زیبایی های نهج البلاغه (3)
«
هرگاه كسى خصلت خوبى داشت امثال آن را انتظار داشته باشيد» .آرى على «ع» درك كرده بود كه جهان هستى از وحدت و عدالت برخوردار است و در اين دو حال، ثابت و برقرار مىباشد، و جهان هستى است كه نيروى حساب، و قدرت كيفر و پاداش ر در طبيعت موجودات قرار داده است. او تمام آنچه را درك كرده بود با شگفتترين بيان اظهار داشت، جز آنكه جهات ديگرى نيز از جهات عدالت جهانى را بررسى، و رنگها و اشكال آن را ضبط نموده بود. آيا اين جهات چه بودند محبت عميق على «ع» درك كرده بود كه منطق محبت، بالاتر از منطق قانون است، و مهربانى انسان با انسان و ساير موجودات، دليل زندگى در برابر مرگ، وجود در برابر عدم است موقعيت زن از نظر على «ع» آن موقعيتى كه آنان تصور مىكردند نبود برخورد بادهاى سوزان تابستان و ابرهاى پر آب زمستان در يك زمين، از عدالت جهان هستى و تساوى وجود محسوب مىشود. نابود شدن طوفانها و گردبادها و نسيمهاى ملايم در يك حقيقت، بر اساس اين عدالت و تساوى برقرار است. تحمل طبيعت، قانون كيفر و پاداش را در تمام مظاهر خود، ناشى از عدالت و تساوى مزبور است. بديهى است در اين صورت بايد نيروهاى طبيعت نيز اعم از جماد و حيوان درهم آميخته شوند و بطور اشتراك شروع به فعاليت كنند
.از آنجا كه صفات انسان و اخلاق و احساسات و اميال او از عناصر تركيبى و اتحادى حيات- كه شخصيت انسان را تشكيل مىدهد- سرچشمه مىگيرند، صفات و حالات مزبور، درهم آميخته شده و بطور اشتراك شروع به كار مىكنند. بررسى و سنجش عميق و بدنبال آن قواعد علمى جديد كه اكتشافات خود را بر پايههاى ويژهاى استوار ساخته، مىتواند اين معنى را به اثبات برساند
.قبلا ديديم انسان از نظر على «ع» نمونهى كاملى از جهان هستى بشمار مىرود. از جمله اشعارى كه به او نسبت مىدهند شعرى است كه انسان را در آن مخاطب ساخته و مىگويد: گمان مىكنى تو جسمى كوچك هستى، در حالى كه جهانى بزرگ در تو پيچيده شده است. طبيعى است على «ع» در اين موقعيت، تمام امكاناتى كه وابسته به انسان است جستجو مىكند و مظاهر عدالت جهانى و تساوى وجود را در اين «جسمى كه جهانى بزرگ در آن پيچيده شده» در ضمن چهار چوبهاى كه افكارش در آن مىچرخد، كشف مىكند
.
على «ع» بطور مستقيم عميقانه درك كرد كه ميان موجودات، روابطى زوال ناپذير وجود دارد و هر چيزى كه از اين روابط مىكاهد از مفهوم وجود نيز كم مىكند و در صورتى كه انسان يكى از اين موجودات محسوب شود، ناچار بايد با موجودات ديگر ارتباط وجودى داشته باشد. در اين صورت ارتباط موجود به مانند خود، سزاوارتر و مناسبتر است. اين موجود اگر از موجودات زنده باشد بستگى آن به موجودات زنده ديگر قويتر و ثابتتر خواهد بود. اما انسان كه در رأس موجودات زنده قرار دارد، ارتباط او با برادر انسانش نخستين ضرورت وجودى او از نظر فردى و اجتماعى محسوب مىگردد
.على «ع» آن گاه كه جمعيت شايسته را جمعيتى معرفى مىكند كه عدالت اجتماعى با گستردهترين معانى و ارزندهترين اشكالش بر آن حكومت داشته باشد، در حقيقت، قانون يا چيزى را كه وابسته به قانون است مورد اجرا قرار مىدهد. اين قانون از آنجا كه طبعا از روح عدالت جهانى سرچشمه مىگيرد، در انديشهى على «ع» آشكار شده و بصورت يك امر ضرورى جلوه مىكند. بدين جهت مىبينيم پسر ابو طالب اصرار شديدى دارد كه ماوراى قوانين را بررسى كند و بوسيلهى محبت انسانى كه بالاتر از قانون است، قوانين را مراعات نمايد. محبت جز علاقه عميق روحى و مادى به بلندى و كمال چيزى نيست. از آنجا كه محبت يك ضرورت وجودى محسوب مىشود، يك ضرورت اخلاقى نيز بشمار مىرود
.على «ع» در نخستين صفحه از صفحات محبت يادآورى مىكند كه مردم همگى با هم برادرند، از اين رو با وجود اين كه خود، زمامدار مردم است صريحا آنان را به «برادرانم» توصيف مىكند و بدنبال آن به حكمرانان تذكر مىدهد كه آنان با همه مردم برادراند و اين برادرى ناچار مستلزم محبت خواهد بود، او به سران لشكرهايش چنين مىگويد: «براى حكمران سزاوار است برترى و نعمتى كه به او اختصاص داده شده، باعث تغيير حال او بر رعيت نشود، و نعمتهائى كه خداوند نصيب او ساخته، او را بيشتر به بندگان خدا نزديك كند و بيشتر به محبت به برادرانش وادارد
» .على «ع» از آنكه برادرى خود و فرمانروايان را با مردم در دوستى و محبت اعلام مىدارد، با يك قضاوت صحيح با عموم انسانها روبرو شده و اين برادرى را بدون پراكندگى يا امتياز به آنان اعلان مىكند و مىگويد: «همانا شما با هم برادريد، ميان شما چيزى جز ناپاكى دلها و سوء انديشهها جدائى نيافكنده است». على «ع» بدين وسيله ناپاكى دل و سوء انديشه را در يك سو، و دوستى و محبت قلبى را در سوى ديگر قرار مىدهد
.از آنجا كه حق وجودى هر انسانى بهرهمند شدن از محبت ديگران است، ناچار بايد طبيعت- كه حامل ارزشها و مقياسها است- به انسانى كه همسايگان و نزديكان و كسانش او را رها ساخته و لباس محبت به تنش نكردهاند، با مهر و محبت فراوانى از ناحيهى بيگانگان پاداش دهد. روى همين اصل على «ع» مىگويد: «كسى كه نزديكتر او را رها كند، دورتر براى او آماده مىگردد
» .على «ع» بخاطر مراعات اين اخوت- كه بر اساس محبت انسانى برقرار است- خصلتهاى ناپسند را از آنجا كه با دوستى و محبت سازش اساسى ندارد نمىپذيرد: «اما بعد، اگر خصلتهاى ناپسند در تو نبود تو در اين كار بر ديگران مقدم بودى
» .اگر قوانين متعارف به پسر ابو طالب اجازه مىدهد با مخالفان خود نبرد كند، او پس از آنكه تمام جوانب محبت را در قلب خود مراعات نموده و روابط اخوت انسانى را در دلهاى جنگجويان جستجو كرده دست به جنگ مىزند. بنا بر اين اگر او در پايان كار دست به شمشير مىبرد، از روى ناچارى و توأم با گريه و اندوه است نه آنكه از روى اختيار و آميخته با خنده و شادى باشد. در حقيقت، احساس پيروزى براى على «ع» دردناكتر از احساس شكست براى جنگجويان بود اگر قوانين متعارف به پسر ابو طالب اجازه مىدهد تجاوزگران را پس از مرگ خود رها و فرزندان و پيروان خود را از انتقام و نبرد با آنان باز دارد. محبت به انسان كه ماوراى هر قانونى است كه او را وادار ساخته با اين سخن بزرگ، پيروان و فرزندان خود را مخاطب قرار دهد: «پس از من با خوارج نجنگيد، زيرا كسى كه در جستجوى حق بوده و خطا كرده، مانند كسى نيست كه باطل را طلب نموده و به آن رسيده است
» .على «ع» به كمك اين محبت عميق، سعادت انسان را به سعادت همسايهاش بلكه به سعادت تمام انسانها مربوط مىسازد و آنچه براى انسان نسبت به همسايهاش روا مىدارند، براى ساير مردم نيز نسبت به او روا مىشمارد، و از سعادت انسان اين است كه محبت را از حد بگذراند و فرزندان ديگران را از همان محبتى كه فرزندان خود را بهرهمند مىسازد، برخوردار گرداند: «به آنچه فرزندان خود را تربيت مىكنى يتيم را به آن تربيت نما» تا همگى روح عدالت اساسى را درك كنند، عدالتى كه از نظر ارزش و زيبائى بر قوانين رسمى برترى يافته و حامل حرارت انسانيت است و مردم را به منطق قلب- نه منطق تسليم در برابر قانون- نايل مىگرداند: «بايد خردسالان شما از بزرگسالان پيروى كنند و بزرگسالانتان به خردسالان محبت ورزند
» .اگر درماندگى از انجام دادن كارهاى نيك، نقص محسوب مىشود، منطق محبت به زبان على «ع»، عجز از دوستيابى را بالاترين نقص معرفى مىكند: «ناتوانترين مردم كسى است كه از دوستيابى عاجز باشد». على «ع» به اين درماندگى، عجز ديگرى كه تمايل به دشمنى و جدال است، اضافه مىكند و مىگويد: «از دشمنى و جدال بپرهيزيد» بلكه نرمى سخن بالاتر از اين است. زيرا سخن نرم، ارتباط دلها را كه سرچشمه محبت است محكم مىكند: «نرمى سخن از بزرگوارى است
» .راستى ميان خواستههاى دل هيچ چيزى مانند احساس دوستيابى براى انسان موجب آسايش نيست. على «ع» هنگامى كه از بديهاى زمانش رنج مىبرد، پول و راستى و برادرى را كه مايه بقاى انسان است در يك رديف قرار داده و در باره مردم زمانش مىگويد: «بزودى مردم سه چيز را از دست مىدهند: پول حلال، زبان راست و برادرى كه از ناحيه او احساس آرامش كنند
» .اگر غربت بخاطر آنكه موجب تنهائى است بزرگترين سختى بشمار مىرود، شديدترين مرحلهى آن، ساعتى است كه انسان برادران و دوستان خود را از دست مىدهد و بدنبال آن از دلهائى كه مىبايست از مهر و محبت آنها بهرهمند گردد، محروم مىشود: «غريب كسى است كه دوست نداشته باشد.» «از دست دادن دوستان غربت است
» .ما اينجا ناچاريم موقعيت زن را از نظر على «ع» بطور خلاصه بررسى كنيم. روشن است زن نيمى از انسان محسوب مىشود. آيا ممكن است اين نصف، از محبت به نصف ديگر خالى باشد آيا نصف ديگر موظف است مقياسهاى عدالت جهانى را كه حاكم به محبت انسان بر انسان است مورد ستم قرار دهد گروهى، بعضى از سخنان على «ع» را در باره زن، نوعى لطيفه و سرگرمى تفسير كرده و موقعيت زن را از نظر وى مهمل گذاشتهاند
.از اين رو به سخنانى كه على «ع» در موقعيتهاى ويژهاى به آن زبان مىگشوده، تكيه كرده و در موردى كه زن شناخته شدهاى با وى دشمنى داشته و على «ع» در اين زمينه فقط امر به معروف مىكرده، پافشارى كردهاند و فراموش نمودهاند كه على «ع» چنين سخنانى را كه در موقعيت محدودى گفته و منظورش روشن ساختن عوامل برخورد انديشههاى مختلف است، در باره برخى از مردان، سختتر و محكمتر ايراد كرده است، در حالى كه منظور على «ع» عموم مردم در تمام موقعيتها نيستند، چنانكه اگر امثال اين سخنان را در باره زن مىگويد منظورش همه زنان در تمام حالات نمىباشند. زيرا كسانى كه باعث بروز بدبختىها و انحرافات مىباشند در معرض اين گونه سخنان قرار گرفتهاند، چه مرد باشند يا زنانى كه از نيرو و نفوذ مردان برخوردارند
.آرى، على «ع» اگر به اين گونه مردان و زنان در موارد مخصوصى هجوم مىكند بخاطر آن است كه آنان در اين موارد از حق و عدالت و پيروان آن جلوگيرى مىكنند. اينجاست كه اعتقاد به بدرفتارى على «ع» با زنان، بكلى از بين مىرود. من از كسانى كه به اين مطلب توجه دارند درخواست مىكنم يك كلمه كه على «ع» بوسيله آن با زن بدرفتارى كرده باشد و آن كلمه راجع به شخص معينى در موقعيت خاصى نباشد، براى من بياورند على «ع» هنگامى به زن يا مرد حمله مىكرد كه فتنه و آشوب بپا مىكردند. بنا بر اين او تنها با فتنه در ستيز بوده است موقعيت زن از نظر على «ع» بعنوان يك انسان، درست مانند موقعيت مرد از نظر وى بود و كوچكترين امتيازى ميان آنها وجود نداشت. آيا اندوه عميق على «ع» در مرگ همسرش فاطمه «ع»، دليل آن نيست كه وى زن را بعنوان انسانى درك كرده بود كه از تمام حقوق انسانى برخوردار گردد و تمام واجبات، بر عهدهى او باشد و بر اساس اين حقوق و واجبات، از محبت انسانى بهرهمند شود و ديگران را بهرهمند گرداند آيا اعراب جاهليت و بعد از جاهليت، از فرزند پسر خوشحال نمىشدند و آن را به فال نيك نمىگرفتند و فرزند دختر آنان را اندوهناك نمىكرد و آن را به فال بد نمىگرفتند آيا اين سخن شگفت آورى كه فرزدق پس از مرگ همسرش با اين كه او را دوست مىداشت، در باره او گفت، نمايشگر نظريه عصر او كه متصل به عصر على «ع» است، در باره زن نمىباشد: براى انسان آسانترين مرده از ميان دوستانش كه مرگ او فرا رسيده، كسى است كه نقاب داشته باشد
.يعنى آسانترين مرده براى انسان از ميان دوستان و آشنايانش مردهاى است كه نقاب مىزند و منظورش زن است. بنا بر اين زن از نظر فرزدق شايسته آن نيست كه براى او گريه كنند و در مرگ او اندوهناك باشند. چرا فقط بخاطر اين كه زن است على «ع» با وجود اين كه از مردم همان زمان بود لكن از نظر انديشه و ديد و احساس، نافذترين و ارزندهترين و عميقترين آنان بشمار مىرفت. او در ضمن سخنانى كه پيروان اين انديشه احمقانه را سرزنش كرده، مىگويد: «برخى از آنان پسر را دوست دارند و از دختر بدشان مىآيد...» در اين صورت پسر و دختر از نظر على «ع» يكى است و تنها صفت «انسان» همگى را جمع مىكند
.گذشته از اين على «ع»- همان كسى كه به تمام مردم بويژه به ضعيفان محبت مىورزد- براى انسان خوش قلب واجب ميداند نسبت به زن بخاطر آنكه ضعيف شمرده شده، اگر نگوئيم ذاتا ضعيف است، مهربانتر باشد. از اين رو مىگويد: «ستمديده را يارى كنيد و مچ دست ستمگرى كه باعث بدگمانى است بگيريد و با همسران خود نيكى كنيد». در مورد ديگرى مىگويد: «من شما را به جلوگيرى از زشتيها و نيكى به همسرانتان فرمان مىدهم
» .پسر ابو طالب بمنظور آنكه نخست عموم انسانها و بدنبال آن انسانها با ساير موجودات، خود را به گرمى محبت به پيچند، حلقههاى اين زنجير متصل را در دعوت خود تعقيب مىكند و در زمينهى دانش- كه ارزش آن از نظر على «ع» آشكار است- مىگويد: «مهربانى، آغاز دانش است
» .اگر على «ع» كثرت گناهان را وحشتناك مىبيند بخاطر آن است كه كثرت گناه بحكم كسب عادت، انسان را به سنگدلى مىكشاند و بجاى آنكه در دلها محبت گرم ايجاد كند، تنفر سردى در آنها بوجود مىآورد. او در اين زمينه مىگويد: «خشكيدن اشكها بخطر سخت شدن دلها است، و سخت شدن دلها در اثر كثرت گناهان است». بنا بر اين اگر انسان گناهكار نباشد مهربان خواهد بود و در اثر اين مهربانى، از آنچه دارد در راه كمك به برادر انسانش دريغ نمىكند: «اگر نسبت به برادرت اطمينان دارى مال و دست آورد خود را به او ببخش و او را كمك كن و خوبى را براى او آشكار ساز
» .در پايان، على «ع» به مجموعه سخنانى كه بر محور دعوت به فانى شدن مردم در مردم از نظر مهر و محبت، مىچرخد، زبان مىگشايد
.به حق بايد گفت اين سخنان بالاترين ميراث بزرگ اخلاقى انسان محسوب مىشود. سخنان زيباى زير از همين قبيل است: «با كسى كه از تو جدا شده ارتباط برقرار كن و به كسى كه ترا محروم كرده عطا كن
.چنانكه دوست دارى ديگران بتو خوبى كنند به عموم مردم نيكى كن
.به آن كس كه با تو بدرفتارى كرده نيكى كن. خود را به بخشش به كسى كه شما را محروم كرده عادت دهيد
...» .پسر ابو طالب بمنظور تكميل اين دعوت بزرگ، چهارپايان، زمينها و انسانها را در اين محبت مشترك ساخته و مىگويد: «از خدا بترسيد در بارهى بندگان و شهرهاى او، زيرا شما حتى در باره زمينها و چهارپايان مورد سؤال قرار مىگيرد
» .آرى مهربانى انسان با انسان و ساير موجودات، دليل زندگى در برابر مرگ، بلكه يكى از خواستههاى وجود عادل بشمار مىرود
راستى حيات
اين راستى، از شما و بر شما پيمانى است
.زيرا آن، روح حقيقت و زيبائى است و خواستهى حيات نيرومند پيروز ميباشد شايد در جهان جماد و حيات و بطور كلى در تمام آنچه وابسته به طبيعت وجود و خصوصيات موجودات است، راستى خالص و كامل، آشكارترين مظاهر عدالت جهانى محسوب شود. بنا بر اين، راستى، محور شب و روز و زمين و فلك مىباشد. تنها در اثر راستى است كه فصول چهارگانه بدنبال يكديگر پديد مىآيند و باران مىبارد و خورشيد مىدرخشد. بواسطه راستى است كه زمين بوعده خود وفا مىكند و بدون تقديم و تأخير زمانى، نباتات را بموقع مىروياند
.ايستادگى قوانين طبيعت و حيات به راستى ميباشد. وزش باد، جريان خون در رگها و توليد نسل موجودات زنده همه بحكم قانون صحيح راستى است
.اين راستى خالص و كامل- كه محور قانون بقاء است- نخستين و بزرگترين چشمهاى است كه عدالت جهانى از آنجا سرچشمه گرفته و بسوى آن باز مىگردد
.از آنجا كه على «ع» در زمينهى راستى وجود، بررسى كامل و واكنش شديدى دارد، اصلاح مردم را بحكم عقل و احساس و ديد خود، نخستين هدف خويش قرار داده است. مفهوم صحيح اصلاح، جز درك عميق ارزش حيات و شخصيت وجود، چيزى نيست. از آنجا كه اين مفهوم، تنها مفهوم اصلاح بشمار مىرود، راستى در هر موجود مادى و معنوى، تنها محور اصلاح خواهد بود و چنانكه ديديم محور عدالت جهانى نيز بشمار مىرود
.اينجاست كه بسيارى از قوانينى كه بشر بدون توجه به قوانين عظيم وجود، بر آن اتفاق نموده و به خيال خودش قوانين اصلاحى است، از دايره اصلاح صحيح خارج مىشود. چنانكه هر چيزى كه با روح حقيقت و زيبائى مخالف است از اصلاح صحيح ساقط مىگردد
.زيرا اصلاح اگر بر اصول صحيح مبتنى نباشد چيزى جز توافق سطحى بر دروغ نخواهد بود. اصلاح صحيح از آنجا كه بر اصول بعيدى استوار است از يك راستى زيبا حكايت مىكند كه آن را با انقلاب حيات پيروز، متحد مىگرداند. بدين جهت محور اصلاح از نظر على «ع» نگهدارى انسان از دروغ يا بگوئيد نگاهدارى انسان زنده، از سردى مرگ بود نگهدارى انسان از دروغ باعث آن مىشود كه آدمى در هر حال راستى را بزرگ بشمارد و آن را به عنوان يك ضرورت حياتى تلقى كند و ديگران را- چه تنها باشند و چه در اجتماع- بسوى آن سوق دهد. اينجا على «ع» غولى كه به چشم مردم نمىآيد نشان مىدهد و بسوى آنچه كه مردم نمىدانند اشاره ميكند و كارى كه هم اكنون از عهده آنان ساخته نيست و مىخواهد قدرت آن را پيدا كنند، انجام مىدهد. مىگويد: «از شكستن و دگرگون ساختن اخلاق بپرهيزيد و زبان خود را يكى كنيد». على «ع» با اين جمله انسان راستگو را به خطرى كه از ناحيه دروغگوئى و لو يك مرتبه- به او متوجه مىشود آگاه مىسازد. بنا بر اين راستگو اگر يك بار دروغ گفت، راستى او درهم مىشكند چنانكه هر چيزى كه روى زمين افتاد خواه ناخواه شكسته خواهد شد
.دوروئى و زبان بازى نيز دو رنگ از رنگهاى دروغ محسوب ميشوند. على «ع» در اين مورد مىگويد: «مردمى راستگو باشيد
.در كارهاى خود تظاهر مكنيد. راستگوى درستكار را عزيز بدانيد و دروغگوى بدكردار را خوار بشماريد. سخن راست بگوئيد و امانت را رد كنيد و به پيمان وفا نمائيد. آن كس كه بسبب باطل در جستجوى عزت باشد خداوند او را بوسيلهى حق به ذلت مىكشاند. اگر راستگو باشى بتو پاداش مىدهيم و اگر دروغگو باشى ترا به كيفر مىرسانيم
.كسى كه در سخن گفتن راستى را از دست بدهد مصيبت گرامىترين اخلاقش را ديده است. هيچ شمشير برندهاى در دست شجاع، ارزندهتر از راستى نيست
» .نمونههاى مزبور در زمينه راستى، از ميان صدها نمونهى ديگر كه على «ع» دستور عظيم اخلاقى خود را بر آنها مبتنى مىكند، انتخاب شده است
.و اينك به اين نشانهى بزرگ كه عقل مؤثر و آگاه در آن نصيب فراوانى دارد توجه كنيد. مىگويد: «دروغ انسان را بسوى گناه رهبرى مىكند». ما در اينجا در زمينهى آشكار ساختن حقيقتى كه در اين كلمه پنهان است و بدنبال آن حقايق پايان ناپذيرى وجود دارد، احتياج به تفصيل نداريم. چنانكه در زمينهى مجسم نمودن حقيقت اخلاقى راسخى كه اين كلمه حاكى از آن است، نيازى به اطاله سخن نيست. نمونهى زير نيز از اين قبيل است: «دروغ جدى و شوخى روا نيست و براى هيچيك از شما شايسته نيست به كودك خود وعدهاى بدهد و به وعدهى خود وفا نكند
» .قسمت اول اين سخن ميان فلاسفه اخلاق بويژه فلاسفه اروپا مورد بحث قرار گرفته است. حقيقت اين است كه فلاسفهى اخلاق همه بطور اتفاق معتقدند كه راستى حيات است، و دروغ مرگ. لكن در اين مسئله كه آيا دروغ در صورت ناچارى رواست يا نه با يكديگر اختلاف دارند. بعضى موافق و برخى مخالفند و هر كدام از اين دو گروه دلايلى دارند
.اما على «ع» در برابر اين موضوع، در يك موقعيت قطعى كه با عقيده عظيم او در اخلاق هماهنگى دارد، قرار مىگيرد. عقيدهاى كه مجددا باز مىگرديم و براى خوانندهى محترم يادآورى مىكنيم كه عقيدهى مزبور از عدالت عمومى جهانى كه على «ع» آن را درك كرده بود سرچشمه مىگيرد. او بدون ترديد مىگويد: «نشانهى ايمان آن است كه راستى را جائى كه بتو زيان مىرساند بر دروغ، جائى كه براى تو سودمند است برترى دهى و اين كه سخن تو زيادتر از عملت نباشد» روشن است پسر ابو طالب در دروغ سودى نمىبيند و راستى را مايه زيان نمىداند، لكن بمنظور آنكه مردم سخن وى را بخوبى درك كنند از ديدگاه آنان سخن مىگويد. از اين رو در تأكيد اين مطلب مىگويد: «بر تو باد كه در تمام كارهاى خود راست بگوئى» و نيز مىگويد: «از دروغ دورى كنيد، زيرا راستگو مشرف به نجات و عزت است و دروغگو بر پرتگاه هلاكت قرار دارد» اما در قسمت دوم سخن كه على «ع» مىگويد: براى هيچيك از شما شايسته نيست به كودك خود وعدهاى بدهد و به وعدهاش وفا نكند.» توجه عميقى به يك حقيقت تربيتى شده است. حقيقت مزبور را مسئلهى حيات و اصول اخلاقىيى كه پيشرفت انسان بر آن مبتنى است تأييد مىكند. اين اشاره كافى است براى اين كه بدانيم تربيت كودك تنها به اندرز نيست بلكه بوسيلهى عمل نيز كودك را مىتوان تربيت كرد، و همين نظريه محور فلسفهى تربيتى ژان ژاك روسو مىباشد حيات اگر توأم با راستى باشد از هرگونه پيچيدگى دور است و همراه با سادگى خواهد بود
.زيرا هر حقيقتى به همان اندازه كه خورشيد، درخشان و شب قيرگون است، ساده و بسيط مىباشد. ما اينجا بمنظور نشان دادن اين بساطت گرم- از آنجا كه بساطت مزبور بطور زنده خود بخود از راستى صادر مىگردد- مىگوئيم: اگر على «ع» از غرور بيزارى مىجويد بخاطر آن است كه غرور با طبع راست تطبيق نمىكند، زيرا عظمت و بزرگى راست است نه غرور بنا بر اين مغرور از نظر على «ع» شخصى است كه بر طبيعت خود برترى مىجويد. على «ع» مىگويد: «مانند كسى نباشيد كه بر پسر مادرش بزرگى ميكند». او در عين حال از فروتنى در صورتى كه مقصود انسان باشد بدش مىآيد. زيرا در اين صورت فروتنى يك سرشت راست نيست، بلكه احساس اين كه انسان در عظمت و بزرگى با هر انسان ديگرى مساوى است راست مىباشد. بدين جهت على «ع» كسى را كه فروتنى او باعث شده خودش را پست بشمارد. مخاطب قرار داده و مىگويد: «از فروتنى در برابر مردم بپرهيز» آن گاه اين سخن را با جمله زيباترى تعقيب ميكند: «هرگز با كسى كه آن چنانكه تو او را بر خودت برترى مىدهى او ترا بر خودش ترجيح نمىدهد مسافرت مكن» من در ميان اصولى كه حمايتگران عظمت انسان راستين به آن معتقدند، سخنى كه بر اين سخن برترى داشته باشد يا از نظر ارزش با آن برابر باشد نيافتهام: «انسان آئينهى انسان است» از جمله سخنان على «ع» كه لزوم سادگى حيات را مىرساند سخنان زير است: «چقدر زشت است فروتنى در وقت احتياج و خشونت بهنگام بىنيازى ستودن بيشتر از استحقاق، چاپلوسى و كمتر از استحقاق، ناتوانى يا حسد است
.آنچه نمىدانى مگو
.كار نيك را براى تظاهر انجام مده و آن را از روى شرم ترك مكن. اى پسر آدم، تو در آنچه زياده از روزى خود بدست آوردى براى ديگرى خزانهدار هستى. كسى به سخن نيكو گوش ندهد كه بوسيلهى آن افتخار كند، و نه سخن بگويد تا بر ديگران بزرگى نمايد. كسى كه آنچه طاقت فرسا است بر خود تحميل كند در مىماند. در پشتيبان پست خيرى نيست
» .بدين ترتيب على «ع» هيچ جنبهاى از امور انسان و حيات را- كه بوسيلهى انديشه و احساس خود به آنها پى برده- متعرض نمىشود مگر آنكه خلاصه يك دستور العمل كامل را در ضمن آن بيان مىكند
.او اين كار را درست در آن لحظه كه مردم را بسوى حيات ساده و راستين توجه مىدهد انجام داده و اين سخن گرم را ابراز داشته است: «هرگاه برادرانت شبانه بر تو وارد شدند، آنچه در خانه دارى از آنان ذخيره مكن و خود را در بيرون خانه براى آنان بزحمت ميانداز
» .على «ع» پس از آنكه از سخن سيار خود در پيرامون ضرورت مستقيم راستى براى حيات، فارغ مىشود و در باره بساطتى كه توأم با راستى است سخن مىگويد، مسير خود را در مفاهيم اصلاح- كه در عقيده وى متمركز شده و گويا صورتى از موجودات جهان بشمار مىرود- تعقيب ميكند. مفاهيم مزبور هر چند عموم جهات اخلاقى را در بر دارد ليكن راستى، نخستين مدار آن محسوب مىشود
.اينجاست كه على «ع» توصيه مىكند كه انسان از لغزشهاى ديگران صرفنظر كند. زيرا در اين چشمپوشى، عطوفت انسان و اصلاح بدكار بوسيله رفتار وى، بمرحلهى بروز مىرسد و بطور مسلم رفتار انسان در اصلاح ديگران از اندرز دادن يا دشمنى نمودن مؤثرتر است
.على «ع» مىگويد: «بهترين كارهاى بزرگوار اين است كه از آنچه ميداند چشم بپوشد». على «ع» از آنجا كه بردبارى و تأنى را نتيجهى بلند على «ع» از آنجا كه بردبارى و تأنى را نتيجهى بلند همتى و بزرگوارى ميداند بدو خصلت مزبور توصيه مىكند «بردبارى و تأنى دو همزادند كه بلند همتى آن دو را مىزايد». او از غيبت چون بخشى از نفاق و بدرفتارى محسوب مىشود بيزارى مىجويد: «از غيبت دورى كن زيرا بدگوئى مردم نان خورش سگهاى دوزخ است»، نيرنگ نيز مانند غيبت است و هر دو از خبث باطن محسوب مىشوند، «از نيرنگ بپرهيز، زيرا آن از اخلاق فرومايگان است». على «ع» چنانكه يك دروغ را روا نمىداند و آن را شكننده راستى تلقى مىكند، همچنين هر گناهى را هر چند از نظر مرتكب آن كوچك و كم اهميت باشد سخت ميداند، بلكه گناه كوچك را در برابر عظمت انسان خطرناكتر از گناه بزرگى ميداند كه مرتكب آن فورا در صدد توبه بر مىآيد: «سختترين گناهان گناهى است كه صاحبش آن را كوچك بشمارد». على «ع» انسان را از شتاب در كار و سخن نهى ميكند، زيرا اين شتابزدگى انگيزهى سقوط انسان است و انسان پاك نبايد خود را در معرض سقوط قرار دهد: «من ترا از شتاب در كار و سخن نهى ميكنم». او بمنظور اصلاح اخلاق مىخواهد انسان از گناهى كه مرتكب شده پوزش طلبد، ولى با يك بررسى و بيان فوق العاده توجه مىدهد كه انسان هرگز از كار نيك پوزش نمىطلبد، بنا بر اين نبايد كارى كند كه به عذرخواهى ناچار گردد: «از آنچه ترا به عذرخواهى مىكشاند بپرهيز، زيرا از كار نيك عذرخواهى نمىشود
» .على «ع» در زمينهى عيبجوئى انسان از ديگران و غفلت از عيوب خود، از آنجا كه اين عمل را از نظر سلبى و ايجابى باعث سوء اخلاق و سوء روش ميداند، مىگويد: «بزرگترين عيبها آن است كه چيزى را كه در خودت هست بر ديگران عيب بگيرى». «كسى كه به عيب خودش توجه كند از عيب ديگران باز مىماند». و اگر با كار زشتى روبرو شدى نخست بايد آن را رد كرده و نپذيرى و در غير اين صورت بر شما لازم است آن عمل را زشت بدانى و گر نه در آن كار شريك خواهى بود: «كسى كه كار زشت را نيكو بداند در آن كار شريك است
» .از آنجا كه محبت بيكديگر بحكم ضرورت وجودى، يك ضرورت اخلاقى محسوب مىشود، منطق عقل و قلب انسان را وادار مىكند كه محبت او نسبت به كسى كه او را گويا ساخته و به او نيكى نموده، زيادتر و وسيعتر باشد. على «ع» در اين زمينه مىگويد: «تيزى زبانت را به كسى كه ترا گويا ساخته، و رسائى سخنت را به كسى كه ترا براه راست رهبرى كرده مگردان». آن گاه مىگويد: «كسى كه مقام ترا بزرگ شمرده پاداشش آن نيست كه ارزش او را كم كنى، و كسى كه ترا شاد كرده مزدش آن نيست كه با وى بدرفتارى نمائى
» .على «ع» حرص و غرور و حسد را كه موجب انحراف اخلاقى است شديدا مورد حمله قرار مىدهد: «حرص و غرور و حسد باعث سقوط در گناهان هستند». اگر اخلاقيون قديم، از بخل بخاطر آنكه ذاتا صفت ناپسندى است مذمت مىكردند، على «ع» كه با دقت بيشتر و انديشهى عميقترى اخلاق را مورد توجه قرار داده، بخل را از اين نظر كه جامع تمام عيوب است و انسان را به هر گونه انحراف اخلاقى و عملى مىكشاند، مذمت كرده است. زيرا بخيل از دوروئى، تجاوز، غيبت، حسد، پستى، تقلب، حرص، نارضايتى و ستمگرى برخوردار است. على «ع» مىگويد: «بخل، جامع هر خصلت ناپسندى است
» .اينجا اگر من بخواهم جزئيات عقيده پسر ابو طالب را در زمينه اخلاق و تهذيب نفس بررسى كنم سخن به درازا مىكشد، ليكن بايد بگويم: على «ع» هيچ حركتى از حركات انسان را ترك نكرده مگر آنكه آن را به شكلى در آورده و بطور كامل توضيح داده است. اگر شما بگوئيد چنين كارى وسيع و طولانى و طاقت فرسا است، منظور من نيز همين است. براى شما كافى است به زيبائىهايى كه ما از ادبيات على «ع» در اين كتاب جمعآورى كردهايم سركشى كنيد تا ببينيد بررسى عقيدهى على «ع» در زمينهى اخلاق و تهذيب نفس، و توضيحاتى كه در خور اين برگزيدهها است، ممكن است از چندين جلد تجاوز كند، ولى كافى است بگويم: اين زيباييها بهترين و گستردهترين و عميقترين ميراث انسانيت محسوب مىشود
.علاوه بر اين ما اينك ناچاريم نشانهى اصلاح عظيم را بطور خلاصه بررسى كنيم و آن را به عنوان درك عميق ارزش حيات و عظمت روح و كمال وجود، مورد بحث قرار دهيم. البته عدهى قليلى از اساتيد فن از قبيل مسيح، بودا، بتهوون و امثال آنان معتقدند كه در درجهى اول، نشانهى اصلاح ميان انسان و روح خودش مىباشد، اما اصلاح ميان انسان و ديگران، ناشى از حالت اوليه است كه بطور طبيعى از آن صادر مىگردد. على «ع» اين حقيقت را بوسيلهى درك روشن و نيرومندى، خالى از هر گونه ابهام و پيچيدگى درك كرده و از آن تعبير جامعى نموده است. او در زمينهى لزوم احترام انسان نسبت به خودش و كارهايش بدون آنكه نگهبانى بر او گماشته شود، مىگويد: «در پنهانىها از گناهان بپرهيزيد» و نيز در همين زمينه مىگويد: «از هر كارى كه پنهانى انجام مىگيرد و آشكارا شرم آور است بپرهيز، و از هر كارى كه اگر از كنندهى آن بپرسند آن را انكار مىكند بر حذر باش». و اينك به آنچه على «ع» در رابطهى ميان پنهان و آشكار مىگويد و ما آن را نشانهى اصلاح و صدور طبيعى نام گذاشتيم توجه كنيد: «هر كه باطن خود را درست كند خداوند ظاهر او را اصلاح خواهد كرد
» .جملهى زير در بارهى تهذيب نفس، از سخنان زيباى «كنفوسيوس» حكيم چينى مىباشد: «آن طور كه بر سر سفرهى پادشاه غذا مىخورى بر سر سفرهى خودت غذا بخور». روشن است منظور حكيم اين است كه هميشه براى خودت احترام قائل باش و احترام خود را مرهون موقعيت خاصى مپندار تا رفتار تو بهنگام تنهايى مانند رفتارت در برابر پادشاه باشد
.على «ع» مثل همين معنى را به شكل تازهاى بيان مىكند: «هر يك از شما بايد براى برادرش طورى زينت كند كه براى بيگانه زينت مىكند و دوست دارد بيگانه او را در بهترين قيافه ببيند» منظور على «ع» اين است كه انسان بايد در هر حال برادرش را پند دهد و او را در بهتر ساختن اخلاق و رفتار و سليقهاش كمك كند. البته اصلاح صحيح اين نيست كه بطور آشكار او را اندرز دهد و بدين سبب به او آزار يا اهانت كند، بلكه روح اصلاح اصيل بر انسان واجب ميداند كه ملايم و مهربان باشد و ديگران را در پنهانى نصيحت كند. على «ع» مىگويد: «كسى كه برادرش را در پنهانى موعظه كند او را زينت داده و اگر آشكارا به او پند دهد او را رسوا كرده است
» .در هر صورت شما بايد با خودتان و با مردم و حيات راست باشيد . زيرا بوسيلهى اين راستى مىتوانيد زندگى كنيد و در غير اين صورت نابودى بر شما حكمفرما است. بوسيلهى همين راستى است كه سلامت جسم و روح و قلب شما محفوظ مىماند و در غير اين صورت همه چيز را از دست خواهيد داد. در اثر راستى است كه به ديگران محبت مىورزيد و ديگران با شما مهربانى مىكنند و به شما اطمينان دارند، و گر نه تنفر و بيزارى و بطور كلى همهى بديها را بطرف خود جلب خواهيد كرد و مردم با نظر حقارت به شما خواهند نگريست. اين راستى از شما و بر شما پيمانى است، زيرا آن خواستهى حيات نيرومند پيروز مىباشد. خواستهاى است كه بر شما حتم مىكند هر روز به پيمان خود نظر بيافكنيد. على «ع» مىگويد: «بر هر كسى لازم است هر روز به پيمان خودش نظر كند
»خير وجود و انقلاب حيات
مىبينيم انقلاب حيات را به تمام معنى نمايشگر خير وجود، و خير وجود را نمايانگر انقلاب حيات ميداند انقلاب مىگويد: من ويران كننده و بنا كننده هستم طبيعت وجود عادل بايد بخشنده و نيكوكار باشد. وجود عادل هيچيك از چيزهائى كه بخشيده پس نمىگيرد مگر آنكه بجاى آن، چيز تازه ديگرى مىبخشد. خير وجود، ذاتى و طبيعى آن مىباشد و پيمان على «ع» در بارهى وجود، همين پيمان است و اگر او خير وجود را احساس مىكند در حقيقت عدالت وجود را بدون كم و زياد درك مىنمايد
.على «ع» در بارهى اين خير، فراوان سخن گفته است. ما بسيارى از سخنان وى را در زمينهى خير وجود سابقا نقل كرديم، و اينك شايد بتوانيم آن سخنان زيبا و راستين را در ضمن جملهاى كه حاكى از عقيدهى او به خير وجود است خلاصه كنيم: «خداوند نسبت به آنچه از او درخواست شده، بخشندهتر از آنچه از او سؤال نشده نيست». اگر ما دانستيم كلمه «خدا» از نظر قائلين به اصالت انديشه و روح مركز وجود و روابط جهانى است، آن گاه به هر خير كلى و عمومى پى خواهيم برد و خواهيم دانست كه خير وجود در اين است كه خواستهى انسان را در ضمن شرايطى تأمين مىكند و بالاتر آنكه از خواستهى او بيشتر به او مىبخشد از آنجا كه اين انسان كوچك، نمايشگر اين جهان بزرگ مىباشد، ناچار بايد چهرهاى از عدالت و خير وجود نيز محسوب گردد. بنا بر اين اگر وجود، بيش از آنچه شما از آن درخواست خير مىكنيد به شما خوبى مىرساند، بخاطر آن است كه طبيعت خود را نيكوكار معرفى كند، و شما هم كه نمونهاى از وجود محسوب مىشويد بايد به نيكوكارى نيازمندتر باشيد از كسى كه به نيكى شما احتياج دارد، و اين همان مطلبى است كه على «ع» در ضمن اين سخن تأكيد مىكند: «نيكوكاران به نيكوكارى نيازمندترند از حاجتمندان» و نيز در ضمن جملهى زير و بطور كلى در هر زمانى كه سخن از نيكوكارى مردم به ميان مىآورد اين مطلب را تأكيد مىكند: «برترى و فضيلت براى كسى است كه در ابتدا نيكى كرده است
» .اگر ما در بارهى خير و معناى آن از نظر روابط اجتماعى دقتى بعمل بياوريم مىتوانيم عقايد پسر ابو طالب را در جهات زير خلاصه كنيم
:1-
نيكوئى در اين است كه مردم با يكديگر مساعدت و همكارى كنند و هر يك از آنان براى خودش و براى ديگران بطور مساوى كار كند و اين كار از ناحيهى يكى تظاهر و از ناحيهى ديگرى اجبار نباشد .در حقيقت چنانكه على «ع» مىگويد «كار از روى تمايل و رغبت انجام گيرد نه از روى ترس و اجبار». آن گاه بمنظور ايجاد آسايش بيشتر و اطمينان مردم نسبت به يكديگر، از هيچ گونه فداكارى دريغ نكنند و اين فداكارى با زور و اجبار و بعد از درخواست نباشد، بلكه همه در اين فداكارى بر يكديگر سبقت بگيرند. بطور كلى هر چيزى كه نافع و مفيد مىباشد- چه مادى باشد يا روحى- خير خواهد بود
.2-
على «ع» معتقد است كه نيكى، نخست در چهره عمل و سپس بصورت گفتار انجام مىگيرد. زيرا انسان مانند وجود واحد، يكى محسوب مىشود و بر طبق اين قانون بايد بعضى از او با بعض ديگر همكارى كند و در گفتار و كردار يكى باشد. يكى از سخنان زيباى على «ع» جملهاى است كه آن را در بارهى كسى كه عملش مطابق با اميدش نيست گفته است: «به گمان خود ادعا مىكند به خدا اميدوار است قسم به خداى بزرگ دروغ مىگويد چه شده است كه اميد وى در عملش نمودار نيست پس هر كه اميدوار است اميدش از كردارش پيداست» بنا بر اين اگر شما كار نيكى انجام داديد بر شما لازم است سخن خوب بگوئيد: «سخن خوب بگو و كار نيك كن» .3-
على «ع» در برابر نيروهاى خير، فرصت وسيعى كه از مرز بعيدى برخوردار است در اختيار انسان مىگذارد و پذيرش توبهى از گناه را در ضمن يك قانون عملى شده، اعلام مىدارد. بنا بر اين اگر كسى با ديگران بدرفتارى كرد مىتواند از در توبه مجددا به سوى جهان نيكى رهسپار شود. على «ع» مىگويد: «عذر كسى را كه از تو پوزش مىطلبد بپذير. و تا مىتوانى بدى را به تأخير انداز» .تاريخ از بدرفتاريهاى ابو موسى اشعرى نسبت به على «ع» آگاه است و مىداند كه على «ع» در مشكلات و بطور كلى در هيچ موقعيتى از عقيدهى خود دست بر نمىدارد، لذا مىبينيم كسى را به سوى ابو موسى مىفرستد و مىگويد: «راستى تو مردى هستى كه خواهشهاى بيجا ترا گمراه نموده و ترا غرور فرا گرفته است، پس از خدا درخواست گذشت كن تا از لغزشت صرفنظر كند، زيرا كسى كه از خدا درخواست گذشت كند خداوند از او مىگذرد
»4-
على «ع» معتقد است كه نيروهاى خير در انسان وابسته به يكديگرند و بستگى شديدى بر آنها حكومت مىكند. بنا بر اين اگر در انسانى يك جهت خوب وجود داشت ناچار بايد به جهات خوب ديگر مربوط باشد و بديهى است كه اين جهات در مناسبتهاى ويژه بروز مىكنند. اين بررسى كوتاه بطور اشاره مىرساند كه وجود- چه وجود عمومى بزرگ باشد يا مانند انسان وجود خصوصى كوچك- در هر صورت يكى است و از برابرى و عدالت و خير انديشى برخوردار است: «هرگاه كسى خصلت خوبى داشت امثال آن را انتظار داشته باشيد» .5-
سرايتى كه ميان خصلتهاى پسنديده وجود دارد، درست مشابه آن در سرايت خوبى و بدى بين مردم احساس مىشود: «با نيكوكاران معاشرت كن تا از آنان باشى». «نيكى و نيكوكاران را جستجو كنيد» .6-
على «ع» ايمان دارد كه انسان- هر كه باشد- مىتواند در راه خير قدم نهد و اين مسير را تعقيب كند و در اين راه هيچكس از ديگرى شايستهتر نيست: «هيچيك از شما نبايد بگويد فلانى در انجام دادن كار خوب، بهتر از من است».
7-
انسان نبايد كار نيكى كه انجام داده زياد بشمارد، بلكه بايد كار خير را هر چند زياد باشد كم بداند، زيرا اگر به اندازهى معيّنى اكتفا كند خير وجود عظيم را انكار نموده و توانائى انسان را- كه جهانى بزرگ در او نهفته شده- نپذيرفته است. على «ع» در بارهى نيكوكاران مىگويد: «آنان از كردار اندك خود خشنود نمىشوند و زياد را زياد نمىشمرند و خود را متهم مىدانند و از اعمال خويش ترسانند» .8-
اينجا بايد بطور اشاره نظر عميقى را كه على «ع» به مفاهيم تمايل انسانى افكنده و بدين وسيله عموم مردم را به آسايش فرا خوانده مورد بررسى قرار دهيم .اگر ما به نوشتههاى متفكرين بزرگ كه توجه خود را فقط به شئون مردم معطوف ساختهاند مراجعه كنيم مىبينيم كلمهى «خوشبختى» در اين نوشتهها زياد به چشم مىخورد و متفكرين بطور كلى اين كلمه را محور بحث خود قرار داده و روى آن سخن گفتهاند
.ليكن على «ع» اين كلمه را به كلمه ديگرى كه وسيعتر و از نظر معنى عميقتر است و اتصاف طبيعت به آن مناسبتتر مىباشد تبديل نموده است. على «ع» كلمهى خوشبختى را به كلمهى «خير» تبديل نموده و دلها را بسوى اين كلمه توجه داده است. زيرا خوشبختى بر خلاف خير، در دايرهى فرد مىباشد. بنا بر اين خير، بزرگتر است. بعلاوه خير شامل خوشبختى مىباشد، در حالى كه خوشبختى ممكن است منهاى خير تحقق يابد. گذشته از اين برخى از مردم گاهى در اثر موقعيتى كه اصلا براى انسان ايجاد شرافت نمىكند بلكه گاهى باعث آزار ديگران مىشود خوشبخت مىشوند و حتى گاهى با وجود اين كه در مرحلهى پستى قرار گرفتهاند گمان مىكنند خوشبخت هستند، ليكن خير چنين نيست، زيرا معدن خوشبختى، معدن خير است. بنا بر اين خير سعادتى است كه وابسته به سعادت عموم مردم است و با جسم و جان و عقل ارتباط دارد از اين رو على «ع» هنگامى كه انسان را به عوامل ترقى دعوت مىكند در دعوت گرم خود از اين كلمه كمك مىگيرد
.من در آثار على «ع» كلمهى «خوشبختى» را جز يك بار نديدم، در عين حال معنى كلمه مزبور در اين مورد نيز از مفهوم وسيع خير بيرون نيست. جملهاى كه كلمهى «خوشبختى» در آن بكار رفته اين است: «خوشبختى مرد در آن است كه همسرش شايسته و فرزندانش نيكو كار و برادرانش بزرگوار و همسايگانش شايسته باشند و روزى او در شهر خودش باشد». ببينيد على «ع» چگونه خوشبختى انسان را وابسته به خوشبختى افراد خانواده و برادران و همسايگانش دانسته و سپس سعادت همين انسان را به سعادت شهرهاى خودش مربوط ساخته و به اين تكيه كرده است كه اين شهرها بوجود آورندهى خوراك فرزندان خود- كه او هم يكى از آنها محسوب مىشود- مىباشد 9- خير وجود و خير انسان ناچار اطمينان به وجدان انسان را بدنبال دارند: اطمينانى كه وجدان را بعنوان آخرين داور در زمينهى سود و زيان اشياء معرفى مىكند. ما در باره اين موضوع عقيدهاى داريم كه بطور تفصيل ذيلا شرح مىدهيم: سخنان زيباى على «ع» از سه قسم بيرون نيست، بعضى از آنها فقط عقل را مخاطب قرار مىدهد و برخى تنها وجدان انسان را بدنبال دارند: اطمينانى كه وجدان را بعنوان آخرين داور در زمينهى سود و زيان اشياء معرفى ميكند، ما در بارهى اين موضوع عقيدهاى داريم كه بطور تفصيل ذيلا شرح مىدهيم: سخنان زيباى على «ع» از سه قسم بيرون نيست، بعضى از آنها فقط عقل را مخاطب قرار مىدهد و برخى تنها وجدان را مورد خطاب قرار داده و بيشتر آنها عقل و وجدان را با هم مخاطب ساخته است
.اما در بارهى سخنانى كه تنها عقل را مخاطب قرار داده بايد گفت: اين سخنان، هدف اصلى و نتيجهى قطعى فعاليتهاى عقل بشمار مىرود
.عقلى كه با بررسى و دقت خود، خوبى و بدى زمان را درك نموده و در اثر تجربههاى فراوان، تمام حقايقى كه براى او كشف مىشود شناخته است. بدين جهت سخنان مزبور از آنجا كه عقلى كه با بررسى و دقت خود، خوبى و بدى زمان را درك نموده و در اثر تجربههاى فراوان، تمام حقايقى كه براى او كشف مىشود شناخته است. بدين جهت سخنان مزبور از آنجا كه ارتباط محكمى با حقايق دارد، درست بر طبق قواعد هندسى، داراى حدود و ابعاد ويژهاى القاء مىگردد، از آن سو چون بستگى كاملى نيز با زيبائى بيان دارد در ميان اصول ادبى كلاسيكى عرب، در زيباترين چهارچوب هنرى از نظر ماده و صورت، جلوه مىكند
.در اين نوع حكمتهائى كه به عقل متوجه شده مىبينيم على «ع» اختيار را بدست مردم داده تا خودشان در آنچه مىبينند قضاوت كنند و به اختيار خودشان آن را گرفته يا ترك كنند، و لذا در اين نوع حكمتها صيغهى طلب بچشم نمىخورد، تنها چيزى كه مىبينيم حكمتهائى است كه در قالب خبرى خالص، بدون امر و نهى، ترتيب يافته است: حكمتهائى كه در آن طبيعت دوست و دشمن، نيكوكار و بدكار، عاقل و نادان، بخشنده و بخيل، راستگو و منافق، ستمگر و ستمديده، پرخور و تهى دست، پيرو حق و پيرو باطل، اخلاق سالم و اخلاق بيمار، موقعيت دانا و نادان، سخنگو و ساكت، تندخو و بردبار، طمعكار و قانع، سختى و آسانى و دگرگونيهاى زمان و اثرات آن در اخلاق انسانها و ساير امورى كه آن را در يك فصل يا يك باب نمىتوان بشمار آورد، آشكار مىگردد
.اما در زمينهى سخنانى كه وجدان يا عقل و وجدان را با هم مخاطب قرار داده شما را به مطالب زير توجه مىدهيم: روشن است كسانى كه سلامت انسان و رضايت اجتماع را تنها در قانونگذارىها و تنظيم برنامهها مىدانند، خطاى بزرگى نمودهاند
.زيرا اين برنامهها و قوانين- كه حاكى از حقوق انسان و جانبدارى از آنهاست- انسان را درست به نتيجه نمىرساند، بلكه بايد عقل سالم و روح پاك و وجدان والائى، حقوق مزبور را كشف و ابتكار كند. زيرا تمام آنچه در دنياى مردم است به همان اندازه كه با وجدان جمعيتى كه ميدان را براى برنامهها و قوانين آماده نموده و وجود آنها را تصديق مىكنند، بستگى دارد، طبعا در ضمن حدود معينى با اخلاق سرپرستان اين برنامهها و با مرزهاى خير كه در آنان توسعه و تضييق مىيابد نيز بستگى خواهد داشت. اين را نيز نبايد فراموش كرد كه برنامههاى جديد اجتماعى، بحكم طبيعت و به نسبت امكانات اجرائى اصول آنها، در اين كه نسبت به سرپرستان خود اجازهاى موافقت يا اعتراض مىدهند با يكديگر تفاوت دارند. اما برنامهها و قوانين قديم در برابر اخلاق سرپرستان خود- كه بر اقامهى حدود اقتضائى قوانين مسلط بودند- عكس العمل بيشترى داشت، و اين خود عللى دارد كه فعلا مورد بحث ما نيست
.على رغم اين كه برنامهها و قوانين مناسب مىتواند رهبرى مردم را عهدهدار شود و آنان را به جلب منافع ملزم سازد، ليكن در صورتى كه اين رهبرى و الزام، با عمل ناشى از وجدان، موافقت نداشته باشد از حدود ارزش انسانيت بيرون خواهد بود. بعقيده ما هر عملى كه انسان انجام مىدهد اگر حامل تابش وجدان و فشارهاى روحى و بخشش از روى ميل، نباشد بطور مسلم فاقد حرارت انسانيت كه بزرگترين و گرانبهاترين چيز در عمل محسوب مىشود، خواهد بود
.برنامهها و قوانين هنگامى مىتوانند در تحكيم روابط انسانى به پيروزى نائل گردند كه با عقل و وجدان ارتباط داشته و آنها را بسوى خير بكشانند و همآهنگى جالبى ميان آمادگى فرصت براى عمل نافع و ارادهى فاعل كه ارتقاء به تمدن را براى فرد و اجتماع ضمانت مىكند، ايجاد نمايند
.آنچه در اين زمينه در چهار چوب فرد و اجتماع صدق مىكند، در تاريخ متفكران، قانونگذاران، دانشمندان مكتشفين و امثال آن نيز صادق است. از اين رو اگر تاريخ خدمتگزاران انسان و تمدن را از نظر بگذرانيد مىبينيد تنها عقل، آنان را در هر مىدانى به راه صحيح رهبرى نكرده است، زيرا عقل به تنهائى سرد و خشك مىباشد و جز با ارقام و اقسام و جهات محدودى با چيز ديگر سر و كار ندارد و لذا فقط راه را به شما نشان مىدهد، اما شما را در راهپيمائى كمك نمىكند و در پستى و بلندى آن شما را پيش نمىبرد، پس آنچه مىتواند شما را به جلو سوق دهد وجدان سالم و عاطفهى گرم مىباشد
.راستى آيا غير از وجدان و عاطفه، چيز ديگرى «ماركونى» را بر آن گوشهنشينى و تنهائى وحشتناك واداشت آرى وجدان بود كه كنارهگيرى از زيباييهاى حيات و تحمل تنهائى را بخاطر تمدن و انسان، در نظر او زيبا جلوه داد، و عاطفهى او بود كه اين وجدان سالم را آن چنان غرق حرارت نمود كه هرگز سستى در آن راه نيافت
.آنچه در بارهى ماركونى گفتيم، در باره پاستور، گاليله، گاندى، بتهوون، بودا، افلاطون، گوته و انسانهاى تكامل يافتهى ديگر نيز بايد بگوئيم
.براى توضيح بيشتر، بدنبال دليل ايجابى اين حقيقت، دليل سلبى آن را نيز نبايد فراموش كرد. براى نمونه مىتوان ادولف هيتلر، چنگيز خان، هلاكوخان، حجاج بن يوسف ثقفى و قيصر بورگيا قهرمان شوم كتاب «شهريار» اثر ماكياولى را نام برد، چنانكه بعضى از اتم شناسان معاصر نيز- كه عمليات خود را روى انسانها آزمايش مىكنند- از اين دسته محسوب مىشوند. راستى آيا اين گروه جز بخاطر عقل وسيع و درك سريع خود كه درك ديگران در برابر آن ناچيز است، امتياز يافتهاند در عين حال مىبينيم كارشان جز آدم كشى، تجاوز به مقدسات تمدن و بقاياى كوششهاى انسانى و ستم به ارزش حيات و زندگان و خير وجود، چيزى نبوده است. اين بدان جهت است كه عقل آنان همراه با وجدان سالم و عواطف پاك نبوده، و آنجا كه وجدان و عاطفه نيست از عقل بهرهاى نمىتوان برد بلكه بايد گفت چنين عقلى به زيان نزديكتر است
.من اينجا در صدد توضيح عاطفه و عقل و وجدان و ساير نيروهاى انسانى نيستم. زيرا نيروهاى مزبور بدون ترديد از واكنش و همكارى خاصى برخوردارند. منظور من از عقل، نيروئى است كه مطالب را در سطح ويژهاى كه سبب را به نتيجه مربوط مىسازد و ميان علت و معلول حكم مىكند، درك مىنمايد و در چهار چوب ارقام و حدودى كه ذاتا در اثر موقعيت خصوصى و عمومى انسان تحت تأثير قرار نمىگيرند، گردش مىكند. من روى اين اصل توضيح مزبور را يادآور شدم
.بنا بر اين كسى كه داراى چنين عقلى هست ناچار بايد از وجدان و عاطفهاى كه او را بسوى خير سوق مىدهد برخوردار باشد، و آنچه در بارهى قانونگذار مىگوئيم بايد در بارهى افرادى كه قانون براى آنان وضع شده نيز بگوئيم. بنا بر اين افرادى كه از آنان انتظار مىرود بر طبق اين روش پسنديده گام بردارند بايد علاوه بر ايمان عقلى مجرد، از اعتقاد وجدانى نيز بهرهمند باشند تا بمنظور ايجاد يك اجتماع شايسته، در راه تهذيب والاى انسانى گام نهند. بايد با فضائل اخلاقى- كه قوانين و برنامهها را در دژهاى بلند و محكمى احاطه مىكند- آشنا و پيوسته خير انديش باشند على «ع» روى همين اصل- چنانكه قبلا ديديم- عواطف پاك را در انسانها تحريك مىكرد و وجدانهاى سالم آنان را كه رنگ ديگرى بخود گرفته بود بيدار مىساخت و براى رشد آن كوشش مىكرد و مردم را به رعايت آن اندرز مىداد
.على «ع» در خطبهها، سفارشها، عهدها و بطور كلى در تمام سخنانش به وجدانها توجه داشت. زيرا مىدانست تهذيب اخلاق، در مراعات نظام عادلانه و ايجاد حرارت در رفتار مردم، اثر بسزائى دارد. او مىدانست اين تهذيب همان طور كه براى پشتيبانى از عدالت و سنن اجتماعى در زمينهى نگهدارى بيگانگان و رهبرى ديگران، امرى لازم بشمار مىرود، ذاتا نيز يكى از ارزشهاى انسانى محسوب مىشود
.گذشته از اين على «ع» از نيروى فوق العادهى ديگرى برخوردار بود كه بوسيلهى آن در اعماق انسانها نفوذ مىكرد و خواستههاى آنان را درك مىنمود و به سرشت و اخلاق آنان پى مىبرد، آن گاه بد و خوب آنها را تصور و مقايسه ميكرد و در پرتو اطمينان عميق به وجدان انسان، زبان به امر و نهى مىگشود
.اطمينان پسر ابو طالب به وجدان انسان مانند اطمينان شخصيتهاى بزرگى بود كه از عقلى تابناك و قلبى سرشار از حرارت انسانيت و توأم با محبت عميق برخوردار بودند. اطمينان او به اين وجدان مانند اطمينان بودا، بتهوون، روسو، گاندى و امثال آنان بود كه به نور دل كه هر نورى در برابر آن خاموش مىگردد رهبرى يافته بودند. پسر ابو طالب سخنان حكمت آميز خود را بر اساس همين اطمينان استوار ساخته بود. بر اساس چنين اطمينانى است كه انديشهها و رهبريهائى كه وجدان انسان را مخاطب قرار مىدهد، با يكديگر ارتباط پيدا مىكنند
.اگر على «ع» با وجود مصائب و حادثههاى ناگوارى كه از ناحيهى مردم تحمل كرد، اين چنين به جهات خير در آنان اطمينان دارد بخاطر آنست كه تخم اين اطمينان را در دلهايشان بيافشاند. او مىداند كه «حق و باطل و راست و دروغ در اختيار مردم قرار دارد» ليكن براى انسان سزاوار است چشم و قلب خود را بسوى جهات خير باز كند، زيرا اين جهات بر خلاف جهات شر، رشد مىكند و افزايش مىيابد و شايد آموختن بواسطهى تاريخ و حكمت، مهمتر و نافعتر باشد
.على «ع» بطور مكرر در زمينهى لزوم اطمينان به وجدان انسان، توصيه مىكرد. از جمله مىگفت: «كسى كه بتو گمان نيك برد گمانش را تصديق كن». در مورد ديگرى مىگويد: «هرگز به سخنى كه از دهان كسى خارج شده و تو احتمال نيكى در آن مىدهى گمان بد مبر». «از دادگرى نيست كه بر شخص مورد اعتماد با بدگمانى قضاوت شود». «هرگاه نيكوكارى، روزگار و مردم آن را فرا گرفت، سپس كسى نسبت به انسانى كه بدنامى او آشكار نشده بد گمان شود همانا به او ستم نموده است». «بدحالترين مردم كسى است كه به خاطر بدگمانى خود به هيچكس اطمينان ندارد و ديگران نيز بخاطر بدرفتارى او به وى اعتماد ندارند
» .گروهى از كسانى كه شخصيت على «ع» را مورد بررسى قرار دادهاند دچار اشتباه شدهاند، زيرا تصور كردهاند على «ع» نسبت به مردم بدبين و از آنان بكلى بيزار بوده است. اين گروه براى اثبات نظريهى خود، به سخنان خشن على «ع»- كه مردم زمانش را بوسيلهى آن مورد حمله قرار مىداده- احتجاج كردهاند. ليكن ما موضوع را بعكس مىدانيم. ما معتقديم كه على «ع» هر چند در موقعيتهاى خاصى اطمينان خود را از بعضى مردم سلب مىكرده، ولى بايد گفت او حتى براى يك لحظه اطمينان خود را نسبت به انسان از دست نداده است. راستى اگر كسى تحمل على «ع» را در برابر ناراحتىهائى كه از مردم به او مىرسيد، از نظر بگذراند، و به بردبارى عجيب او در مقابل سختىهاى وحشتزا كه ناشى از خيانت و نيرنگ دشمنان و يارانش بود پى ببرد، و از آن سو روش على «ع» را با آنان در نظر بگيرد كه چگونه تا حد امكان با آنها مهربانى و محبت مىكرد، من معتقدم اگر كسى اينها را بداند بطور مسلم درك خواهد كرد كه على «ع» به حقيقت و فطرت انسان- كه متأسفانه اجتماع در بعضى موارد آن را گمراه مىكند- خوش بين بوده و در اين جهت با «روسو» اختلافى ندارد
.آرى اگر على «ع» خيانتگران و ستمگران و نيرنگبازان را توبيخ مىكند، در عين حال معترف است كه انسان هر چند زمانى طولانى بر او گذشته باشد باز قابل اصلاح خواهد بود. زيرا همين كسى كه به انسان خوشبين است، چنانكه از نيكوكار تمجيد مىكند، بدكار را به اميد آنكه در اخلاق و رفتارش تغييرى ايجاد كند سرزنش مىنمايد. راستى اگر پسر ابو طالب چنين اميدى نداشت نمىتوانست سختىهاى روزگار را كه از ناحيه دشمنان به او مىرسيد تحمل كند و در برابر حوادث ناگوار صبر نمايد اگر على «ع» در بارهى دنيا و دنيا پرستان مىگويد: «دنيا پرستان، سگهاى فرياد كننده و درندگان وحشى هستند، بعضى بر سر بعضى فرياد مىكشند، نيرومند آنها ناتوانشان را مىخورد و بزرگشان بر كوچكشان پيروز مىشود» بخاطر آن است كه از مكر نيرنگ بازان و گناه معصيت كاران رنج مىكشد، از اين رو آنان را سخت سرزنش مىكند تا كسى را كه گناهكار و مكار و سگ زوزه كش و درنده وحشى نيست ترجيح دهد آرى على «ع» اين سخن را مىگويد آن گاه با درندهاى وحشى و نيرومند ستمگر و بزرگ ظالم مبارزه مىكند همان طور كه پزشك بمنظور سلامت روح و بدن، بلكه بمنظور ترجيح حيات بر مرگ و بخاطر خوش بين بودن به خوبى نجات، با ريشه بيماريها مبارزه مىكند بنا بر اين على «ع» همان كسى كه به حيات، بزرگترين مخلوق خدا احترام مىگذارد و براى انسان زنده كه زيباترين نمونهى حيات است احترام قائل است، اطمينان عظيمى به خير انسان دارد و به او خوش بين است و مىخواهد او چنانكه بايد آزاد باشد اگر على «ع» از اين اطمينان و خوش بينى برخوردار نبود با مردم چنين رفتار نمىكرد و نمىگفت: «هرگز به سخنى كه از دهان كسى خارج شده و تو احتمال نيكى در آن مىدهى گمان بد مبر» و بوسيلهى وصاياى خود كه حائز درك عميق و حرارت عاطفه و عظمت هدف است، به وجدان فردى و اجتماعى توجه نمىيافت: وصايائى كه قلعهى محكمى براى اخلاق عمومى و عاطفهى انسانى بشمار مىرفت و عمل نافع را بر اساسهاى ايجابى در عقل و وجدان استوار مىساخت. على «ع» به استناد همين اطمينان و بمنظور برقرارى عمل پسنديده، ديدهبانهائى از خود انسانها و جاسوسهائى از اعضايشان بر آنان معيّن ميكند و به آنان چنين خطاب ميكند: «بدانيد بر شما ديدهبانانى از خودتان و جاسوسهائى از اعضايتان و نگهبانان راستگوئى كه اعمال شما و شمارهى نفسهايتان را حفظ ميكنند گماشته شده است» على «ع» به استناد اطمينان به عدالت و خير وجود و اعتماد به عظمت حيات و جانداران، مردم زمانش را با سخنانى بيدار كننده مخاطب قرار داده و به آنان هشدار مىدهد كه حيات، توأم با آزادى و بقاى آن ابدى است و با هيچگونه قيدى سازگار نخواهد بود. تنها آنچه واسطه در بقاى حيات است و قاعدهاى از قواعد آن يا پارهاى از نور آن بشمار مىرود مىتواند از قيود حيات باشد. پس انسان نمىتواند در صدد مقيد ساختن حيات برآيد و گر نه حيات به نابودى خواهد گرائيد. بنا بر اين حيات نيز مانند وجود، زيبا و آزاد و خير انديش است و خود را بوسيلهى قوانين ثابت خود حفظ مىكند و براى قوانينى كه بدبينان براى او خواستهاند ارزشى قائل نيست
.اين حيات پيوسته به تجدد و تكامل گرايش دارد تا آنجا كه هيچ چيز جايگزين آن دو نخواهد شد. اين تجدد و تكامل، اسلوبى است كه حيات در فتوحات خود- كه عبارت از خير بيشتر و بقاى اصلح است- آن را دنبال ميكند. بررسى عميق پسر ابو طالب در زمينهى حيات و نواميس آن كه بزرگترين موجود در جهان خيرانديش هستى محسوب مىشود، او را معتقد ساخته است كه حيات، موجودى انقلابى است كه پيوسته به جلو مىنگرد و هميشه در مسير خير بيشتر، در حركت است
.انقلابى بودن حيات، ريشهى تحرك حيات و باعث تكامل آن مىباشد بدين جهت حيات مقيد به چيزى جز به شرايط وجودش نمىباشد. انقلابى بودن حيات، ريشهى جنبشهاى اجتماعى و باعث تكامل اجتماع است و اگر اين خصوصيت وجود نداشت حيات جز مرگ و جانداران جز جماد چيزى نبودند
.على «ع» به انقلاب حيات ايمان راسخى داشت. ايمان وى به انقلاب حيات به معرفت شبيهتر بود، بلكه اين ايمان خود معرفت بود
.على «ع» بر اساس اين ايمان عظيم معتقد بود كه افراد زنده قدرت دارند خود را اصلاح كنند و اين اصلاح وابسته به اين است كه با قوانين حيات سير كنند، و قدرت دارند بر سرنوشت خود حاكم باشند به اين كه در برابر عظمت حيات تسليم گردند
.ما قبلا در ضمن بحثى گفتيم كه انقلاب حيات، نزديكترين مزاياى حيات و عظيمترين آنها از نظر دلالت بر امكانات عظيم حياتى بشمار مىرود. بر كسانى كه به انقلاب حيات ايمان دارند لازم است عمليات خود را بر اساس اطمينان كلى به تكامل حتمى استوار كنند، به علاوه انديشهها را بسوى تكامل مزبور متوجه سازند و افرادى را كه به گمان خود مىتوانند در برابر حيات انقلابى و توأم با تكامل، ايستادگى كنند، با دليل و برهان از هر گونه رفتار احمقانهاى باز دارند
.پسر ابو طالب انسان را به همين ايمان و اطمينان مخاطب قرار داده و مىگويد: «تو در آغاز آفرينش خود، نادان بودى آن گاه ديگران بتو آموختند، و چه بسيار چيزهائى كه نمىدانى و انديشهى تو در آن سرگردان و چشمت در آن گمراه است سپس به آن بينا مىشوى» در اين سخن اعتراف است به اين كه حيات داراى تكامل است، و بهرهبردارى از حياتى كه در سينهى زندگان مخزون است همان آموختن مجهولات است. سخن مزبور مىرساند كه انسان براى پيشرفت يا بگوئيد براى خوبيها، آمادگى و قابليت عظيمى دارد
.دعوت گرم على «ع» بسوى معرفتى كه هر روز تازهاى را كشف و جديدى را بنا مىكند، بهترين دليل ايمان وى به انقلاب حيات و امكانات زندگان بشمار مىرود. بنا بر اين معرفت از نظر او يك پيروزى و اكتشاف آرامش ناپذير خواهد بود
.على «ع» مردم زمانش را به همين اطمينان و ايمان مخاطب قرار داده و مىگويد: «فرزندانتان را به اخلاق خود مجبور نسازيد زيرا آنها براى زمانى غير از زمان شما آفريده شدهاند». آرى اگر خوش بينى على «ع» به زيبائى حيات و قابليت مردم براى تكامل نبود هرگز على «ع» اين سخن را ايراد نمىكرد، سخنى كه حاكى از علم او به انقلاب حيات است و خوشبينى او را نسبت به امكانات انسان تكامل يافته، خلاصه مىكند، سخنى كه روح تربيت صحيح را بطور خلاصه اعلان مىكند و هر نسلى را از قيود عرفى و عادى نسل سابق رهائى مىبخشد
.پسر ابو طالب در اين زمينه سخنان فراوانى دارد. نمونههاى زندهى زير كه عمل انسان را بعنوان يك حقيقت و انقلاب و خير توصيف مىكند، از اين قبيل است: «كسى كه عملش او را كند گرداند خويشاونديش او را تند نخواهد ساخت». «ارزش هر كسى به خوبىهاى او است». «بدانيد مردم فرزندان كارهاى شايستهى خويش مىباشند». «سود كار هر كس ويژهى خود اوست
» .على «ع» در ضمن بعضى از سخنانش انسان را وادار مىكند كه در عمل، خواهان پيشرفت باشد و اگر از كم يا زياد محروم گرديد دست از كوشش برندارد، زيرا وجود خيرانديش هرگز فرزندان خود را از آنچه استحقاق دارند محروم نمىكند و اگر محروم كند، محروميت جزئى است نه كلى. علاوه بر اين گاهى آن محروميت در دومين بار عمل جبران مىشود. على «ع» مىگويد: «كسى كه در جستجوى چيزى بر آمد، به آن چيز يا به بعض آن خواهد رسيد». من تصور مىكنم خوانندهى محترم روح اين عبارت درخشان را درك كرده است. گويا اين جمله از سخن معروف مسيح سرچشمه گرفته است: «بكوبيد بكوبيد تا براى شما باز شود
» .شايد زيباترين چيزى كه در اين زمينه در عقيدهى على «ع» بچشم مىخورد، اتحادى است كه على «ع» ميان انقلاب حيات و خير وجود از نظر ماده و معنى مجسم مىكند. مىبينيم على «ع» مفهوم تكامل، يا انقلاب حيات را با مفهوم خير وجود طورى متحد مىگرداند كه خير وجود، جزئى از انقلاب حيات يا انقلاب حيات، جزئى از خير وجود محسوب نمىشود بلكه انقلاب حيات به تمام معنى نمايشگر خير وجود است و خير وجود نيز نمايانگر انقلاب حيات مىباشد
.سخنان على «ع» در اين زمينه بهترين دليل درستى گفتار ما مىباشد. اينك به نمونههائى از آن توجه كنيد: «خردمند كسى است كه امروزش بهتر از روز گذشتهاش باشد». «كسى كه فردايش بدتر از امروزش باشد محروم است». «آن كس كه دو روزش برابر باشد فريب خورده است
» .در پايان به اين سخن زيبا كه شامل بحث كنونى ما است و از حرارت محبت عميق، و زيبائى هنر اصيل برخوردار است، و روزها را با احساسات بشر شريك ميداند توجه كنيد: «هيچ روزى بر پسر آدم نمىگذرد مگر آنكه به او مىگويد: من روز جديدى هستم و بر تو گواه مىباشم، در من سخن نيك بگو و كار شايسته كن، زيرا ديگر مرا براى هميشه نخواهى ديد
»ما اكنون سخنان زيباى پسر ابو طالب را در اين كتاب نقل مىكنيم. اين سخنان در زمينهى اخلاق پاك و خودسازى والاى انسانى كه از انقلاب حيات و خير وجود سرچشمه مىگيرد، شاهراهى بزرگ تشكيل مىدهد. اين سخنان زيبا تا روزى كه انسان خيرانديش باقى است، جاويد خواهد بود بيروت- جرج جرداق
3
على «ع» در آغاز سخنعلى (ع) در آغاز سخن آيا از خودم به اين قانع باشم كه به من زمامدار مؤمنان بگويند در حالى كه با مردم در سختىهاى روزگار شريك نباشم از احتكار جلوگيرى كن
.هرگز آنچه را تمام مردم در آن يكسانند بخود اختصاص مده
.آگاه باشيد، من با دو كس مىجنگم: كسى كه چيزى را كه ندارد ادعا كند و كسى كه چيزى را كه به عهدهى او است دريغ نمايد
.هيچ فقيرى گرسنه نشد مگر به آنچه ثروتمند از آن بهرهمند گرديد
.نعمتى را فراوان نديدم مگر آنكه در كنار آن حقى ضايع شده است
.هميشه ويرانى زمين بخاطر تنگدستى اهل آن است، راستى مردم در اثر توجه حكمرانان به جمع آورى مال، پريشان مىشوند بايد فكر تو در آبادانى زمين، از فكر گرفتن ماليات بيشتر باشد
.هيچ شهرى از شهر ديگر براى تو سزاوارتر نيست، بهترين شهرها شهرى است كه ترا بدوش گيرد
.تنگدستى در وطن غربت است
.اگر فقر براى من بصورت انسانى مجسم شود او را خواهم كشت
.روز رستاخيز آدمى را از مالش سؤال مىكنند كه از كجا بدست آورده است
.چگونه آشاميدنى و غذا را بر خود گوارا مىدارى در حالى كه مىدانى حرام مىخورى و حرام مىآشامى زشتترين ستمها ستم بر ناتوان است. ستم به شمشير مىكشاند
.نوميد گرديد آن كس كه ستمى بدوش گرفت
.روز ستمديده بر ستمگر سختتر از روز ستمگر بر ستمديده است
.ستمگر و كمكدهندهى او و كسى كه به ستم راضى است هر سه با يكديگر شريكند
.هرگز حق برادرات را بخاطر اعتماد به آنچه ميان تو و او مىباشد ضايع مكن، زيرا كسى كه حقش را تباه گردانى برادر تو نيست
.اگر در نويسندگان تو نقصى باشد و تو از آن غافل باشى آن را به گردن تو مىگذارند
.بدترين وزيران تو وزيرى است كه پيش از تو وزير اشرار و با آنان در گناهان شريك بوده است
.در امور كارگردانان خود انديشه كن و بر اساس تجربه آنان را استخدام نما و از روى طرفدارى بيجا و به ميل خود، آنان را به كارى نصب مكن، زيرا دلبخواهى و حمايت بيجا از فروع ستم و خيانت محسوب مىشوند
.از هر كارى كه پنهانى انجام مىگيرد و آشكارا شرم آور است بپرهيز
.خداوند بر پيشوايان عادل مقرر كرده است كه خود را با مردم ناتوان مقايسه كنند
.دلهاى رعيت خزانهى فرمانرواى آنها است، همان عدالت يا ستمى كه در آن سپرده است خواهد يافت
.دوستى و اندرز رعيت هنگامى آشكار مىگردد كه حكومتهاى خود را سنگين نشمارند
.هنگامى كه زمامدار تغيير يافت زمان دگرگون مىشود
.خشم خصوصى در برابر رضايت عمومى قابل اغماض است
.هرگاه خداوند بر ملتى خشم گرفت نرخهاى آنان بالا مىرود و تبهكاران بر آنان چيره مىشوند
.ولى من تأسف مىخورم از اين كه كار اين ملت را بيخردان و تبهكارانشان بعهده مىگيرند و مال خدا را دست بدست گردانده و بندگانش را برده مىكنند
.دانشمندان، فرمانرواى پادشاهانند و ستم پايان زمامدارى آنان است. دانش دينى است كه بسبب آن پاداش داده مىشود
.پستترين مردم كسى است كه نزد زمامدار ستمگر از انسان ناتوان بدگوئى كند
.اين ساعتى است- از شب- كه هر بندهاى در آن دعا كند دعايش مستجاب مىشود مگر آنكه باجگير يا جاسوس يا شرطى باشد
.سه كس مال را برترى مىدهند: بازرگان دريا و همنشين سلطان و كسى كه در قضاوت رشوه مىگيرد
.اگر گرگ چوپان باشد چه كسى گوسفندان را نگاهدارى ميكند خدا لعنت كند كسانى را كه به معروف امر مىكنند و خودشان آن را انجام نمىدهند، و كسانى را كه از منكر جلوگيرى مىكنند و خود مرتكب آن مىشوند
.بدانيد شما در زمانى هستيد كه گويندهى حق در آن كم است و زبان از راستگوئى كند و پيرو حقيقت خوار است
.ذليل، نزد من عزيز است تا آنكه حق او را بستانم، و نيرومند، نزد من ناتوان است تا آنكه حق را از او بگيرم
.روزگارى براى مردم خواهد آمد كه در آن مقرب نيست مگر سخنچين، و زيرك خوانده نمىشود مگر تبهكار، و ناتوان شمرده نمىشود مگر شخص با انصاف
مراقب افکارت باش که گفتارت میشود