مثال كافى است، در عين حال به اين كلمات كه مورد پسند سليقه و شنوايى ميباشد گوش فرا دهيد: «انا يوم جديد، و انا عليك شهيد، فاعمل في خيرا، و قل خيرا» .

اگر مىگوئيم اسلوب على «ع» داراى صراحت معنى و بيان رسا و سلامت ذوق است، منظور اين است كه خوانندهى گرامى را به «زيباييهاى نهج البلاغه» ارجاع دهيم تا ببيند سخنان على «ع» چگونه از چشمههاى عميق و ريشهدارى سرازير مىشود و با چه لباس هنرى و زيبائى دلپسندى به جنبش در آمده و جارى مىگردد .

اينك شما را به اين تعبيرات زيبا در سخنان على «ع» توجه مىدهيم: «آدمى زير زبان خويش پنهان است». «بردبارى قبيلهاى است». «آن كس كه چوب او نرم باشد شاخههايش فراوان است». «هر ظرفى به آنچه در آن مىگذارند پر مىشود مگر ظرف دانش كه فراخ مىگردد» .

اگر كوهى مرا دوست داشته باشد درهم فرو خواهد ريخت .

به اين سخنان شگفت نيز توجه كنيد: «دانش، ترا نگهبانى ميكند و تو نگهبان مال هستى. بسا انسانى كه بواسطه گفتار نيك ديگران در بارهى وى، مورد آزمايش قرار مىگيرد. هرگاه دنيا به كسى روى آورد خوبىهاى ديگران را به او عاريت مىدهد، و هرگاه به او پشت كند خوبىهاى خودش را هم از او سلب ميكند. بايد كار مردم در حق، پيش تو يكسان باشد. كار نيك انجام دهيد و هيچ كار خوبى را كوچك مشماريد، زيرا كوچك آن بزرگ، و كم آن زياد است .

جمع كنندگان مال نابود شدند در حالى كه زنده هستند. هيچ ثروتمندى بهرهمند نشد مگر به آنچه فقير بسبب آن گرسنه گرديد» .

هم اكنون به اين تعبير كه به اوج زيبائى هنرى رسيده، گوش فرا دهيد. على «ع» قدرت خود را بر تصرف شهر كوفه توصيف كرده و مىگويد: «آن نيست مگر كوفه كه آن را در تصرف خود مىگيرم و آن را گسترش مىدهم...» .

خواننده محترم، اصالت انديشه و بيان را در اين سخنان ملاحظه كرديد. اين همان اصالتى است كه هميشه با اديب راستين همراه است و تا هنگامى كه شخصيت ادبى او باقى است، اصالت مزبور از وى جدا نخواهد شد .

در مواردى كه عاطفهى گرم على «ع» تحريك و خيالش شعلهور مىشد و شكلهاى گرمى از تازههاى حيات- كه با آنها در تماس بود- در خيال او نقش مىبست، در چنين مواردى روش سخنورى على «ع» به اوج زيبائى مىرسيد. قلب او سرشار از بلاغت مىشد و بسان جريان دريا بر زبانش جارى مىگرديد .

اسلوب على «ع» در چنين مواردى امتياز خاصى داشت. زيرا على «ع» بمنظور توضيح و تأثير سخن، جملات را در ضمن استعمال واژههاى مترادف تكرار مىكرد و كلمات فصيحى كه داراى انعكاس بود انتخاب مىنمود و گاهى اقسام گوناگون تعبيرات را به دنبال يكديگر قرار مىداد: از جملهى خبرى به استفهامى و از استفهام بتعجب و از تعجب بانكار انتقال مىيافت. موارد وقف در آن نيرومند و شفا بخش جانها بود. روح هنر و معنى بلاغت، آشكارا در آن وجود داشت .

براى نمونه، خطبهى معروف جهاد را براى شما نقل مىكنيم .

على «ع» اين خطبه را پس از آنكه سفيان بن عوف اسدى در عراق به شهر انبار يورش برد و فرماندار آن را كشت، براى مردم ايراد كرد: «اين برادر غامد است كه سواران وى به شهر انبار رسيده و حسان بن حسان بكرى را كشتهاند و سواران شما را از مرزهاى شهر دور كرده و مردان شايستهاى را از شما بخاك و خون كشيدهاند.

«به من خبر رسيده است كه يكى از آنان بر يك زن مسلمان و يك زن ذمى وارد مىشده و خلخال و النگو و گوشوارههاى او را مىكنده است. آن گاه لشكريان با غنيمت فراوانى بازگشتهاند در حالى كه به هيچكدام زخمى نرسيده و خونى از آنان ريخته نشده است. راستى اگر مرد مسلمانى پس از اين حادثه در اثر اندوه بميرد نبايد او را سرزنش كرد بلكه به مرگ سزاوار است» .

«شگفتا به خدا قسم اجتماع آنان بر باطل و تفرقهى شما در حق، دل را مىميراند و غم و اندوه ببار مىآورد. واى بر شما، شما آماج تير آنان قرار گرفتهايد: به شما يورش مىبرند و شما حمله نمىكنيد، و با شما مىجنگند و شما نمىجنگيد، و معصيت خدا را مىكنند و شما خشنود هستيد» قدرت امام «ع» را در اين جملات كوتاه ببينيد: على «ع» بمنظور تحريك احساسات شنوندگان خود، آهسته آهسته پيش مىرود تا بالاخره به كمك آنان به آرزوى خود نايل مىگردد. او در اينجا راهى را كه توأم با بيان رسا و تأثير قوى است پيموده است. زيرا مردم را از تاخت و تاز سفيان بن عوف در شهر انبار، آگاه ميكند و اين براى آنان يك ننگ و رسوائى محسوب مىشود، آن گاه به آنان خبر مىدهد كه اين ستمگر، فرماندار امير المؤمنين «ع» را كشته و تنها به اين اكتفا نكرده بلكه شمشير خود را در گلوى بسيارى از مردان و زنان غلاف كرده است .

على «ع» در قسمت دوم خطبه، غيرت شنوندگان و قدرت و مردانگى هر عربى را در زمينه احترام زن، مورد توجه قرار مىدهد. او ميداند بين اعراب كسانى هستند كه بخاطر حفظ شخصيت و احترام زن از جان خود مىگذرند، از اين رو آنان را سخت سرزنش ميكند كه چرا در برابر جنگجويانى كه به يك زن تجاوز كرده و بسلامت بازگشتهاند و به هيچيك زخمى نرسيده و خونى از آنان ريخته نشده، ساكت نشستهاند .

آن گاه وحشت و حيرتى را كه در اثر اين كار عجيب در او بوجود آمده ابراز مىدارد، زيرا دشمنان وى به باطل چنگ زده و از آن پشتيبانى ميكنند و تبهكارى را پيشه خود ساخته و به شهر انبار هجوم مىبرند، در حالى كه پيروان او از حمايت حق دست برداشته و باعث ضعف و شكست آن مىگردند .

طبيعى است امام «ع» در چنين موردى خشمناك مىگردد و سخنان او كه حاكى از خشم درونيش ميباشد، توأم با تندى و حرارت، در ضمن جملاتى مسجع و كوتاه بروز ميكند: واى بر شما، شما آماج تير آنان قرار گرفتهايد به شما يورش مىبرند و شما حمله نمىكنيد و با شما مىجنگند و شما نمىجنگيد و معصيت خدا را مىكنند و شما خشنود هستيد» .

گاهى احساسات على «ع» تحريك مىشود و بصورت قطعاتى كه بعضى با بعض ديگر مزاحمت دارند در چهرهى اين جملات كوتاه و پىدرپى، بروز ميكنند: «هرگز ناتوان نشدم، و نترسيدم، و خيانت نكردم و سستى ننمودم» گاهى هم اين احساسات از ناحيه يك درد درونى محرك گرم مىشود و جمعيتى را كه على «ع» خير خواه آنان است، در حالى كه خودشان بر اثر غفلت و سستى اراده خير خواه خود نيستند، با اين جمله انقلابى و تؤام با خشم، مورد خطاب قرار داده و مىگويد: «چه شده است شما را مىبينم بيداريد اما در خوابيد، و حاضريد اما غائبيد، و شنوا هستيد اما كر مىباشيد، و سخن مىگوئيد اما لال هستيد...» در عهد جاهليت و اسلام بويژه در عصر پيامبر و خلفاى راشدين، گويندگان زيادى وجود داشتند و از آنجا كه به سخنرانيها نياز شديدى داشتند با روش سخنورى، بصورتهاى گوناگون ادبى، كاملا آشنا بودند. اما در عهد پيامبر، همه معتقدند كه بزرگترين سخنور آن زمان، پيامبر اسلام (ص) بوده و در عصر خلفاى راشدين و بطور كلى در اعصار بعدى، هيچكس در سخنورى بپايه على بن ابي طالب «ع» نرسيده است .

گفتار ساده و بيان نيرومند على «ع» كه از عناصر طبع و صناعت تشكيل مىشد، از اركان شخصيت او به شمار مىرفت. گذشته از اين، چنانكه ديديم، خداوند وسايل كامل ديگرى كه از شرايط سخنورى محسوب مىشود براى او آماده كرده بود. زيرا خداوند بسبب فطرت سالم، سليقه رفيع و بلاغت جذاب به او امتياز خاصى داده بود، همان طور كه بواسطهاى ذخاير علمى كه او را از همگنانش جدا مىساخت و همچنين بخاطر برهان استوار و نيروى اقناع و نبوغ بيمانندش در بديهه گوئى، او را بر ديگران برترى داده بود. علاوه بر اين، من راستى نامحدود او را كه در هر خطبه مؤثرى ضرورى ميباشد، به اينها اضافه ميكنم. چنانكه تجربههاى تلخ فراوان وى را- كه در زمينه اخلاق و طبايع مردم و صفات اجتماع و عوامل جنبشهاى اجتماعى براى عقل نيرومندش كشف مىشد- نبايد فراموش كرد. گذشته از اينها آن اعتقاد محكم و تزلزل ناپذير، و آن درد عميقى كه با محبت و پاكدلى و سلامت وجدان و عظمت هدف آميخته بود، از امتيازات وى بشمار مىرفت.

راستى صرفنظر از على «ع» و عده محدود ديگرى، مشكل است بتوانيم در ميان شخصيتهاى تاريخى كسى را كه جامع اين شرايط باشد و به عنوان سخنگوى نمونه معرفى شده باشد پيدا كنيم. كافى است شما اين شرايط را در نظر بگيريد آن گاه نظرى به گويندگان معروف شرق و غرب بيافكنيد تا بدانيد گفته ما صحيح است و هيچ گونه اغراقى در آن وجود ندارد .

پسر ابو طالب بالاى منبر، خوددار و متين بود و به گفتار درست و به خويشتن كاملا اطمينان داشت. هوش او نيرومند و دركش بحدى سريع بود كه بر افكار مردم و خواستههاى جمعيت تسلط داشت. روح او چنان از حريت و انسانيت و فضيلت سرشار بود كه وقتى زبان سحر آميزش به آنچه در دل داشت گويا مىشد، مردم بخوبى حس مىكردند كه على «ع» فضايل خواب رفته و احساسات خاموش آنان را تحريك ميكند .

سخن سازى على «ع» را بايد اساس بلاغت عرب دانست .

ابو هلال عسكرى نويسنده كتاب «الصناعتين» مىگويد: تنها ايراد معانى مهم نيست، بلكه زيبائى، صفا و پاكى لفظ كه توأم با صحت تركيب و اسلوب باشد و از بار سنگين نظم و تأليف، خالى باشد، نيز شرط است .

بعضى از اين الفاظ بقدرى فصيح است كه گويا دامنهاى ارغوانى را با غرور و خودخواهى مىكشاند. برخى از آنها مانند سربازانى كه در زمين پهناورى يورش مىبرند، غران و بعضى ديگر مانند شمشير، دو لبه هستند. برخى ديگر مانند نقاب ضخيم، روى بعضى احساسات قرار مىگيرند تا تندى آن را پوشانده و از شدتش بكاهند. بعضى ديگر مانند لبخند آسمان در شبهاى زمستانى، لبخند مىزنند. بعضى چون تازيانه كار ميكنند و برخى مانند چشمه زلال جارى مىگردند .

تمام اينها با مفردات و تعبيراتى كه در خطبههاى على «ع» است تطبيق ميكند. گذشته از اين، خطبه از نظر نويسنده كتاب «الصناعتين» در صورتى زيباست كه به اين صفات لفظى نقش پذيرد، پس آيا مانند خطبههاى پسر ابو طالب كه هيجان صفات لفظى را به هيجان و نيرو و عظمت معنى ضميمه ميكند چگونه است» اينك به قسمتى كوتاه از مطالبى كه در جلد سوم كتابم: «امام على «ع»، نداى عدالت انسانى» در زمينه بيان امام بويژه در خطبههايش، نوشتهام توجه كنيد: نهج البلاغه از انديشه و خيال و عاطفه نشانههائى دارد. تا هنگامى كه انسان باقى است و از خيال و عاطفه و انديشه برخوردار است اين نشانهها نيز با ذوق هنرى بلندى، بستگى خواهد داشت. نهج البلاغه با نشانههاى خود ارتباط خاصى دارد و با درك بلند و دورى كه توأم با حرارت واقع و علاقه به شناخت ماوراى اين حقيقت است جارى مىگردد. مجموعهاى است كه ميان زيبائى موضوع و زيبائى بيان جمع ميكند تا تعبير و مفهوم و به عبارت ديگر صورت و معنى مانند آتش و حرارت، و خورشيد و نور، و هوا با هوا، با يكديگر متحد گردند. آن گاه شما در برابر آن مانند كسى هستيد كه در مقابل سيل خروشانى قرار گرفته يا با درياى مواج و طوفان شديدى روبرو شده است، يا مانند كسى هستيد كه در برابر يك پديده طبيعى قرار گرفته است پديدهاى كه بر اساس وحدت استوار است و هيچگونه پراكندگى در عناصر آن ايجاد نمىكند مگر آنكه وجود عناصر را محو كند و آن را بسوى نيستى سوق دهد بيانى است كه اگر به ملامت زبان بگشايد، زبان تندبادها را تحت الشعاع قرار مىدهد و اگر فساد و فسادگران را تهديد كند كوههاى آتشفشان را توأم با سروصدا و روشنائيها از هم مىپاشد، و اگر به سخن باز شود، عقلها و احساسات را مخاطب قرار داده و هر درى را به روى هر برهانى غير از برهان خود مىبندد و اگر بانديشه فراخواند ريشه درك و انديشه را در شما به وجود مىآورد و شما را به آنجا كه اراده دارد روانه ميكند و براستى شما را به جهان هستى مىپيوندد و تمام نيروها را در شما بمنظور اكتشاف، يكى مىسازد. بيان مزبور اگر شما را محترم بشمارد، به مهر پدر و منطق پدرى پى مىبريد و وفاى راستين انسانى و حرارت محبت بىپايان را درك خواهيد كرد اما اگر از زيبائى وجود و جمال آفرينش و كمالات هستى، براى شما سخن بگويد، با ستارگان آسمان بر صفحه دل شما مىنويسد بيانى است كه از بلاغت و تنزيل بهره فراوانى گرفته است. بيانى است كه با اسباب بيان عرب، در گذشته و آينده بستگى دارد. حتى بعضى در باره سخنان وى گفتهاند: آن فروتر از كلام خدا و فراتر از كلام مخلوق است تمام خطبههاى على «ع» بوسيله برهانهاى ذاتى آبيارى مىشود، تا آنجا كه گويا معانى و تعبيرات خطبهها، پديدههاى زمان او و عين افكار و خيالاتش ميباشد پديدههائى كه مانند شعلهى آتش كوره در زير باد شمال در قلبش شعله مىكشد. گاه با يك درك سرشار و بيان بىاندازه زيبا، بدون مقدمه ايراد سخن ميكند .

آرى، سخنان بديهى على «ع» چنين بود. اين سخنان از نظر درستى، عمق انديشه و هنرى بودن تعبير، از نيرومندترين سخنان بديهى بشمار مىرفت، تا آنجا كه كلماتى كه از دو لب او صادر مىشد، بعنوان يك مثل متداول تلقى مىگرديد .

يكى از سخنان زيباى بديهى او سخنى است كه آن را به مردى كه حضرت را به زبان مىستود اما در واقع وى را متهم مىدانست، گفته است: «من از آنچه تو با زبان ميگوئى فروتر و از آنچه در دل دارى فراترم» .

هنگامى كه تصميم گرفته بود براى موضوع مهمى كه پيروانش در آن ترديد داشتند و از او پشتيبانى نكردند، به تنهائى قيام كند، عدهاى از پيروانش نزد وى آمدند و در باره دشمن به حضرت عرضه داشتند: يا امير المؤمنين، ما ترا از شر آنان مصون مىداريم. على «ع» فورا در پاسخ گفت: «شما مرا از شر خود حفظ نمىكنيد، چگونه از شر ديگران حفظ مىكنيد اگر مردم پيش از من، از ستم حكمرانانشان شكايت مىكردند، امروز من از ظلم رعيت خود شكايت دارم. گويا من پيرو، و آنان پيشوا هستند» .

روزى كه پيروان معاويه، محمد بن ابى بكر را كشتند و خبر كشته شدنش به امام رسيد، فرمود: «همانا اندوه ما بر او به اندازه شادى آنان براى او است، ولى آنان دشمنى كم كردند و ما دوستى از دست داديم» .

از وى پرسيدند: كدام يك از دادگرى يا بخشش برتر است فرمود: «عدالت، چيزها را بجاى خود مىگذارد و بخشش، آن را از جاى خود بيرون مىكند. دادگرى، نگهدارنده همگان است و بخشش، عطائى خصوصى است. بنا بر اين عدالت، شريفتر و برتر مىباشد» .

در وصف مؤمن بطور بديهى فرمود: «مؤمن، شاديش در چهره و اندوهش در دل است. سينهاش از هر چيزى گشادهتر و نفسش از هر چيزى خوارتر است. برترى و بزرگوارى را خوش نمىدارد و از خودنمايى بدش مىآيد. اندوه وى دراز و نگرانيش دور است. خاموشيش زياد است. وقتش مشغول است . سپاسگزار و شكيبا است. طبيعتش نرم و خوى او هموار است» .

روزى نادان خيره سرى از او مشكلى پرسيد. حضرت بيدرنگ در پاسخ گفت: «بمنظور فهميدن و آموختن بپرس، و از روى خيرهسرى چيزى سؤال مكن، زيرا نادانى كه فراگيرنده دانش است به دانشمند شباهت دارد، و دانشمندى كه در بيراهه قدم نهد به نادان خيره سر مىماند» خلاصه على «ع» اديب بزرگى بود كه بر اساس تماس با حيات و كشش اسلوب سخنورى، پرورش يافته بود. ازين رو از اصالتى كه در شخصيت اديب ضرورى است و همچنين از فرهنگ ويژهاى كه موجب رشد شخصيت و تمركز اصالت است برخوردار بود .

اما در باره زبان، يعنى زبان محبوب عربى، «مرشلوس» در جلد اول كتابش «سفرى به شرق» سخنى زيبا دارد. مىگويد: «در ميان زبانها، زبان عربى غنىترين و فصيحترين زبانها است و تأثيرش از همه بيشتر و زيباتر است. با تركيب افعال خود، پرواز انديشه را دنبال ميكند و آن را بدقت ترسيم مىنمايد و با نغمههاى صوتى خود، از نعره حيوانات، شرشر آبهاى فرارى، صداى بادها و غرش رعد تقليد ميكند» .

اصول و فروع اين زبان، و زيبائى رنگها و سحر آميز بودن بيان آن و بطور كلى تمام خصوصياتى كه مرشلوس به برخى از آنها اشاره كرده، همه بطور كامل در ادبيات على «ع» مشهود است آرى آن ادبى بود در خدمت انسان و تمدن

2 على «ع» نمايشگر عدالت جهانى

تساوى وجودى

على «ع» درك كرده بود كه اين جهان عظيم هستى، بر اساس تعاون و اشتراك قرار گرفته است. از اين رو وقتى باد بشدت مىوزد شاخهها را بطور شديد حركت مىدهد، و هنگامى كه از جا مىپرد درختان را كنده و ريشههاى آن را به لرزه در مىآورد، و آن گاه كه آهسته و آرام بر سطح زمين جارى مىشود صفحات آب به وزش آن مست ميشوند و همه چيز در زير آن به آرامش مىگرايد همچنين او درك كرده بود كه نيروى عمومى وجود، بحكم همان قانونى كه از برگ سبز و از گياهى كه بر ساقهاش ايستاده و در برابر باد به حركت در مىآيد، مواظبت ميكند، بحكم همان قانون از گياه خرد شدهى خشك نيز مراقبت مىنمايد پسر ابو طالب با سخنى كه آن را از روح وجود گرفته، نظريه سوداگران را درهم مىكوبد. گويا او بوسيله اين سخن، در فهماندن مقصود خود، با جهان هستى شركت ميكند نظرى كه انسان به جهان هستى و حالات آن مىافكند: به ستارگان ثابت فضاى وجود، و كواكب شناور كرانههاى ابد، به خورشيد تابان و ابرهاى پديدار و بادهاى تند، به كوههاى بلند و درياهائى كه امواج خروشان آنها را مىشكند يا شب صفحات آنها آرام مىگيرد، نظرى كوتاه به اينها براى او كافى است اطمينان پيدا كند كه جهان هستى و حالات آن، قانون و اسرارى دارد كه هر كدام تحت قواى مدركهى انسان قرار گرفته و بر مقياس صحيحى استوار است .

نگاهى كه آدمى به اين طبيعت نزديك و احوال آن ميكند: به تابستان سوزان كه باد در آن ساكن مىشود، به پائيز آن گاه كه جنگلهاى آن افسرده و هوايش طوفانى و اطراف آسمانش گرفته و عبوس مىشود، به زمستان گاهى كه آسمان آن رعدى و به سبب برقها پريشان است و بارانهاى آن سيل آسا سرازير مىشود و ابرهايش بحدى مىپيچد كه آثار آسمان و زمين را مىپوشاند، به بهار هنگامى كه جهان را بصورت كرانههاى مرطوب و نهرهاى فراوان و زيبا و باغهاى رنگارنگ مىگسترد، نگاهى كوتاه به اينها كافى است او را مطمئن كند كه اين طبيعت و حالات آن، قانون و اسرارى دارد كه هر كدام تحت قواى مدركهى كه انسان قرار گرفته و بر مقياس صحيحى استوار است .

آرى، نظرى كوتاه و آزمايشى به طبيعت و جهان هستى، كافى است انسان را دلالت كند بر اين كه اين اسرار و قوانين، به تمام معنى درست و پايدار و عادل هستند و منطق آنها بر اساس اين صفات استوار است، و تنها صفات مزبور است كه وجود جهان عظيم هستى را تصديق ميكند پسر ابو طالب چنين نظرى به جهان هستى افكند و اسرار وجود را- كه عبارت از درستى، پايدارى و عدالت بود- بطور مستقيم درك كرد. آن گاه آنچه ديده بود و به آن پى برده بود او را تكان داد و در خون او جارى گرديد و در وجودش راه يافت و از روى انديشه و احساس بصورت ندائى رسا در آمد و لبهايش به اين جمله حركت كرد: «آگاه باشيد، آسمانها و زمين بر اساس حق بپا شدهاند». اگر شما بخواهيد درستى و پايدارى و عدالت را در يك كلمه جمع كنيد، هيچ كلمهاى جامعتر از كلمه «حقيقت» نخواهيد يافت. زيرا در مفهوم اين كلمه، درستى و پايدارى و عدالت نهفته است پسر ابو طالب عميقانه درك كرد كه مقايسهى آسمان و زمين- كه بر اساس حقيقت استوار و با مفاهيم سهگانهى درستى و پايدارى و عدالت متلازم است- با حكومت كه ناچار صورت كوچكى از اين وجود قائم بر اركان سالم و ثابت بشمار مىرود، از حيث اصل و فرع مقايسهاى صحيح و بجا است. اينجاست كه مقايسه مزبور- كه افراد دور از انديشه و احساس از آن بىبهره هستند- خود بخود در عقل و وجدانش زنده مىشود، آن گاه بيدرنگ مىگويد: «و بزرگترين حقى كه خداوند واجب نموده، حق حاكم بر رعيت و حق رعيت بر حاكم است .

دين حقى است كه خداوند براى هر كدام بر ديگرى واجب كرده و آن را سبب الفت و هماهنگى آنان قرار داده است. بنا بر اين رعيت جز به شايستگى حكمرانان، و حكمرانان جز به استقامت رعيت شايسته نمىشوند. پس هرگاه رعيت حق حاكم را اداء كرد و حاكم نيز حق رعيت را اداء نمود، حقيقت ميان آنان عزيز مىگردد و نشانههاى عدالت برپا مىشود و سنتها در مسير خود جارى مىگردد و بر اثر آن روزگار اصلاح مىشود و در بقاى حكومت اميدى هست. و اگر رعيت بر حاكم چيره شد يا حاكم به رعيت ستم كرد، آن گاه اختلاف كلمه بروز ميكند و نشانههاى ظلم آشكار مىشود و راههاى سنتها ترك مىگردد: به خواستههاى نفسانى عمل مىشود و احكام تعطيل مىگردد و بيماريهاى افراد فراوان مىشود، هيچكس براى حق عظيمى كه تعطيل شده و باطل بزرگى كه انجام مىشود احساس نگرانى نمىكند. اينجاست كه نيكوكاران خوار و بدكاران عزيز مىگردند و مسئوليتهاى بندگان نسبت به خدا زياد مىشود» اينجا من توجه شما را به دقتى كه بر زبان على «ع» در روابط عمومى بزرگ، بين عناصر حكومت به عمل آمده جلب ميكنم، آن گاه شما را به ارتباط دقيقى كه ميان اعمال پسنديدهى ثمربخش و ثبوت اين عناصر بر اساس حقيقت، حكمفرماست توجه مىدهم. اين همان حقيقتى است كه از درستى و پايدارى و عدالت تشكيل يافته و آسمانها و زمين بر اساس آن برقرار شده است.

 

 

 

على «ع» درك كرده بود كه اين جهان عظيم هستى بر اساس تعاون و اشتراك قرار گرفته است، از اين رو وقتى باد به شدت مىوزد شاخهها را بطور شديد حركت مىدهد و هنگامى كه از جا مىپرد درختان را كنده و ريشههاى آن را به لرزه درمىآورد، و آن گاه كه آهسته و آرام بر سطح زمين جارى مىشود صفحات آب به وزش آن مست ميشوند و همه چيز در زير آن به آرامش مىگرايد .

او درك كرده بود كه وقتى خورشيد پرتو خود را به زمين مىافكند، نشانههاى زمين در برابر چشمها و انديشهها آشكار مىگردد، و هنگامى كه خورشيد از زمين روى مىگرداند پرده تاريكى بر آن مىگسترد. او دريافته بود كه گياه رشد ميكند و داراى برگ مىشود و گاهى ميوه مىدهد. اين گياه با اين كه در شكل و هدف خود، با نور خورشيد و هوا و آب و خاك تفاوت دارد، اما در عين حال، رشد و برگ دار شدنش وابسته به همين نور و همين هوا و آب و خاك ميباشد .

او درك كرده بود كه وقتى خورشيد پرتو خود را رويهم غلطان است، بر پشت باد تندى كه نيرومند و با صداى بلند است بر نشانده شده است و بادى كه «خداوند وزش آن را تند كرده و جايگاه پيدايش آن را دور گردانيده» با وجود دورى محل پيدايش، مأمور «به برهم زدن آب فراوان و برانگيختن موج درياها است، و بسان وزش در فضا، به طورى كه اول آن را به آخرش و ساكنش را به متحركش بازگرداند، به آن مىوزد تا آب فراوانى بالا بيايد» و اين ستارگان و اين كواكب و روشنائى نورافكنها و چراغ نورافشان خورشيد و ماه تابان، زينت زمين و موجب سرور دلهاست على «ع» از آن سوى اينها درك كرده بود كه اين جهان هستى- كه بر اساس حقيقت استوار است- بر عناصر آن يك ارتباط تعاونى حكومت ميكند. چنانكه دريافته بود كه نيروهاى جهان هستى، از حقوقى كه براى بعضى بر بعض ديگر لازم شده است، برخوردارند، و اين نيروها بحكم وجود و استمرارى كه بر آنها حكومت دارد از هر جهت با يكديگر برابرند .

او عميقانه درك كرده بود كه مقايسهى اين عناصر متعاون و متساوى، با انسانهائى كه ناچار بايد بحكم وجود و استمرارشان همكار و برابر با يكديگر باشند، مقايسهائى صحيح و بجا است. زيرا انسانها از موجودات اين جهان هستى بشمار مىروند و آنچه بر عناصر وجود- كه عبارت از شخصيت اشتراكى است- حكومت ميكند و على «ع» آن را براى حيات انسان ضرورى ميداند، انسانها نيز از آن برخوردارند. اينجاست كه على «ع» جهان طبيعت و جهان انسان را به كمك تابش عقل و جهش احساس، بهم مىپيچد تا عدالت جهانى را بر اساس وحدتى مركب از درستى و پايدارى و عدالت دريابد. او به اين قانونى كه بوسيلهى آن در فهماندن مقصود خود، با جهان هستى شركت ميكند، زبان گشوده و مىگويد: «خداوند از جمله حقوق خود، حقوقى را براى بعضى از مردم بر بعض ديگر واجب كرده و آن حقوق را در حالات گوناگون برابر ساخته است. بعضى از آنها انگيزهى بعض ديگر است و بعضى لازم شمرده نمىشود مگر بسبب بعض ديگر» سخن بزرگ ديگرى كه على «ع» در زمينه دوام نعمت مىگويد از همين جا سرچشمه مىگيرد. او دوام هر نعمتى را مرهون انجام وظيفه طبيعى صاحب نعمت نسبت به برادران انسانش دانسته و ترك اين وظيفه واجب را باعث زوال نعمت ميداند. مىگويد: «كسى كه نعمتهايش فراوان شد نيازمنديهاى ديگران به او زياد مىشود. پس هر كس در نعمتها به حقوق واجب قيام كند نعمتها را در معرض بقاء و دوام قرار داده است، و كسى كه در نعمتها به حقوق واجب اقدام ننمايد نعمتها را دستخوش فنا و نابودى ساخته است» .

اين دو سخن در باره عدالت جهان هستى- كه انسان نيز از موجودات آن محسوب مىشود- نيازى به توضيح فراوان ندارد. زيرا حقوق بندگان خدا در منطق على «ع» با هم برابر است. در حقيقت، اين حقوق شباهت تامى به حق آب بر باد، و حق نبات بر آب، و حق آب بر خورشيد، و حق خورشيد بر قانون وجود دارد. و اين سنت، سنت جهان هستى دادگر است كه هيچ حقى را براى انسان لازم نمىداند مگر آنكه حقوقى كه از ديگران به عهدهى اوست اداء كند .

خواننده بايد به اين مطلب عميقانه توجه كند، آن گاه نظريهى خود را در آنچه ديده اعلام دارد. در اين صورت بدون ترديد درك ميكند كه قانونى كه على «ع» بوسيلهى آن به ريشههاى عدالت جهانى نايل گرديد، قانونى ثابت و تغيير ناپذير است و انحرافى در آن وجود ندارد .

بنا بر اين عناصر اين جهان هستى، به همان اندازه كه مىدهد به همان اندازه مىگيرد، و چيزى بدست نمىآورد مگر در صورتى كه چيزى از دست بدهد. مثلا اگر زمين از خورشيد حرارت و نور مىگيرد، به همان اندازه از عمر خود به موجودات مىبخشد. و همينطور است كه اگر زمين از شب، تاريكى بگيرد. يا مثلا اگر گل از عناصر فراوان هستى، وسيلهى حيات و رشد و بوى خوش كسب كند، پس از اندك زمانى، نور و هوا از رنگ و عطرش به همان اندازه كه به آن دادهاند از آن مىگيرند، تا وقتى آن گل به مرحلهى كمال و به اوج حيات خود رسيد عواملى كه آن را از عمرش دور مىسازد زيادتر مىشود، ناگاه مرگ و زندگى بر سر آن نزاع مىكنند و بالاخره ريشهها و برگهاى آن تسليم مرگ مىشوند و زمين هم چيزهائى را كه به آن داده بود در خود مىبلعد. در دل دريا باز نمىگردد مگر همان ابرهائى كه دريا به آسمان داده و بارانهائى كه به بيابان بخشيده است .

انسان نيز در زندگى اختصاصى خود چنين است. او از لذتى برخوردار نمىگردد مگر آنكه خواه ناخواه از لذت ديگرى محروم مىشود، و به دنيا نمىآيد مگر آنكه بر طبق مقرر بزودى تسليم مرگ شود. على «ع» مىگويد: «مالك مرگ همان مالك حيات است» .

على «ع» اين توازن خردمندانه را كه در قانون زمين و آسمان و ستارگان و بطور كلى در موجودات حياتى و جامد وجود دارد، در ضمن اين جمله حائز تناسب فكر و كمال توجه و سادگى است، ابراز مىدارد: «انسان به هيچ نعمتى نمىرسد مگر آنكه نعمت ديگرى را از دست مىدهد» بايد انسانها اين سخن را بشنوند و راستى اگر با دقت به اين سخن گوش فرا دهند تصديق مىكنند كه اين يك واقعيتى است كه بصورت كلماتى شبيه به قواعد رياضى غير قابل اعتراض، نقش بسته است .

اما در زندگى عمومى، هيچ يك از شئون انسان از اين قاعدهاى كه على «ع» آن را از مادهى جهان عظيم هستى انتزاع كرده، مستثنى نيست. بنا بر اين حق شما بر اجتماع اين است كه بهرههائى كه به اجتماع مىرسانيد از نظر نوع و مقدار ارزيابى شود و به همان اندازه از اجتماع بهرهبردارى كنيد. اما اگر از پاداش خود كمتر از آنچه دادهايد مالك شويد، نصيب شما عايد ديگرى شده و ديگرى از نصيب شما بهره مىبرد. در نتيجه حق شما غصب گرديده و به شما ستم شده است .

همچنين اگر از پاداش خود، بيشتر از آنچه دادهايد بگيريد در اين صورت نصيب ديگرى عايد شما شده و ديگرى در اثر آنچه شما خوردهايد گرسنه مىماند و شما حق او را غصب كرده و به او ستم نمودهايد، و وجود ظالم و مظلوم در ميان اجتماع، موجب فساد اجتماع و بروز نقص در موازين عدالت اجتماعى است، و عدالت اجتماعى در صورتى بپا مىشود كه در مرز روحبخش عدالت جهانى داخل باشد .

بديهى است كه باطل هيچگاه نمىتواند قانون باشد، بلكه قانون همان حق است و در قانون هستى و همچنين به عقيدهى على «ع» «هيچ چيزى حق را باطل نمىكند» .

توجه به مظاهر نمايان و عظيم عدالت جهانى، على «ع» را از توجه به مظاهر پنهان و دقيق آن باز نداشته است. او در اين جهت مانند شاعران برجسته بود كه از نظر آنان موجودات دقيق مادى و معنوى با موجودات بزرگ تفاوت ندارند، بدين معنى كه ميان بزرگ و كوچك فرقى نمىگذارند و موجودات را بطور كلى از نظر منشاء و دلالت، يكى مىدانند .

آرى از نظر اينها آنچه چشمها را خيره ميكند، بر آنچه ناپيدا و پنهان است برترى ندارد. چه بسا نگاه كوتاهى كه در وجود آنان احساساتى بوجود مىآورد كه چشمههاى سخن نمىتواند آن را ايجاد كند و بسا اشارهاى است كه صراحتى را كه در آن درك مىكنند، بوسيلهى هزاران آگهى آن را نمىبينند، و بسا بواسطهى گلى كه در دامن صخرهاى شكفته بيشتر پى به عظمت وجود برده مىشود تا بواسطهى يك درخت كهنسال و بلند. بلكه چه بسا كوچكى كه در نظر آنان از بزرگ هم بزرگتر و كمى كه از زياد هم زيادتر است بد نيست اينجا خلاصهاى از يك سخن طولانى را براى شما نقل كنم. من اين سخن را در زمينه موقعيت كسى كه از درك عظيم و انديشه وسيعى برخوردار است ايراد كردهام انديشهى وسيعى كه به جهان هستى كه پنهان و آشكارش در دلالت داشتن بر عظمت وجود يكسان است، احاطه دارد: «گويا اين طبيعت، زيبائى حريت را آن چنان كه آرزوى شاعر است براى او مجسم ميكند. زيرا باد را هر طور و بهر كجا بخواهد روانه ميكند و برايش مهم نيست مردم بر او خشم گيرند يا از او خشنود باشند چشمهها را بدلخواه خود از تخته سنگهاى بزرگ و از خاك نرم جارى ميكند و بطور آرام در جلگهها سرازير مىسازد يا از فراز كوهها آن را پرتاب ميكند. درختها، صخرهها، قلهها و درهها را آن طور كه بخواهد آشكار مىسازد. براى او مهم نيست زنبقها در كنار خارها برويند يا خارهاى نبات سمى به گلى خوشبو با شاخههاى سبز رنگ بچسبند. به اين پاى بند نيست كه گياه خردشدهى خشك را تحقير كند و گياه سر سبز و بلند را بزرگ بشمارد، يا حشرات كوچك را كه از سوراخ صخرهها سركشى مىكنند مسخره نمايد و از وحشيگرى درندگان قوى كه حيوانات ضعيف را با چنگال خود مىدرند تمجيد كند» .

على «ع» با اين نظر و احساس، با مظاهر وجود واحد در دو طبيعت: زنده و خاموش، روبرو شده بود و با بداهت و عمق خاصى درك كرده بود كه نيروى عمومى وجود بحكم همان قانونى كه از برگ سبز و از گياهى كه بر ساقهاش ايستاده و در برابر باد بحركت در مىآيد، مواظبت ميكند، بحكم همان قانون از گياه خرد شدهى خشك نيز مراقبت مىنمايد، و همان طور كه درخت كهنسال و بزرگ را مورد توجه قرار مىدهد از درختهاى ناچيز و كوچك نيز مواظبت ميكند، و همچنين مراقبت طبيعت از چهارپايان، حشرات، ملخها و پرندگان كوچك، كمتر از مراقبت آن از حيوانات وحشى و كركس فضا نيست، و بالاخره هر موجودى در صفحهى گسترده وجود، موقعيت ويژهاى دارد و از اين وجود وسيع بهرهاى گرفته است. بدين جهت كوه بلند جلوى ديد على «ع» را نسبت به ريگها و ذرات خاك نمىگرفت، و توجه به طاوس او را از توجه به مورچه خاك نشين كه در ميان شكافها و ريگهاى زمين مىجنبد باز نمىداشت، چرا كه آن هم در جهان هستى، موجودى بزرگ و چيزى فراوان بشمار مىرود .

على «ع» چنان نبود كه مفهوم وجود را در مورچه و طاوس- كه با آمدن روز پراكنده مىشوند- نسبت به خفاش كه شبش روز است و روشنائى آن را در تنگى قرار مىدهد، بيشتر ببيند، و براى مورچه و طاوس ارزش وجودى بيشترى نيست به خفاش قائل باشد. او حكمتهائى كه در موجودات بزرگ مىديد در خفاش نيز همان حكمتها را مشاهده ميكرد .

از نظر على «ع» تنها همين كه يك موجود، رمقى داشته باشد كافى است كه نيروى عمومى وجود، آن را از خطر مرگ قبل از فرا رسيدن زمانش نگهدارى كند و بطور اساسى از آن حمايت نمايد .

زيرا عدالت جهانى وجود هر موجود زندهاى را بر پايهاى قرار داده كه نگهدارندهى آن موجود در مدت بقاى آن ميباشد، و همين است آن چيزى كه على «ع» آن مرد فوق العاده دقيق، از سخن خود اراده ميكند: «براى هر جاندارى قوتى هست و هر دانهاى خورندهاى دارد». در اين صورت اگر ميان ميان جاندار و قوتش يا ميان دانه و خورندهاش مانعى ايجاد شد، به موازين عدالت جهانى ستم شده و معنى وجود و ارزش حيات، مورد افتراء قرار گرفته است .

على «ع» مىگويد: «بخدا قسم اگر هفت اقليم را به من بدهند كه خدا را در بارهى مورچهاى كه پوست جوى از آن بربايم نافرمانى كنم، نخواهم كرد» .

كيفر تجاوز به موازين عدالت جهانى، وابسته به طبيعت عدالت عمومى است كه در مرافعه با تجاوز كار، ملايمت و سنگدلى را اعمال نمىكند بلكه با عدالت و مجازات به مرافعه پايان مىدهد. توجه ارزنده على «ع» به مفهوم حيات واحد- كم و زياد و بزرگ و كوچكش- از همين جا سرچشمه مىگرفت. بنا بر اين عدالت جهانى كه ميان موجودات زنده ايجاد توازن كرده و آنها را با داشتن موقعيتهاى گوناگون مراعات نموده و اعمال مشترك و حقوق متقابل و واجبات يكسانى ميان آنها برقرار ساخته، براى هيچيك از مظاهر حيات امتيازى قائل نشده و اجازه نمىدهد نيرومند بخاطر نيروئى كه دارد به ضعيف تجاوز كند يا كثير به خاطر كثرتى كه دارا ميباشد در حق قليل ستم نمايد. اينجاست كه عدالت جهانى، ظلم بر قليل را بخاطر مصلحت كثير نمىبخشد. روى اين اصل در منطق پسر ابو طالب كسى كه به موجود زندهاى ستم كند گويا به تمام موجودات زنده ظلم نموده است، و كسى كه بنا حق كسى را بكشد گويا همه مردم را كشته است، و كسى كه جاندارى را آزار كند گويا به تمام جانداران آزار رسانده است. آرى در منطق على «ع» حيات همان است، و احترام آن، اصلى است كه فروعش بر اساس آن رشد ميكند .

از نظر عده زيادى از متفكران و قانونگذاران و همچنين در «افكار» گروهى كه خود را از رجال سياسى معرفى مىكنند، تجاوز به اقليت بخاطر مصلحت اكثريت كارى شايسته است و در منطق اينها مقياس خوبى، تنها منحصر به سالم بودن اكثريت و رسيدن آنان به خواستههاست. مثلا اگر هزار نفر در اثر وقوع يك حادثه ستمگرانه كشته شدند از نظر اينها كارى وحشتناك محسوب مىشود و اگر دو هزار نفر كشته شدند آن كار وحشتناكتر است و همينطور... اما اگر يك نفر در چنين حادثهاى كشته شد مسئلهى آسان و كار سادهاى است. زيرا در دفتر سوداگران ارواح، كثير از قلم نمىافتد اما جدول ضرب و عمليات جمع و تقسيم را ممكن است بصورت ساده و آسانى تنظيم نمود .

اما على «ع» نظريات اين سوداگران را با سخنى كه آن را بطور مستقيم از وجودى گرفته كه در مفهوم حيات بلكه در خود حيات براى ارقام ارزشى قائل نيست، مىكوبد: «بخدا قسم اگر دست نمىيافتند به مسلمانان مگر به يك نفر كه او را عمدا بدون آنكه مرتكب گناهى شده باشد بكشند، همانا كشتن همهى آن لشكر بر من حلال بود» .

البته روشن است كه «كشتن همهى لشكر» موضوع نيست بلكه منظور اين است كه انديشهى احترام حيات، در افكار زمامداران رسوخ كند و توجه داشته باشند كه كشتن يك نفر از روى قصد، برابر با كشتن همهى انسانهاست .

اينجا اگر ما نظريه على «ع» را با نظريات متفكرانى كه ميزان عدالت را در قوت و كثرت مىبينند بسنجيم براى ما روشن مىشود كه چگونه آنان در جائى كه على «ع» اوج مىگيرد، سرازير مىشوند، و در جائى كه افق على «ع» گسترش مىيابد و ارزشهاى حيات بدست او بالا مىرود، آنان سخت و خشن مىگردند آن گاه مىبينيم در مواردى كه اين گروه براى آراء و نظريات «اكتشافى» خود طبل و نى مىزنند و به نيرومند اجازه مىدهند به نيروى خود ببالد و براى اكثريت روا مىدانند آرزوهاى خود را بر اساس اين كثرت گسترش دهند- در حالى كه همه اينها ستم بر قانون عادلانهى حيات و ارادهى نيرومند و خيرانديش انسان محسوب مىشود- مىبينيم در اين موارد پسر ابو طالب پرده از روى آنچه مقياس اعلاى حيات و اراده انسان است بر مىدارد و به سخن ساده بزرگى زبان مىگشايد: «بسا اندكى كه افزونتر از فراوان است» آن گاه با سخن زيباتر و مهمترى توضيح مىدهد: «آدمى هر چند مقام و مرتبهاش بزرگ باشد. بالاتر از اين نيست كه به كمك ديگران در زمينه حقى كه خدا بر او واجب نموده نيازمند نباشد، و انسان هر چند در ديدهها كوچك باشد و مردم او را خرد بشمارند، چنان نيست كه نتواند ديگران را در اين زمينه مساعدت كند يا ديگران به او كمك نمايند» .

اينجا اگر شما دقت كنيد مىبينيد على «ع» يكى از مظاهر نمايان عدالت جهانى را در اين دو سخن براى مردم بيان ميكند و حقيقتى را كه از دير زمانى بر افكار محدود پوشيده بوده به اثبات مىرساند .

على «ع» ثابت ميكند كه مظاهر براق و گستردهى وجود از نظر واقع وجودى، جز وجود ناچيز و بىارزش چيزى نيست. اينجا ممكن است مردم نادان و سبك مغز و كسانى كه براى هر زرق و برقدار پوچى كف مىزنند، از شنيدن اين سخن مبهوت گردند، لكن اين فرو ريختگى، هنگامى كه خورشيد حقيقت طلوع كرد و پرتو عظيم آن، نور خيالى و ساختگى سبك مغزان را جاروب نمود، بيدرنگ پراكنده مىشود و اين كاه سبك وزن با وزش بادهاى وجود عادل نابود مىگردد اين اضطراب در سنجش كه در بين افراد و اجتماعات حكمفرما است، در تاريخ و عصر حاضر شواهد فراوانى دارد. اين اضطرابى است كه در اثر انحراف مقياسها از موازين عدالت جهانى، آثار زيان بخشى در انسان و تمدن و حيات ببار مىآورد .

مثلا اگر شما در قرون وسطى در اروپا زندگى مىكرديد، بعضى روزها جمعيت فراوانى پشت سر هم در يكى از ميدانهاى اين شهر يا شهرهاى ديگر مىديديد. اين جمعيت بخاطر اداى احترام و كف زدن براى شخصى كه با لباس آراسته و تاج زينتى به آنجا آمده، اجتماع كردهاند. در اين ميان مىبينيد مردى بدون توجه به جمعيت، بى آنكه جمعيت نيز به او اعتنا كنند، با گامهاى محكم و نگاه تندى تنها از پيادهرو عبور ميكند. مردم براى شخصيت بزرگى كه در واقع بزرگ نيست داد و فرياد مىكنند، پس از زمانى كوتاه خورشيد طلوع مىكند و بر تاريكيها چيره مىشود و همه چيز را در جاى مخصوص بخود نشان مىدهد. اينك شما چه مىبينيد مىبينيد آن جمعيت كه وجودشان در حكم عدم است، براى شخص پستى بنام «لوئى چهاردهم» كف مىزنند، يا براى فرومايهاى بنام «شارل اول» يا «شارل پنجم» و امثال اينها كه از بس كوچكند بدنبال نامشان ارقام زيادى در مىآيد، داد و فرياد مىكنند. آن گاه پس از آن به چه چيز پى مىبريد پى مىبريد كه مرد پيادهاى كه جمعيت براى او سر و صدا نمىكردند و كف نمىزدند، شخصيت واقعى بزرگى بنام «موليير» يا «ميلتون» يا «گاليله» بوده است، و با گذشت زمان معلوم مىشود صاحبان اسمهائى كه داراى ارقام فراوانى مىباشند، بكلى ناچيز و بىارزشاند، در حالى كه افرادى كه در پيادهرو راه مىرفتند و نامشان ارقامى نداشت و كسى براى آنان كف نمىزد به تمام معنى از شخصيت و عظمت برخوردارند.

فراموشى، اين افراد بىارزش را با آن كف زنندههاى ناچيز بهم مىپيچد و آن گروه بر فراز وجود آشكار مىگردند، و انسانيت، آنان را نسبت بخود بمنزله خورشيد نسبت به تاريكيها تلقى مىكند، و عدهى قليلى ظاهر ميشوند كه به عظمت و ارزش آنان پى مىبرند و مانند استفاده زمين از نور خورشيد نيمروز، از آنان كسب حرارت مىكنند و آنچه را على «ع» درك نموده بود كه: «بسا اندكى افزونتر از فراوان است» آنان نيز درك مىكنند .

آرى اين يك عدالت جهانى است كه با مقياس عظيم خود، بدون تعارف و نيرنگ، هر جاندارى را مىسنجد و آن را در جاى مخصوص بخود قرار مىدهد عدالت جهانىيى كه هيچ ارزشى پيش آن پست نمىشود و هيچ ناچيزى سربلند نمىگردد اين مطلب را نبايد فراموش كرد كه اگر على «ع» از اين «اندك» به اندك تعبير ميكند يا «فراوان» را فراوان مىگويد بخاطر آن است كه در نظر مردم زمان و به عقيده آنان چنين است، و گرنه على «ع» ميداند كه مردم در اين عقيده خطا رفتهاند و آنچه را اندك مىبينند در واقع اندك نيست و چيزى را كه فراوان مىبينند گاهى در مقياس حقيقت، سبك و كوچك مىباشد .

على «ع» بخوبى ارزش حيات را درك كرده بود و به امكانات عظيم حياتى، در تمام موجودات زنده پى برده بود و مىدانست كه جهان هستى در ارزيابى حيات و احترام موجودات زنده- در هر حال و هر كجا باشند- ارادهى عادلانهاى دارد، از اين رو به سخنان حكيمانهاى كه به برخى از آنها اشاره كرديم زبان مىگشايد، حتى هنگامى كه گزاف گويان، ارزش و امكانات مزبور را براى اندك در مقابل فراوان نمىپذيرند، روى به آنان كرده و مىگويد: «حق، بيشتر در چيزهائى است كه شما انكار مىكنيد» آن گاه حقيقت ديگرى را با اين سخن بيان مىكند: «... و انسان هر چند در ديدهها كوچك باشد و مردم او را خرد بشمارند، چنان نيست كه نتواند ديگران را در اين زمينه مساعدت كند يا ديگران به او كمك نمايند» اين بخاطر آن است كه انسان در هر موقعيتى باشد و در هر مرتبه از كوچكى قرار گرفته باشد برايش امكان دارد به اجتماع خود سود برساند و خودش نيز از اجتماع بهرهمند شود .

اين نظرى كه على «ع» به انسان كم بهره از موهبتها افكنده، حاكى از ايمان عميق وى به عدالت جهانى است. عدالتى كه قطرههاى آب را اقيانوس، و ذرات ريز شنها را صحرا و بيابان ميكند و هر اندكى را داخل فراوان و هر كوچكى را وابسته به بزرگ ميداند .

اين نظر كوتاه، از طبيعت حياتى خير انديش حكايت ميكند كه نسبت به فرزندان خود دلسوز است بطورى كه هر يك را در چهار چوب زندگى شايستهاى قرار مىدهد و هرگز به آنها ستم نمىكند .

اين نگاه كوتاه، نمايشگر مهر عميقى است كه على «ع» موجودات زنده را در آن غرق مىسازد و انسانها را شايسته آن مىبيند كه به تمام معنى از حيات برخوردار باشند و از منافع آن بهرهمند گردند و ديگران را در اين زمينه مساعدت كنند و خود نيز كمك شوند .

اين نظر علوى- كه به عدالت جهانى و ارزش حيات اطمينان دارد و به امكانات هر انسانى در زمينهى ارزنده شدن وى، معتقد است- در ادبيات ژان ژاك روسو كه بر محور اطمينان به عدالت طبيعت و ارزش حيات مىچرخد، نيز بچشم مىخورد .

على «ع» آن گاه كه مردم را مخاطب قرار داده و مىگويد: «خداوند شما را بيهوده نيافريده است» يا هنگامى كه با ابتكار خاصى اطمينان خود را به طبيعت خير انديش بشر توصيف ميكند و با اين عقيده ارزنده با مردم روبرو مىشود: «مادامى كه پراكنده نشويد توبيخى بر شما نيست» يعنى شما همه مادامى كه از روى قصد، از حق منحرف نشدهايد، از هر جهت خير انديش و سودمند مىباشيد، على «ع» در اين لحظات آنان را كه در ديدهها كوچكند و مردم آنان را خرد مىشمارند، به اهميت بيشترى اختصاص داده است .

على «ع» بمنظور تأكيد در اثبات اين عدالت جهانى- كه حاكى از برابرى كاملى بين بزرگ و كوچك و كم و زياد در زمينهى حقوق و واجبات است- به اين مطلب اشاره مىكند كه عموم انسانها از نظر مركز اين عدالت با يكديگر برابرند و ميان آنها فرقى نيست: صفت انسانيت آنان يكى است و در ميزان وجود نيز يكى هستند و جز به عمل و سود رساندن به ديگران، بر يكديگر امتيازى ندارند و كسى كه كار كند و براى ديگران نافع باشد، قانون وجود به او پاداش مىدهد، اما كسى كه تنبلى و ناشكرى كند و حق ديگران را بربايد، همين قانون، او را چنانكه مستحق است به كيفر مىرساند. على «ع» مىگويد: «كسى او را از ديگرى باز نمىدارد، و صدائى او را از صداى ديگر مشغول نمىسازد، و خشم، مانع رحمت او نيست، و مهربانى، او را از كيفر باز نمىدارد» .

اينك در بارهى آنچه سابقا گفتيم توضيح بيشترى مىدهيم. قبلا اشاره كرديم كه على «ع» پرده از روى اين وجود فوق العاده برداشته است .

اين وجود، حكمران والائى از طبيعت اشياء معين مىكند كه منع و بخشش و كيفر و پاداش به دست آن مىباشد. از اين رو موجودات به مقتضاى طبيعت وجودى خود، قدرت دارند بمنظور امتثال اراده عادلانه جهان هستى، خودشان با يكديگر مرافعه نمايند .

على «ع» وجود را در تمام اشياء برابر مىبيند، بطورى كه اگر در موردى به وجودى نقص وارد شد، در مورد ديگر جبران مىشود. اين زيادى و نقص هر دو مساوى هستند يعنى زيادى به مقدار نقص، و نقص به مقدار زيادى است. در اينجا بايد بگويم: نظريهاى كه در زمينه موجودات جهان هستى قائل به اين تساوى مىباشد، يكى از نتايج مهمى است كه فعاليتهاى فكرى بشر در ميدان اكتشافات اسرار هستى بدان نايل گرديده است، و اين خود آغاز جنبشى بزرگ در اين ميدان محسوب مىشود .

آنچه در اينجا لازم به تذكر است اين كه گروهى از متفكران قديم نتوانستهاند اين حقيقت را دريابند و حتى بعضى آن را انكار نمودهاند .

اما آنانكه حقيقت مزبور را با تمام خصوصيات آن درك كرده و به آن معتقد شده و ديگران را نيز بسوى آن فرا خواندهاند، در كيفيت بررسى و تمثيل و قدرت بيان با يكديگر تفاوت دارند برخى اين تساوى را در بعضى از مظاهر موجودات ملاحظه كرده و در زمينه بيان حقيقت، مطالبى ايراد كردهاند. برخى ديگر تساوى مزبور را فقط در موجودات بىروح ديدهاند و از آنجا كه موجودات جامد را از موجودات زنده جدا دانستهاند، به نتايج محسوس آن در مجراى وجود پى نبردهاند. لكن بعضى اين تساوى را در طبيعت جامد بررسى كرده و به نتايج محسوس آن در مجراى وجود پى برده و آن را با موجودات زنده در يك رديف تلقى كرده و با روشنترين بيان و استوارترين سخن در اين زمينه سخن گفتهاند. على «ع» از اين گروه بشمار مىرود، بلكه بايد گفت او پيشرو متفكران قديم محسوب مىشود، زيرا او توانست اين نظريه را بر اساس صحيحى بدون كوچكترين اختلاف و تناقض اثبات كند، بلكه بايد اين اثبات و ابتكار را مخصوص او بدانيم .

شايد موقعيت على «ع» در بررسى مسئله تساوى وجود، از جهت عملى، مهمتر از موقعيت همكارانش باشد. زيرا او براى اثبات اين حقيقت پافشارى مىكرد تا به نتايج آن در حيات فردى و اجتماعى انسانها نايل گردد. اين حقيقت به تمام معنى با انسان- كه محور انديشه على «ع» بشمار مىرفت- هماهنگى داشت .

گفتيم على «ع» وجود را در تمام اشياء برابر مىبيند، بطورى كه اگر در موردى به وجودى نقص وارد شد در مورد ديگر جبران مىشود و اين زيادى و نقص هر دو مساوى هستند يعنى زيادى به مقدار نقص، و نقص به مقدار زيادى است. على «ع» به منظور آنكه انسان را از راه نزديكترين چيزها به او، يعنى از راه ذاتش به اين حقيقت آشنا سازد، نخستين چيزى كه مىگويد اين است: «هيچ روزى از عمر انسان فرا نمىرسد مگر آنكه روز ديگرى را بخاطر آن از دست مىدهد» راستى آيا انكار اين حقيقت- كه تعادل وجود را به مراتب، گستردهتر از حالات وجود بيان مىكند- براى انسان امكانپذير است آيا هيچ قاعدهى رياضى جبرى و هندسى، نزديكتر به حقايق ثابت، و دلالت كنندهتر بر حقيقت مطلق، و خلاصهتر در توصيف ثابت و مطلق، از اين نشانهاى كه على «ع» بواسطهى آن تعادل وجود را در ضمن يك موجود زنده و ايام زندگى او مجسم ميكند، يافت مىشود اينجا اگر كسى به من ايراد كند كه: اين انديشه براى همهى مردم روشن است، شما تصور مىكنيد على «ع» كدام حقيقت تازهاى را كشف كرده است در پاسخ مىگويم: در صورتى كه حقايق آشكار، ريشهى حقايق پنهانى محسوب گردد، يا حقايق پنهانى را اصل حقايق آشكار بدانيم، يا بگوئيم روش عمومى اقتضا ميكند تمام جزئيات اعم از پنهان و آشكار ضبط شود، در اين صورت كشف حقايق پنهانى مستلزم آن نيست كه حقايق آشكار به سكوت برگزار شود. زيرا على «ع» كه افكارش با عقايدش متحد بود و عقايدش در يك وحدت فكرى شگفتى جلوه مىكرد، زبان به اين سخنانى «كه براى همه مردم روشن است» نگشود مگر به منظور آنكه ساختمان مفصلى در زمينهى اثبات نظريهى تساوى وجود، بر اين اساس مبتنى كند. از اين رهگذر به سخن جالبتر ديگرى زبان گشوده و مىگويد: «نفس انسان، گامهاى او بسوى مرگ است» .

آرى اگر على «ع» مىگويد: «هيچ روزى از عمر انسان فرا نمىرسد مگر آنكه روز ديگرى را بخاطر آن از دست مىدهد» يا مىگويد: «نفس انسان، گامهاى او بسوى مرگ است» مىخواهد حقيقتى را كه با افكار مردم فاصله دارد و از درك آنان پنهان است لكن در رديف اين دو سخن آمده، كشف كند: «انسان به هيچ نعمتى نمىرسد مگر آنكه نعمت ديگرى را از دست مىدهد» لابد شما در زمينهى كشف دقيق و صراحت انديشه و وضوح بيانى كه در اين سخن وجود دارد توضيح بيشترى مىخواهيد: آرى على «ع» بمنظور اين كه مضمون اين عبارت را بصورتهاى گوناگونى كه از نظر مورد، مختلف ولى از جهت ماده و معنى يكى هستند، ضبط كند، مىگويد: «بسا يك خوراك جلوى خوراكها را مىگيرد» .

«كسى كه نزديكتر او را رها كند دورتر براى او آماده مىگردد.» «بسا دورى كه از نزديك هم نزديكتر است». «دوستى يك نوع خويشاوندى مورد بهرهاى مىباشد». «كسى كه آنچه طاقت فرسا است بر خود تحميل كند در مىماند». «خداوند هرگز پاداش كسى را كه كار نيك كرده از بين نمىبرد». «تو در آنچه زياده از روزى خود بدست آوردى براى ديگرى خزانهدار هستى» .

اين عبارات و دهها نمونه آن در جزئيات نظريه تساوى وجود داراى اختصار آشكارى است. عبارات مزبور با وجود اختلافى كه بر موضوعات نزديك بهم آنها حكمفرماست، در فاصله و مأخذ دورشان بر محور واحدى كه عبارت از برابرى وجود است دور مىزنند. بنا بر اين اگر اينجا نقصى بود آنجا با زيادى جبران مىشود و اگر آنجا نقصى وجود داشت اينجا جبران مىگردد .

پسر ابو طالب با عمق و نيروى كاملى اين حقيقت وجودى را درك كرد. او زندگى خود را بر اساس حقيقت مزبور بر قرار ساخت و در هر بخشى از زندگى يا در هر سخنى از سخنان خود، آن را بطور مستقيم يا غير مستقيم به ديگران اعلام مىداشت. او جهتى از جهات عدالت جهانى را درك نمىكرد مگر آنكه به جهت ديگرى به عكس آن در شكل خاصى پى مىبرد، يا بگوئيد جهت مزبور خود بخود از جهت اول صادر مىگرديد، و اين همان مسئلهى مورد بحث ما است كه: طبيعت، حامل اين مقياس است، و طبيعت است كه پاداش مىدهد يا كيفر ميكند. در حقيقت ميان مظاهر عدالت جهانى، آشكارتر از اين مظهر در زمينهى اثبات عدالت عمومى نمىتوان يافت .

على «ع» معتقد بود هيچ يك از موجودات جهان هستى بيهوده آفريده نشده، بلكه هر موجودى هدف و نتيجهاى دارد. او معتقد بود هر يك از موجودات وظيفهاى دارند و هر عضوى از اعضاى انسان داراى وظيفهاى است كه جهان عادل هستى، بوسيله آن بر انسان احتجاج ميكند و او را مورد سؤال و حساب قرار مىدهد. روى اين اصل موجودات جهان هستى از نظر حكم وجودى با هم برابرند و بزرگ و كوچك در اين ميزان به يكديگر شباهت دارند. على «ع» مىگويد: «خداوند، پيش از بررسى كارهاى بزرگ، كارهاى كوچك ترا به حساب مىآورد». او از آن جهت كه بيشتر مردم كارهاى كوچك را ناچيز مىدانند به اين سخن زبان گشوده است، و براى آنكه مطمئن شود عمل تسويه بين بزرگ و كوچك، در دلها و انديشهها جايگزين شده مردم را توجه مىدهد كه كارهاى كوچك در پاداش يا كيفرى كه دارند بر كارهاى بزرگ مقدم مىشوند .

از ديدگاه على «ع» اگر جهان هستى به كمك آنچه بر اعضاى انسان لازم شمرده، بر انسان احتجاج كند و او را در كارهاى بزرگ و كوچك مورد سؤال و محاسبه قرار دهد و جزاى كارهاى خوب و بد او را بدهد، لازم نيست عمليات: احتجاج و محاسبه و مجازات، خارج از دايرهى انسان باشد. اين عمل واحد مركب با وجود تركيبى كه در آن است، هميشه در حدود موجودات- كه انسان نيز از جمله آنها بشمار مىرود- انجام مىگيرد. على «ع» مىگويد: «همانا بر شما نگهبانانى از خود شما و جاسوسهائى از اعضاى خودتان مىباشد». اين نگهبان هرگز از ديدن و ثبت كردن و كيفر يا پاداش دادن خوددارى نخواهد كرد .

در لحظات بيمانند درخشندگى عقل و انديشه رسا، چنان رنگهاى درخشان عدالت جهانى در برابر چشمان على «ع» آشكار مىگردد كه اگر شما در برابر آن قرار گيريد از اين عقل و انديشه در شگفت مىشويد. آيا پسر ابو طالب چنانكه با زبان اين عدالت سخن مىگويد، با زبان دانشمندان معاصر- لحظهاى كه اين حقيقت را بيان مىكند- سخن نمىگويد: «هر كه اخلاق خود را فاسد ساخت خودش را در شكنجه قرار داده است» آيا او با اين دو زبان سخن نمىگويد آن گاه كه مىگويد: «كسى كه در شك و ترديد قرار دارد، نزديك است بگويد دريابيد مرا» يا آن گاه كه مىگويد: «خود را از هر گونه زبونى و پستى گرامى دار هر چند ترا به آرزوها نايل گرداند، زيرا هرگز در برابر آنچه از خودت صرف مىكنى عوض نخواهى گرفت.» امثال اين سخنان خيلى زياد است. جملات شگفتانگيز زير از همين قبيل است: «مرگ انسان به گناهان، بيشتر از مرگ او به فرارسيدن پايان زندگى است». «دروغگو مردانگى ندارد و با حسد راحتى نيست و با انتقام برترى وجود ندارد و درستى در ترك مشورت نخواهد بود» .