على(عليه السلام) از نگاه دانشمندان و نويسندگان
على(عليه السلام) از نگاه دانشمندان و نويسندگان
سيدتقى آل ياسين
شخصيت ممتاز و ارزنده مولاى متقيّان اگرچه بيش از ساير نوابغ بشرى مورد تحليل و ارزيابى قرار گرفته است ولى باز درباره اش ناگفته هاى بسيار وجود دارد و بى گمان كلك و زبان نويسندگان و گويندگان از بازگويى برازندگى هاى شخصيّت يگانه صاحب نهج البلاغه همچنان ناتوان و قاصر مانده است.( )
حازَ الفضائِلَ و المناقِبَ كُلَّها أنّى يُحيطُ بِمَدْحِهِ الأسفارُ( )
«او حايز تمام فضايل و منقبت ها شد. كتاب ها كجا مى توانند بر مدح و ستايش او احاطه يابند؟»
از آن جا كه پژوهندگان وادى معرفت درباره اثر گران سنگ و پربهره نهج البلاغه سال هاى متمادى سخن گفته و قلم رانده اند، درباره ابعاد وجودى و گونه هاى شخصيّتى امام على(عليه السلام) نيز كتاب ها و منقبت نامه هاى بسيار پرداخته اند، به طورى كه عبدالفتّاح عبدالمقصود، نويسنده صاحب نظر و متفكر مصرى، يادآور اين نكته است كه اگر كتاب هاى نوشته شده به نام «مناقب علىّ بن ابيطالب(عليه السلام)» را در يك محل جمع آوريم، خود كتابخانه اى بسيار مجلّل و كم نظير خواهد شد.
مسلمانان از بدو پاگرفتن اسلام با پيروى از كلام خداوندى كه بارها مردمان را به كسب دانش فراخوانده و يا دانشمندان را در مقامى غير از نادانان قرار داده است، رفته رفته در وادى دانش اندوزى ثابت قدم گشتند و با پيمودن مدارج علمى پايه هاى عظيم اسلامى را پى ريختند.
اميرالمؤمنين(عليه السلام) در نهج البلاغه در مناسبت هاى گوناگون مردمان را به فراگرفتنِ دانش ـ اگرچه از سوى كافران باشد ـ دعوت فرموده و بارها با كلمات استوار خود ثابت قدمان عرصه دانش و راسخان در علم را ستوده است:
هَلَكَ خُزّانُ الاموالِ وَ هُمْ اَحْياءُ و الْعُلَماءُ باقُونَ ما بَقِى الدَّهْرُ، أعْيانُهُمْ معقودَةُ و اَمثالُهُمْ في القلوبِ موجودةٌ»;( ) گردآورندگان دارايى ها در همان حال كه زنده اند، مرده اند و دانشمندان پايدارند تا روزگار پايدار است. جسم هاى آن ها گم شده امّا نقش هايشان بر صفحه دل ها موجود است.
نويسندگان و محققان دانش دوست و پاره اى از افراد از همان دوره زندگانى امام على(عليه السلام) شيفته شخصيت درياسان او شدند و فضايل او را اگرچه ديگران دشمنكام نخواستند، در ضمن سخنان و يا نوشته هاى خود جاودانه كردند. تا آن جا كه با هرچه دور شدن از زمان شهادت حضرت در مسجد كوفه تا اين عصر روز به روز بر شمار دوستداران و ارادتمندان وى افزوده مى شود. ابوالعَيْناىِ شاعر گفته است: «اگر من بخواهم فضايل تو را بازگويم چنان است كه به هنگام ظهر از روشنى روز خبر دهم كه بر هيچ كس پوشيده نيست.»( )
خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: «اِنَّ الّذينَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلَ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُداً.» (مريم: 96); همانا كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته انجام دادند، خداوند به زودى براى آنان دوستانى نيكو قرار مى دهد.( )
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز مى فرمايند: «على(عليه السلام) در قول و فعل خود از معصيت به دور است. هر سخنى كه گويد و هر كارى كه كند با دعوت دينى مطابقت دارد و داناترين مردم به معارف و شرايع اسلام هموست.»( )
خواجه نصيرالدين توسى، رياضى دان و فيلسوف بزرگ اسلامى، در كتاب تَجْريد الاعتقاد از اميرالمؤمنين(عليه السلام) اين چنين ياد مى كند:
«على(عليه السلام) داناتر از همگان بود. او حدسى نيرومند داشت و هميشه همراه رسول(صلى الله عليه وآله) بود. بخشش او از همه افزون بود و پس از پيغمبر پارساترين و فرزانه ترين مردم به شمار مى آمد. ايمانش بر همه مقدّم و سخنش از همه فصيح تر و انديشه اش از همه محكم تر بود. او سرچشمه فياضى بود كه دانشمندان دانش هاى خود را به او استناد مى دادند.»( )
فخرالدّين رازى، مفسّر دانشمند و خبير اسلامى، كه درباره نهج البلاغه شرح ناتمامى هم به او نسبت مى دهند، درباره على(عليه السلام) چنين اعتقادى دارد: «هر كس در دين پسر ابوطالب را پيشواى خود قرار دهد، همانا رستگار شده است. چون پيامبر درباره اش فرمود: خدايا! على هرگونه باشد، حق را بر محور وجودش بچرخان.»( )
در صحيح مسلم آمده است: «دوست داشتن على(عليه السلام)نشانه ايمان و دشمن داشتن او نشانه نفاق است.»( )
احمد بن حنبل شيبانى معروف به «ابن حنبل» مى گويد: «درباره هيچ يك از صحابه رسول الله(صلى الله عليه وآله) به اندازه على بن ابى طالب(عليه السلام) فضايل نقل نشده است.»( )
ميخاييل نعيمه، دانشمند مسيحى عرب، معتقد است: «هيچ مورّخ و نويسنده اى هر اندازه هم از نبوغ و رادمردى ويژه برخوردار بوده باشد، نمى تواند قيافه كاملى از انسان بزرگى مانند پيشوا على(عليه السلام) را در مجموعه اى كه داراى هزار صفحه باشد، ترسيم نمايد و دورانى پر از رويدادهاى بزرگ مانند دوران او را توضيح بدهد.»( )
جبران خليل جبران، نويسنده پرشور مسيحى، مى گويد: «به عقيده من فرزند ابى طالب نخستين كسى بود از عرب كه با روح كلّى جهان ارتباط برقرار كرد و با آن هم نشين شد. هر كس شيفته او گشت، شيفتگى او وابسته به فطرت است و هر كه به دشمنى او پرداخت، از ابناىِ جاهليّت است. على(عليه السلام) هنوز پيام خود را به طور كامل به سراسر جهان نرسانده بود كه به سراى جاويد شتافت. مرگ على مانند مرگ پيامبران روشن بين بود; همان پيامبرانى كه به شهرى روى مى آوردند و با مردمانى مى زيستند كه هرگز شايسته آنان نبودند.»( )
ايلياپا وليج، مورّخ و خاورشناس روسى، در كتاب «اسلام در ايران» شخصيت اميرالمؤمنين را اين گونه تفسير مى كند: «على(عليه السلام)پرورده محمّد(صلى الله عليه وآله)و عميقاً به وى و امر اسلام وفادار بود. على تا سرحدّ شور و عشق پاى بند دين بود. صادق و راستكار زيست و در امور اخلاقى همواره خرده گير بود. هم سلحشور بود و هم شاعر، و همه صفات لازمه اولياءاللّه در وجودش جمع شده بود.»( )
هنگامى كه آراء و نوشته هاى دانشمندان مسيحى را درباره اميرمؤمنان(عليه السلام) بررسى مى نماييم، بى ترديد با دريايى از شگفتى تعبير روبه رو مى شويم. اين تعابير ارزنده، به تصريح اكثريّت از صداقت نفس و ارادت خالص آن ها حكايت مى كند و اين كه انديشمندان معاصر معتقدند كه «على(عليه السلام) و كتاب او در ميان مسلمانان غريب و تنهاست»( ) و يا اين كه «ما شايستگى شناخت على(عليه السلام) را از دست داده ايم و شناخت او را از مغزهاى ما برده اند»( )، قولى به تمام پذيرفتنى و مطابق با حقيقت تواند بود.
با در نظر آوردن تحقيقات بسيار و كارساز مسلمانان باز بايد بر اين نكته اذعان كنيم كه سهم غيرمسلمانان با انصاف و دانادل در شناخت و شناسانيدن چهره ناب علوى و كتاب ارجمندش اگربيش تر و پرمايه تر از مسلمانان نباشد، بى گمان كم تر از آنان و ساير پژوهندگان نخواهد بود. و در اين باره كوشش هاى جدّى و تا حدودى آگاهانه آنان اين ادّعا را ثابت مى كند.
جرج جرداق مسيحى در كتاب بسيار ارزشمند «امام على(عليه السلام)، صداى عدالت انسانى» پس از آن كه قهرمانى هاى امام
را با قلم تواناى خويش توصيف مى كند و شمّه اى از فضايل او را بازگو مى نمايد، در خطاب به روزگار مى گويد: «آه! اى دنيا! چه مى شد اگر قواى خود را جمع مى كردى و توانت را براى بار ديگر در يك جا متمركز مى نمودى و در هر عصر و زمان يك نفر مانند على(عليه السلام) را كه در عقل و خرد و منطق و بيان و حماسه و شجاعت با او همپايه بود، براى بشريّت به ارمغان مى آوردى!»( )
من آدمى به لطف تو هرگز نديده ام اين صورت و صفت كه تو دارى فرشته اى!
نرسيسيان يكى ديگر از فضلاى مسيحى معتقد است: «اگر امروزه اين خطيب بزرگ بر منبر كوفه پاى مى نهاد، مى ديديد كه مسجد كوفه با آن پهناوريش از سران و بزرگان اروپا موج مى زد. آنان مى آمدند تا روحشان را از درياى بى انتهاى دانش او سيراب سازند.»( )
توماس كارلايل، فيلسوف انگليسى و صاحب كتاب «الأبطال» عاشقانه و دردمندانه از على(عليه السلام) ياد مى كند: «ما چاره اى نداريم به غير از آن كه على(عليه السلام) را دوست داشته باشيم; چه، او جوانمردى بلند قدر و نيك نفس بود. از سرچشمه وجدانش مهر و نيكويى سرازير مى گشت و از دلش شعله هاى دلاورى و شجاعت زبانه مى كشيد. در كوفه ناگهان به حيله كشته شد و شدت عدالتش موجب اين جنايت گشت; چه او هر كس را چون خودش عادل مى پنداشت. هنگامى كه درباره قاتلش گفتوگو مى شد، گفت: اگر زنده ماندم،خود مى دانم با او چه رفتارى پيشه سازم و اگر درگذشتم كار با شماست: اگر خواستيد قصاص كنيد و ضربت شمشيرش را به ضربتى سزا دهيد و اگر توانستيد درگذريد! كه اين به تقواى الهى نزديك تر است.»( )
كارلايل اين سخن را از نهج البلاغه به عاريت گرفته است; چرا كه حضرت در نامه بيست و سوم كه در واقع آخرين وصيّت نامه او به شمار مى رود، درباره پسر ملجم وصيتى نموده كه به راستى ابناىِ بشر را به تعجّب وامى دارد.
اگر تمام فرهنگ نامه ها و تاريخ هاى سرنوشت ساز بشرى را با ذرّه بين تحقيق، سطر به سطر جستوجو كنيم، اگر سرگذشت بزرگان و نوابغ را با تمام جزئيّاتش در نظر آوريم، اگر تمام آفريده هاى ذى شعور الهى را فرد به فرد مورد مطالعه و بررسى قرار دهيم و اگر همه زندگى نامه هاى انسان هاى كامل و بى نقص را صفحه به صفحه ورق بزنيم ... بدون ذرّه اى شك و ترديد هرگز نخواهيم توانست سخنانى به اقتدار و عظمت و در عين حال به مظلوميت اين وصيّت نامه بيابيم! آن هم وصيت نامه اى كه از سوى امير و فرمانروايى نوشته شده و لااقل مقتضاى طبيعى مقام و حكومت حكم مى كند كه لحن آن آمرانه، مقتدرانه و جبّارانه باشد: «وَصيّتى لَكُمْ أنْ لاتُشرِكوا باللّهِ شيئاً و محمّدٌ صلّى اللّه عليه و آله. فَلا تضيّعوا سُنَّتهُ. أقيموا هذين العمودين و اَوْقِدوا هذين المصباحين و خلاكُمْ ذَمٌّ. أنا بالأمْسِ صاحِبُكُمْ والْيومَ عِبرةٌ لَكُّمْ وغداً مفارقِكُمْ. اِنْ اَبقَ فَأنَا ولىُّ دَمى وَ اِنْ افْنَ فَالفناءُ ميعادى. وَ انْ اَعْفُ فالعفوُ لي قربةٌ و هُو لَكُمْ حسنةٌ. فَأعفوُا "الا تُحبُّونَ أنْ يَغْفِراللّهُ لَكُمْ".»;( ) سفارش من به شما اين است كه براى خداوند شريك قايل نشويد و سنّت محمّد(صلى الله عليه وآله)را تباه نسازيد. اين دو ستون (توحيد و نبوت) را به پا داريد تا از هر نكوهشى در امان مانيد. من ديروز يار و هم نشين شما بودم و امروز مايه عبرتتان هستم و فردا از شما جدا خواهم بود. اگر ـ از اين ضربت پسر ملجم ـ جان به سلامت بردم، خودم صاحب خونم هستم و اگر مُردم همانا مرگ وعده گاهِ ديرين من است. اگر وى را ببخشم، اين بخشش باعث نزديكى من به خداست ـ و اگر شما عفو كنيد ـ براى شما نيكوكارى است. پس از او درگذريد! «آيا دوست نداريد كه خداوند نيز شما را بيامرزد!
طه حسين در كتاب سودمند خود از اميرالمؤمنين اين چنين ياد مى كند: «على(عليه السلام)در بازارها قدم مى زد و مردم را به تقوا مى خواند. روز حساب را به يادها مى آورد و در خريد و فروش مراقب اهل بازار بود. او از همه غرور مايه هاى مقام پرهيز داشت و هرگاه مى خواست چيزى براى خود بخرد، جستوجو مى كرد تا در ميان بازار كسى را يابد كه او را نشناسد. چون دوست نداشت فروشنده به خاطر مقام و منصب در حق او رعايتى بكند. على(عليه السلام)از خود خشنود نبود، مگربه هنگامى كه حق جامعه و مردم را ادا كرده باشد ... على(عليه السلام)حتى براى يك لحظه هم خدا را فراموش نمى كرد. آرى، او هم امام بود و هم معلم.»( )
خليل بن احمد فراهيدى، نحودان و واضع علم عروض، دليل امامت و پيشوايى على(عليه السلام)را در بى نيازى او از مردم مى داند: «بى نيازى پسر ابوطالب از ديگران و نياز همه به او دليل اين است كه او امام همگان است.»( )
و امّا يكى ديگر از شيفتگان شخصيت والاى علوى شبلى شُميّل، از پيشتازان مكتب مادّيگرى است كه اين چنين زيبا و گزيده به وصف حضرت مى پردازد: «الامامُ علىّ بن ابيطالب عَظيمُ العُظماءِ، نُسخةٌ مُفْردةٌ لَمْ يَرَلها الشَّرْقُ و لاالغربُ صورةً طِبْقَ الأصل، لاقديماً و لاحديثاً»; امام على بن ابى طالب، بزرگ بزرگان، يگانه نسخه اى است كه خاور و باختر در گذشته و حال، صورتى ديگر از آن كه مطابق با اصل باشد، به خود نديده است.( )
و شهريار، شاعر پرآوازه معاصر چه زيبا و در خور اين گفته شُميل را به زيور نظم آراسته است:
على(عليه السلام) است نسخه فردى كه شرق و غرب جهان دگر نديد سوادى از او مطابق اصل( )
در اين جا سخن خود را با گفتار محقّقانه شارح معتزلى، ابن ابى الحديد، كامل مى كنيم. وى در مقدّمه شرح نهج البلاغه پس از نقل سخنانى درباره نَسَب و پيشينه اميرالمؤمنين چنين مى نويسد: «... اما فضايل آن حضرت به چنان عظمت و اشتهارى رسيده و آن چنان در همه جا منتشر شده است كه نمى توان متعرّض بيان آن شد ... و اينك من چه بگويم درباره بزرگ مردى كه دشمنان نتوانستند فضايل او را پوشيده دارند. و تو ]خواننده [مى دانى كه بنى اميّه در خاور و باختر جهان بر پادشاهى چيره شدند و با تمام مكر و نيرنگ در خاموش كردن پرتو على(عليه السلام)كوشيدند و بر ضد او تبليغ كردند و براى او عيب هاى نكوهيده تراشيدند و بر همه منبرها او را لعن كردند و ستايشگرانِ او را نه تنها تهديد كردند كه به زندان افكندند و كشتند و از روايت هر سخن و حديثى كه دربردارنده فضيلتى براى او بود و يا خاطره او را زنده مى كرد، جلوگيرى نمودند. حتّى از نام گذارى كودكان به نام على ممانعت كردند. و همه اين كارها به برترى و علوّ مقام او افزود و بايد گفت نام و ياد على همانند مشك معطرى بود كه هر چه آن را مى پوشاندند، باز بوى عطرش به مشام مى رسيد...
و من چه بگويم درباره مردى كه يهود و نصارا با آن كه نبوّت پيغمبر(صلى الله عليه وآله) را تكذيب مى كنند، او را دوست دارند و فلاسفه با آن كه با اهل شريعت در ستيزند، او را تعظيم مى كنند و پادشاهان روم و فرنگ صورت او را در كليساها و پرستشگاه هاى خود در حالى كه شمشير حمايل كرده و براى جنگ دامن به كمر زده است، تصوير مى كنند و پادشاهان ترك و ديلم صورت او را بر شمشيرهاى خود نقش مى زنند.
و من چه بگويم درباره مردى كه هر كس دوست دارد با انتسابش به او بر حسن و افتخار خويش بيفزايد، تا آن جا كه ارباب فتوّت نيز خود را به او منتسب مى كنند...»( )
آرى، بدخواهان و دشمنان على(عليه السلام) در طول تاريخ هرگز نتوانستند شعله عشق و خاطره او را از قلب ها و يادها بزدايند; چه، خداوند نخواسته است تا نور خويش به خاموشى گرايد: «يُريدُونَ أنْ يُطْفِؤا نُورَ اللّهِ بأفْواهِهِمْ وَ يأبَى اللّهُ إلاّ أنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الكافِرونَ.» (توبه: 33); مى خواهند نور خدا را با دهان ها ـ و سخنانشان ـ خاموش كنند و خداوند نمى پذيرد جز آن كه نور خويش را كامل نمايد، هر چند مودر پسندِ كافران نباشد.
عايشه دختر ابى بكر بن ابى قحافه،يكى از زنان پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم است بر اساس تواريخ معتبر،عايشه ميانه خوبى با على عليه السلام و فاطمه عليها السلام و فرزندان ارجمند آنان نداشت.و اين بغض و خصومت او در جنگ جمل كاملا ظاهر شد .يعنى همان زمان كه او به خود اجازه مىدهد،همه سفارشهايى را كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در مورد لزوم پيروى و اطاعت از على عليه السلام بيان فرموده است،ناديده بگيرد،و آشكارا در مقابل آن حضرت اقدام به مبارزه كند
.اما مطلب مهم اين است كه حقيقتا فضيلت و كمال بى منتهاى على عليه السلام و خاندان پاك آن حضرت به اندازهاى درخشندگى و نور افشانى دارد،كه بسان خورشيد تابان،هيچ كس و هيچ چيز قادر به جلوگيرى از پرتو افكنى آن نيست.به طورى كه عايشه نيز با چنين طرز تفكرى هرگز نتوانست فضائل و كمالات آنها را كتمان كند.اكنون بهمواردى از سخنان و مرويات او توجه مىكنيم
:الف:عن هشام بن عروة،عن ابيه،عن عائشة قالت:قال رسول الله صلى الله عليه وآله و سلم :ذكر على عبادة. (1
)هشام بن عروه از پدرش،از عايشه روايت مىكند كه گفت:رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:ياد كردن على عبادت است
.ب:عن عائشة،ان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم خرج و عليه مرط مرجل من شعر أسود،فجاء الحسن فأدخله،ثم جاء الحسين فأدخله،ثم فاطمة،ثم على،ثم قال:«انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت». (2
)از عايشه روايت شد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيرون آمد در حالى كه عباى منقوش را كه از موى سياه بود،بر تن خود داشت.پس حسن عليه السلام آمد و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را داخل آنكساء كرد.سپس حسين عليه السلام آمد و آن حضرت حسين عليه السلام را نيز داخل كساء نمود،آنگاه فاطمه عليها السلام و بعد على عليه السلام آمدند و داخل كساء شدند.سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم (اين جملات قرآن كريم را بيان) فرمود:انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت
.ج:عن عائشة...قالت:رحم الله عليا لقد كان على الحق... (3) ،«عايشه گفت:خدا على را رحمت كند كه حقيقتا بر حق بود
...»د:عن جميع بن عمير قال دخلت على عائشة،فقلت لها:من كان احب الناس الى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم،قالت:أما من الرجال فعلى،و أما من النساء ففاطمة. (4
)جميع بن عمير گويد كه بر عايشه وارد شدم،پس به او گفتم:محبوبترين مردم نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چه كسى است؟گفت:اما از مردان پس على و اما از زنان پس فاطمه . (نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم محبوبترند) .ه:عن شريح بن هانى،عن ابيه،عن عائشة،قالت :ما خلق الله خلقا كان احب الى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم من على. (5
)شريح بن هانى از پدرش روايت مىكند كه عايشه گفت:خلق نكرد خداوند آفريدهاى را كه نزد رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم محبوبتر از على عليه السلام باشد
.و:عن عطاء قال:سألت عائشة عن على عليه السلام،فقالت:ذاك خير البشر لا يشك فيه الا كافر . (6
)عطا گفت از عايشه در مورد على عليه السلام سؤال كردم،عايشه گفت:او بهترين انسان است،و در اين مطلب شك و ترديد نمىكند مگر كافر
.ز:...حدثنا جعفر بن برقان قال:بلغنى ان عائشة كانت تقول:زينوا مجالسكم بذكر على عليه السلام
.جعفر بن برقان روايت كرد كه با خبر شدم كه عايشه مىگفت:مجالس و محافل خود را با ياد على عليه السلام زيبايى ببخشيد
.ح:عائشة رفعته:ان الله قد عهد إلى من خرج على على فهوكافر فى النار،قيل:لم خرجت عليه؟ !قالت:أنا نسيت هذا الحديث يوم الجمل حتى ذكرته بالبصرة و أنا استغفر الله. (7
)عايشه به حديث مرفوع (از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم) روايت كرد كه:همانا خداوند مقرر نمود كه هر كس بر على،خروج كند،كافر و در آتش دوزخ است. (وقتى عايشه اين حديث را بيان كرد به او) گفته شد:چرا تو بر على خروج كردى؟عايشه گفت:من اين حديث را در جمل فراموش كرده بودم تا آنكه در بصره به يادم آمد و توبه كردم
.ط:عن عطاء بن ابى رباح،عن عائشة،قالت:على بن ابى طالب اعلمكم بالسنة. (8
)عطا پسر ابى رباح،از عايشه روايت كرد كه گفت:عالمترين شما به سنت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم،على بن ابى طالب است
.ى:عن عطاء عن عائشة قالت:على اعلم اصحاب محمدصلى الله عليه (و آله) و سلم. (9
)از عطا روايت شد كه عايشه گفت:داناترين اصحاب محمد صلى الله عليه و آله و سلم،على عليه السلام است
.ك:عن عائشة،قالت:قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم،و هو فى بيتها لما حضره الموت :ادعوا لى حبيبى[قالت]فدعوت له ابو بكر فنظر اليه ثم وضع رأسه ثم قال:ادعوا لى حبيبى .فدعوا له عمر،فلما نظر اليه وضع رأسه،ثم قال:ادعوا لى حبيبى،فقلت:ويلكم ادعوا له على بن ابى طالب،فوالله ما يريد غيره[فدعوا عليا فأتاه]فلما أتاه أفرد الثوب الذى كان عليه ثم أدخله فيه فلم يزل يحتضنه حتى قبض و يده عليه. (10
)از عايشه روايت است كه گفت،رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به هنگام رحلت و احتضار در خانه او بود و فرمود:حبيب مرا نزدمن فرا خوانيد پس ابو بكر را فرا خوانديم،حضرت نگاهى به او كرد و سپس سر خود را برگرداند و فرمود:حبيب مرا نزد من فراخوانيد،پس عمر را فراخوانديم،وقتى حضرت به او نگاه كرد سر خود را برگرداند و فرمود:حبيب مرا نزد من فراخوانيد،پس من گفتم :واى بر شما،على بن ابى طالب را براى او فراخوانيد،به خدا سوگند غير از على را اراده نفرموده است،پس على را فراخواندند وقتى آن حضرت آمد،رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پارچهاى را كه روى خود داشت،كنار زد،پس على عليه السلام را داخل آن پارچه نمود،و او را از خود جدا نكرد تا رحلت نمود،در حالى كه دست پيامبر بر بدن على عليه السلام بود
.ل:عن عائشة قالت:رأيت النبى صلى الله عليه و آله و سلم التزم عليا و قبله و[هو]يقول :بابى الوحيد الشهيد،بأبى الوحيد الشهيد. (11
)عايشه گويد كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم را ديدم ملتزم و همراه على بود و او را بوسيد و مىفرمود:پدرم فداى شهيد تنها،پدرم فداى شهيد تنها
.
پىنوشتها
:1ـابن مغازلى در حديث 243 از مناقب،ص 206،ط .1
ـابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 2،ص 408،حديث 914 شرح محمودى .
ـابن كثير در البداية و النهاية،ج 7،ص 358،و متقى هندى در كنز العمال،ج 11،ص .601
ـسيوطى در تاريخ الخلفاء،ص .172
ـشيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع المودة،باب مناقب السبعون،ص 281،حديث 46 و نيز ص .312
2ـزمخشرى در تفسير كشاف،ج 1،ص 369،ذيل آيه 61 از سوره آل عمران،فمن حاجك...،
3ـابن كثير در البداية و النهاية،ج 7،ص 305،حديث .14
4ـحاكم در المستدرك،ج 3،ص 154 و .157
ـشيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع المودة باب 55،ص 202 و .241
ـابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 2،ص 167،شرح محمودى.
ـابن كثير در البداية و النهاية،ج 7،ص 355 و ديگران
.5ـابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 2،ص 162،حديث 648،شرح محمودى.
6ـهمان مأخذ،ج 2،ص 448،حديث .972
ـشيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع المودة باب مودة،الثالثة،ص .293
7ـشيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع المودة،باب مودة الثالثة،ص .294
8ـسيوطى در تاريخ الخلفاء،ص 171،و شيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع المودة،فصل سوم ص 343،و ابن عبد البر در استيعاب،اواسط شرح حال على عليه السلام ج 3،ص1104،روايت 1855 (به همين مضمون) و ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 3،حديث 1079،ص 48 (شرح محمودى) و بلاذرى در حديث 86 از شرح حال على عليه السلام از انساب الاشراف،ج 2،ص 124 ط 1 بيروت و ديگران.
9ـ«بوستان معرفت»ص 658،به نقل از حسكانى در شواهد التنزيل جزء اول،ص 35،حديث .40
10ـ ابن كثير در البداية و النهاية،ج 7،ص 360 (عن عبد الله بن عمر) .
ـ نيز ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 3،ص 14،حديث 1027 (شرح محمودى) عين روايت
.ـحاكم در المستدرك،ج 3،ص 138 و 139 (اشارتى به اين موضوع
) .ـذهبى در ميزان الاعتدال،ج 2،ص 482،در شماره .4530
ـ سيوطى در اللئالى المصنوعه،ج 1،ص 193،ط 1،و مناقب خوارزمى،ج 1،ص 38،فصل .4
11ـ هيثمى در مجمع الزوائد،ج 9،ص 138،و ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 3،ص 285،حديث 1376 (شرح محمودى) .
ـ و نيز قندوزى در ينابيع المودة،باب 59،ص 339 (...يقول:يا ابا الوحيد الشهيد،
...) .ـ متقى هندى در كنز العمال،ج 11،ص 617 (بيروت،چاپ پنجم) «يأتى الوحيد الشهيد
».مقدمه
«سفرنامه مادام ديولافوآ» عنوان كتابى است كه توسط يك محقق و مستشرق فرانسوى به رشته تحرير درآمده و به فارسى ترجمه شده است. در اين سفرنامه، ستايشى از مولاى متقيان، على ابن ابيطالب(عليه السلام) به عمل آمده كه از يك فرد غيرمسلمان، جاى تأمّل دارد.
براى برطرف شدن اين شبهه كه مبادا مترجم كتاب چيزى بر آن افزوده باشد به متن اصلى مراجعه و مجدداً جملات مذكور از زبان فرانسه به فارسى ترجمه شد
.1 پيش از بيان اين جملات، لازم است براى آشنايى بيش تر با اثر مذكور و نويسنده آن، معرفى كوتاهى از اين كتاب به عمل آيد.عنوان اصلى كتاب سرزمين پارس (كلده و شوش
)2 مى باشد. متن اصلى به زبان فرانسوى است و در سال 1887 ميلادى در فرانسه به چاپ رسيده است. تعداد صفحات كتاب 739 صفحه همراه با فهرست الفبايى موضوعى و فهرست تصاوير است. محتواى كتاب حاصل يادداشت هاى خانم ديولافوآ، همسر دانشمند آقاى مارسل ديولافوآ، مهندس و باستان شناس فرانسوى مى باشد كه در دهه 1880 سفر خود را از بندر مارسى در جنوب فرانسه آغاز نموده، پس از عبور از درياى مديترانه و تركيه و قفقاز به ايران و عراق آمده، سپس از طريق راه آبى خليج فارس و درياى عرب و درياى سرخ و درياى مديترانه، به فرانسه بازگشته اند.3 نقشه مربوط، مسير اين سفر را نشان مى دهد.4اين كتاب كه نشان ملى لژيون دونُر
(Legion Dhonneur) فرانسه را به خود اختصاص داده است5، توسط آقاى بهرام فرهوشى، با عنوان سفرنامه مادام ديولافوآ (ايران و كلده) ترجمه شده است.6 اين سفرنامه داراى اطلاعات فراوانى از اوضاع اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و سياسى ايران ـ همچون نحوه اداره كشور توسط زمامداران قاجار، آداب معاشرت و عادات و رسوم مردم، نوع خوراك و پوشاك آن ها، ويژگى هاى معمارى و خصوصيات كالبدى شهرهايى مانند تبريز، قزوين، قم، اصفهان، شيراز و اوضاع و احوال اقليت ها و مانند آن ها مى باشد و بدين لحاظ، يكى از منابع ايران شناسى در اواخر قرن نوزدهم به شمار مى رود.از ويژگى هاى اين اثر، تصاوير و نقاشى هايى است كه توسط اين زوج هنرمند تهيه شده و تعداد آن ها بيش از سيصد مورد است. اين تصاوير و نقاشى ها چشم اندازهايى را از مساجد، كليساها، خيابان ها، آب انبارها، كاروان سراها، اجتماعات و حتى چهره و پوشاك اقشار مختلف مردم ارائه مى دهد كه از طريق آن ها مى توان تصوير روشنى از ايران آن زمان به دست آورد. به عنوان نمونه، طرّاحى چشم انداز بغداد، از صفحه 562 متن اصلى ارائه گرديده است
.خانم ديولافوآ، تنها گزارش گر سفر نبوده است. بلكه در ارتباط با مسائل مختلف، اظهارنظرهايى نموده كه حاكى از اطلاعات وسيع وى درباره تاريخ و فرهنگ ايران و ساير نقاطى است كه در مسير وى سفر قرار داشته است. به عنوان نمونه، هنگامى كه به خرابه هاى تيسفون رسيده، ضمن مقايسه آن با شهر يونانى سلوسى كه در مجاورت تيسفون قرار داشته است، از اين كه كاخ شاهان ايرانى، آشيانه كلاغان شده است ابزار تأسف نموده، خطاب به «باربد» مى نويسد: "اى شاعر، چنگ خود به دست گير و آن را با اشعار دلپذيرت هماهنگ ساز و پيش از آن كه انگشتان خود را قطع كنى و سازت را بسوزانى، براى آخرين بار در مقابل اين كاخ ويران، مرثيه سرايى كن
."7 خانم ديولافوآ در اين جا 37 بيت از اشعار فردوسى را كه مربوط به نوحه سرايى "باربد" براى خسروپرويز است، به زبان فرانسه ذكر كرده است.8آشنايى نگارنده به تاريخ ادبيات فارسى، محدود به فردوسى نبوده است و بلكه به تناسب مطالب، به بيان احوال و افكار شاعرانى همچون خاقانى، خيام و حافظ پرداخته و ابياتى از قصيده انورى را نقل كرده است كه به دنبال فتنه "غز"ها در خراسان، سروده شده است
:
بر سمرقند اگر بگذرى اى باد سحر نامه اهل خراسان به بر خاقان بر...
خبرت نيست كزين زير و زبر شوم غزان نيست يك پى زخراسان كه نشد زير و زبر...
وى همچنين به تاريخ سياسى ايران آشنايى زيادى داشته و در خلال كتاب به بيان تحليل هايى در اين زمينه پرداخته است. سفرنامه ديولافوآ به دليل توصيف هايى كه از اوضاع جغرافيايى ايران و تركيه و قفقاز و عراق (مانند وضعيت شهرها، راه ها، كشاورزى، سدّ و بندها، فعاليت هاى صنعتى و نظاير آن ها) در اواخر قرن گذشته ارائه داده است، مى تواند به عنوان يكى از منابع جغرافياى تاريخى نيز محسوب گردد. وى همچنين با تاريخ اساطيرى و پژوهش هاى باستان شناسى، به خصوص در ارتباط با كلده و شوش و آشور و بابل، آشنايى داشته است
.يكى از ويژگى هاى مهم نگارنده كتاب و همسرش، آقاى مارسل ديولافوآ، گرايشات مذهبى آن هاست. خود كلمه ديولافوآ از دو تركيب "ديو
" (Dieu) به معناى خدا و "لافوآ" (Lafoy) به معناى ايمان تشكيل شده است. در سطور زير كه از سفرنامه وى نقل مى گردد، وجود يك روحيه ايمانى، در تعابير و اصطلاحاتى كه به كار رفته است به خوبى نمايان مى باشد. وى به هنگام خروج از ايران و ورود به قلمرو امپراتورى عثمانى در خاك تركيه، چنين مى نويسد: «پريروز مارسل مى گفت: هنگام مسافرت در ايران من هوش صنعتى و فهم و ادراك و نيروى روحانى و معنوى ايرانيان را مى ستودم ولى از طرز ادارى دولت و اخلاق مردم معمولى شكايت داشتم و آنان را مورد ملامت قرار مى دادم. اكنون مى بينم كه خداوند در حين خلق كردن عثمانى ها، نظرش اين بوده كه من از جداشدن از ايرانيان بى نهايت متأسف شوم. از موقعى كه ايران را ترك كرده و قدم به خاك تركيه گذارده ام، مثل اين است كه از بهشت بيرون آمده و در جهنم وارد شده ام.»10اذيت و آزارى كه خانم ديولافوآ از ناحيه برخى افراد متعصب مذهبى ديده است و حتى كلمات ركيكى كه به هنگام عبور آنان از كنار برخى مساجد و اماكن متبركه نثارشان كرده اند، موجب نشده كينه و نفرتى از مسلمانان پيدا كند، بلكه عموماً با واقع بينى به قضاوت درباره مسائل مذهبى پرداخته، هرچند مصون از خطا نيز نبوده است
.در پايان اين كتاب، تحليلى از تاريخ ادبيات ايران و از جمله شاهنامه و چگونگى پيدايش تعزيه و ارتباط آن با حادثه عاشورا، ارائه شده است
.خانم ديولافوآ در ارتباط با مطالب مزبور و حوادثى كه براى فرزندان اميرالمؤمنين(عليه السلام) در واقعه كربلا رخ داده است، از آن حضرت نام برده، شمّه اى از فضائل آن بزرگوار را بيان نموده است كه حاكى از شناخت عميق وى از تاريخ سياسى اسلام و شخصيت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و سيره آن بزرگوار است
.11 بنابر اهميت اين جمله ها كه از زبان يك محقق مسيحى بيان شده است، ترجمه دقيق آن را، به عنوان حُسن ختام اين سطور قرار مى دهيم و متن اصلى را نيز در پايان، تقديم خوانندگان گرامى نماييم:12«پس از وفات على(عليه السلام) فرزندانش حسن و حسين از آتش قيام انتقام خلفاى جور (كه در زمان وى از سرير قدرت به زير آمده بودند) در امان نماندند; در مدينه و كربلا شهيد شدند و نهال تشيّع ازخون آنان قوّت گرفت. مبارزه فرزندان على با خلفاى اموى مايه نمايش هاى مذهبى گرديد كه در قرن 19 رواج وسيع يافت. از آن تاريخ به بعد است كه بين شيعه و سنى گسيختگى ايجاد شد. شيفتگى شيعه نسبت به على به صورت سنتّى استوار درآمده است... چه كسى را مى توان يافت كه عالم تر از على و بيش از او مشتاق صلح و آرامش باشد؟
چه خاندانى را پاك تر از خاندان على مى توان سراغ گرفت؟
در عصرى كه خداپرستى با بت پرستى و ديگر مظاهر شرك درآميخته بود، چه كسى بيش از على زبان به توحيد گشود؟
در جنگ ها زمانى كه همه از صحنه مى گريختند چه كسى استوارتر از على پيكار مى نمود؟
زمانى كه همه به فكر جان خويش بودند، چه كسى جز على به استقبال مرگ مى شتافت؟
چه كسى عادلانه تر از على فرمان رانده؟ چه كسى رئوف تر از او مى شناسيد؟
چه كسى بيش از او در تهديدهايش راسخ و به وعده هايش وفادار بود؟
... اى ديدگان من گريه كنيد و قطرات اشك را با ناله درآميزيد; بگرييد بر مظلوميت خاندان رسول اللّه(صلى الله عليه وآل
مراقب افکارت باش که گفتارت میشود